وقتی دوچرخه ی داداشم پنچر می شد ، می بردم دوچرخه سازی جلوی حمام خدابخش. اگر تیوب در اثر جرخوردگی عوض می شد از دوچرخه ساز تیوب قدیمی را می گرفتم. تیوب را توی زیر زمین قایم می کردم تا پایان امتحانات خرداد. همان روز آخرین امتحان می رفتم ایران مهر و از آنجا با اتوبوس سینک یا افجه و بعد هم پیاده تا برگجون.
سرگردن که می رسیدی و چشمت می افتاد به خانه های روستا و باغات و دره هایی که گرداگرد آنها را کوهها گرفته اند ، این شعر جهانی شده به یادت می آمد که :
اصفهان نصف جهان ! نصف دیگش برگ جهان !!!!
صدای آب لوار ، گلهای صورتی درختان به ، چه چه بلبل ها ، گیلاس های تازه رنگ گرفته ، عطر گلهای محمدی ، و پشمکهای توت خاطرات روزهای نخست ورود من به روستا پس از سپری شدن روزهای سخت امتحانات خرداد است. سرمای و خنکای نسیم دره تنگه مرق ، پرواز موشهای پردار ، آوای اذان داش حسین ، صدای حقگ ، گردش شوپرکها و مورچه های پردار به دور چراغ یا لامپهای زرد بی رمق صد وات و زوزه ی شغالها نیز خاطرات غروب و شبهای روستاست.
من خاطره ی دیگری از این روزها دارم. و آن پرسه زدن در آت و آشغالهای دره ی تنگه مرق و مستراح جوک است ! این محدوده محل تخلیه زباله ها و کفشهای کهنه بود. من لابهلای این زباله ها می گشتم و کفشهای کهنه ای را که دارای چرم نرم و پهن بودند پیدا می کردم. اگر شانس داشتم و پوتین سربازی پیدا می کردم کیفی می کردم که ارشمیدس هنگام کشف خود در داخل حمام نکرده بود. چرم جلوی پوتین که زیر بند قرار می گیرد جان می دهد برای کفه. و تو چه می دانی کفه چیست ؟ ....
من قبل از پرداختن به ماجراهای تیرکمونی ناچارم شرح مختصری در مورد تیرکمون و تکنولوژی ساخت اجزای آن ارایه کنم. این بحث چون کاملاً علمی و تخصصی است ، لذا اگر کسانی آن را متوجه نمی شوند و برای آنها موضوع کسل کننده است می توانند متن ایتالیک زیر را نخوانده و ادامه ماجراها را در صفحه بعد دنبال کنند !
کفه تکه چرمی است مستطیلی به عرض 3 تا 4 و طول 5 تا 7 سانتی متر که یکی از سه جزء اصلی تیرکمون است. تیر کمون های استاندارد و دارای ایزو ، کفه های نرم و در عین حال محکم دارند. در تکنولوژی های پیشرفته تر به منظور خوش دست کردن کفه و کاهش خطای تیراندازی گوشه های کفه را به طور مورب می برند.
دومین جزء تیرکمون کشها هستند. کشها دو عدد و هرکدام نواری به عرض 1.5 تا 2 سانتی متر اند که از تیوب دوچرخه بریده و جدا می شوند. در تنکنولوژی پیشرفته تر برای تهیه کشها از تیوب موتور گازی و موتور سیکلت استفاده می کنند. طول کشها 20 تا 30 سانتی متر است. ابعاد هر جفت کش باید کاملاً مشابه هم بوده و به طور قرینه از تیوب بریده شده باشد. برش باید با قیچی تیز روی خط مستقیم و بدون زدگی باشد. ما قیچی های تیز را از مرحومه زن حاج حسینقلی یا زن مرحوم مشهدی رضی می گرفتیم.
کشها دو دسته اند : مرده و زنده. کش مرده راحت کشیده می شود و در نقطه ای کشیدگی یک مرتبه متوقف می گردد و پس از رها کردن آن برگشت به حالت اول با سرعت کمتر اتفاق می افتد. اما کش خوب کش زنده است. کشیدن این کشها زور بیشتری می خواهد و تا جایی که زور داری کش می آید تا پاره شود. پس از رها کردن سرعت برگشت به حالت اولیه زیاد است.
و بالاخره سومین جزء اصلی تیرکمون دو شاخه است. دو شاخه تکه چوبی است به شکل عدد 7 فارسی. دو شاخه های سنتی از شاخه های طبیعی درختان بریده می شد. دو شاخه های سنتی دارای مشکلات زیر بود :
- برای تهیه آن باید دو شاخه متصل به هم درختی قطع می شد که از نظر شاخصهای زیست محیطی دارای اشکال است.
- یافتن دو شاخه ای حتی با شرایط نسبتاً مناسب کاری دشوار است.
- عمدتاً قطر دو شاخه متصل به هم با یکدیگر برابر نبوده و این نقیصه به شدت کیفیت تیرکمون را کاهش می دهد.
- شرط دیگر دو شاخه فاصله شاخه ها یا زاویه بین آنهاست. این زاویه در دوشاخه های سنتی ثابت و غیر قابل تغییر است.
اختراعی که توسط فردی ناشناس محقق گردید و انقلابی در صنعت تیرکمون سازی در پی داشت ، ساخت دو شاخه های مصنوعی بود. دو شاخه مصنوعی هیچیک از معایب بالا را نداشته و یا به شدت آن ها را تعدیل کرده است. دو شاخه مصنوعی را به سرعت می توان از یک تکه چوب خشک یا تر ساخت ، به نحوی که قطر آنها کاملا مساوی و زاویه بین آن ها نیز مشخص باشد. قطر مطلوب شاخه ها 1.5 و طول آنها 10 تا 12 سانتی متر است. هرچند این ارقام را متناسب با اندازه دستان استفاده کننده می توان تغییر داد.
اجزای اصلی تیرکمون با نرمه ها به هم متصل می شوند. نرمه ها کشهای باریکی هستند که از همان تیوبها بریده می شوند. نرمه های ساخت دو شاخه و یا اتصال کشها به دو شاخه بلندتر و عریض ترند. بر عکس نرمه های اتصال کفه به کشها باریک و مشابه کش بسته های پول بانکها است. برای ساخت تیرکمون با دو شاخه سنتی یا دو شاخه مصنوعی به ترتیب حداقل 4 و 5 نرمه لازم است.
در صنعت پیشرفته تیرکمون سازی غیر از مواد اولیه مرغوب ، هنر و مهارت سازندگان نیز بسیار اهمیت دارد. محل قرارگیری اجزا در اتصالات ، نحوه بستن نرمه ها ، جهت قرارگیری کشها در سوراخ کفه ها از جمله ی این تکنیک هاست که جزء اسرار نظامی است و من متاسفانه نمی توانم بیش از این به آنها اشاره کنم.
ادامه ماجراها ...
من فردای روز آخرین امتحان خرداد دارای یک قبضه تیرکمون ساخت خود بودم. بهترین محل نگهداری تیرکمون انداختن آن مثل گردن بند به دور گردن است. تنها عیب این شیوه آن است که افراد به محض دیدن فرد متوجه می شوند او مسلح است !
کلیدی ترین جزء در تولید تیرکمون در برگجون کشها بودند. زیرا این جزء تنها جزء وارداتی در این صنعت بود. این موضوع سبب سوء استفاده تعدادی افراد سود جو بود. از جمله این افراد علی اکبر و عبداله دو برادر بودند که به دلیل ارتباط مستقیم با شهر این کشها را به ثمن بخس تهیه کرده و با قیچی عاریه ای برش زده و با قیمت کالاهای قاچاق و بازار سیاه به جوانان محروم روستا می فروختند : هر جفت چهار تومان. کی ؟ زمانی که دلار آمریکا فقط هفت تومان بود ! در کمتر از دو روز آوازه ی بازار کش فروشی از محله سرده به محله شاهان نیز رسید و یکی از مشتریان پسر علی اصغر غلامعلی مرد شماره یک شاهان بود. اما این سود جویی دوام نیافت. روزی که آن دو بیرون بودند برادران بزرگتر آنها در یک اقدام غافلگیرانه به مخزن انبار کشها دست یافته و آنها را آتش زدند. اگر این فاجعه اتفاق نیافتاده بود امروز آن دو با بیل گیتس در یک جزیره ای در دل اقیانوس آرام داشتند فالوده می خوردند.
داشتن تیرکمون خوب شرط لازم برای یک تیرکمون باز حرفه ای است و نه شرط کافی. یعنی هرکس با داشتن یک تیرکمون آخرین سیستم نمی توانست یک تیرکمون باز حرفه ای یا اصطلاحاً تیرکمون باز تیر باشد. قدرت نشانه روی در زدن هدفهای کوچک ، یا هدفهای بسیار دور ، شکار پرندگان ویژه مانند سار و توشیرخورک و زرده وره ، شکار جوندگانی مانند موش و موش درختی ، خزندگانی مثل مار و مارمولک و کلنبود ، و پستاندارانی مانند موش پردار صفاتی هستند که دست کم یک یا چندتای آنها باید در کارنامه عملی فرد درج شده باشد تا بتواند خود را یک تیرکمون باز تیر بداند. یک تیرکمون باز تیر ضمناً باید بتواند سلاحش را خودش بسازد. برای حرفه ای ها ننگ است که سلاحشان عاریه ای باشد.
آن زمان که من نوآموزی تازه کار در مکتب تیرکمون بازی بودم و مدارج ابتدایی آن را طی می کردم اساتید بنامی چون رضای جانسوز ، آیت ربی ، و حسین رمضون در این حرفه مشغول بودند. آنان در کارنامه خود یک یا چند یک از شرایط تیرکمون بازان حرفه ای را ثبت کرده بودند. سه نفر دیگر مربوط به نسلی دیگر در مکتب آنان به کسب علم و مهارت مشغول بودند : من و عبداله و محسن. برای نوآموزانی مثل ما نخستین هدفها قوطی حلبی بود و شکار گنجشک زبان بسته.
به محض شکار گنجشک کله اش به طرز وحشیانه ای کنده می شد. سپس پرها کنده شده آتشی مهیا گردیده ترکه ای که مثل سیخ از بدن حیوان عبور داده شده و بساط جوجه کباب چیده می شد. اگرچه بیان این وقایع خشونت بار برایم چندش آور است اما نمی دانید خوردن آن گوشتها چقدر مزه می داد. هنوز مزه آنها را حس می کنم و همین حالا هم انگار دارم تکه های گوشت چسبیده به دندانهایم را با نوک زبان جابجا می کنم. خدا مرا ببخشد. چه کنیم ؟ ما که تلویزیون ، سونی ، کامپیوتر ، اینترنت و اسباب چت و مت نداشتیم. اسباب بازی مان تیرکمون بود و سرگرمی مان شکار گنجشک.
کم کم شکار گنجشک برای ما کسر شان بود. ما حالا باید بلبل و چرخ ریسک و توشیرخورک می زدیم. وقتی یک توشیرخورک را شکار کردم اولین مدرک دانشگاهی رشته تیرکمون بازی را گرفتم. هر چند حسودان آن را یک اتفاق تصادفی و شانس تلقی کردند. اما آنان نتوانستند شکار یک موش پردار را در هوا باز هم به حساب شانس بگذارند. در کارنامه ما همزمان کم کم شکار سار و موش و کلنبود و مار نیز ثبت شد. شکار مار را دست جمعی انجام دادیم. روزی که پی کیله سراسو می رفتیم ماری زیر کر و پشت خانه حاج نوراله حرکت می کرد که همزمان مورد اصابت سه تیر قرار گرفته و جان داد.
با این کارنامه های درخشان ، نو آموزان دیروز ، امروز مرزهای پیشرفت تیرکمون بازانی چون رضای جانسوز و حسین رمضون و آیت ربی را درنوردیده بودند. اما رقابت همچنان میان حرفه ای های جدید ادامه یافت. زمانی عبداله به دیگران فخر می فروخت که می تواند 5 ریالی را روی هوا بزند. به راستی هم این کار را می کرد ! نه یک بار که شانسی قلمداد گردد بلکه بارها و بارها. او چه فنی را آموخته بود که من و محسن از آن بازمانده بودیم ؟ مگر می شود تا این اندازه رشد جهشی داشت ؟ پس موضوع چیز دیگری است. ما حدس زدیم این داستان بیشتر به سلاح او مربوط می شود تا مهارت او. عبداله منکر این نظر بود و موفقیت بی سابقه خود را به مهارت خود نسبت می داد. با وجود این سلاح خود را در اختیار دیگران نمی گذاشت.
یک روز که او نبود و فراموش کرده بود تیرکمونش را با خود ببرد ، من و محسن از فرصت استفاده کرده آن را برداشتیم و به جووک ( محله درزی ) رفتیم. آنجا خانه خرابه ای متعلق به حاج ابراهیم ذبیح اله بود که موقعیت مناسبی را برای شکار پرندگان نشسته بر درخت توت مقابل آن فراهم کرده بود. ما قرار گذاشتیم یک در میان و هر بار یک تیر بزنیم. با پرتاب 6 تیر ، من و محسن 6 پرنده شکار کردیم. آماری که نظیرش حتی در مناظرات تلویزیونی انتخابات 88 ایران هم مشاهده نشد. یکی از پرنده ها نیمه جان فرار کرد و یکی هم لابلای علفها گم شد. هنوز تیر هفتم پرتاب نشده بود که عبداله سر رسید و ما را با جسد 4 پرنده مشاهده کرد. اکنون به او ثابت شده بود که بخشی از نبوغش را مرهون سلاحش است. هر چند این سلاح را نیز خود او بسیار استادانه ساخته بود.
اکنون مسابقه حرفه ای ها در اوج خود بود. روزی قرار شد هر کس برای اثبات استادی خود به دیگران ظرف کمتر از یک ساعت یک زرده وره شکار کند. قهرمان یا استاد اعظم فردی است که زرده وره را در کمترین زمان شکار کند. ساعتها تنظیم شد. من پای توت دایی عزیز واقع در مجاورت کوهیل جووک رفتم. عبداله به درب زینعلی و محسن به پای توت یزدان مشد آقا در بنگاه کیله جووک رفتند.
من از دیگران بی خبر بودم و آنان از من. ناگهان زرده وره ای روی شاخه درخت نشست. با دقت نشانه رفته کفه را رها کردم. یکی از اتفاقات مهم زندگی ام در همین لحظه شکل گرفت. صدای قلبم را که می شنیدم ، هیچ ، بلکه آثار طپش شدید آن را با تکان پیراهنم در محل چپ سینه با دو چشمم می دیدم. تیر به حیوان اصابت کرده بود و این پرنده ی خوش رنگ افتاد روی زمین. اما آن طرف دیواری از فنس که من داخل آن بودم. فرصت را از دست ندادم. پای پرنده را از لای سوراخهای فنس گرفتم. اما نمی دانستم چطور باید آن را از فنس رد کنم. اگر حیوان می گریخت چگونه می توانستم مدرک استاد اعظمی را دریافت کنم ؟ ناخودآگاه شروع به فریادزدن کردم. مدتی نگذشت که دختر دایی ام صدایم را شنید و سراسیمه به سمت من دوید. من به او که آن طرف فنس بود گفتم پرنده را بگیر و به من بده. او که هاج و واج مانده بود و از این رفتار دیوانه وار من سر در نمی آورد پرنده را گرفت و از بالای سیم به من داد. من حالا قهرمان تیرکمون بازان سرده بودم.
لحظه ای بعد من پانارون بودم. هنوز تصمیم نگرفته بودم که کدام طرفی بروم. دیدم عبداله از سمت درب زینعلی و دم خانه مسیب می آید .تا آمدم با افتخار زرده وره را به او نشان بدهم او دستش را بلند کرد و زرده وره ی مرده ای را که در دست داشت به من نشان داد. خنده ی هر دوی ما یکباره بر لبانمان خشکید. زیرا اکنون مقام قهرمانی به طور مشترک به ما تعلق می گرفت. هر دو می خواستیم برای فخر فروشی نزد محسن برویم. اما دیدیم او شاد و خندان از دم خانه ممد خلیل می آید. او زرده وره ای نیمه جان در دست داشت و قبل از فخر فروشی به ما متوجه دستهای ما شد و خوشحالی اش فروکش کرد. او که تا لحظه ای پیش تصور می کرد قهرمان است حالا متوجه شد هیچ تغییری نسبت به قبل از مسابقه ایجاد نشده است.
زرده وره ی محسن هم مدتی بعد مرد و من هم زرده وره ام را رها کردم و رفت. ماجراهای تیرکمونی ما هم پایان پذیرفت و اکنون این ماجراها خاطرات شیرین تیرکمونی - برگجونی ماست.
-
2009-07-20 12:32:00 | ناشناس
زندگي آرام است، مثل آرامش يك خواب بلند. زندگي شيرين است، مثل شيريني يك روز قشنگ. زندگي رويايي است، مثل روياي ِيكي كودك ناز. زندگي زيبايي است، مثل زيبايي يك غنچه ي باز. زندگي تك تك اين ساعتهاست، زندگي چرخش اين عقربه هاست، زندگي راز دل مادر من. زندگي پينه ي دست پدر است، زندگي مثل زمان در گذر است
-
2009-07-20 12:42:28 | baran - oh my gush
سلام پسر خاله ... حهت اطلاع محمود جان عرض کنم من همین جا از دو تن از نزدیکان خود به مردم شهید پرور روستا و شورای محترم ده شکایت دارم. علی اکبر لبافی فرزند حبیب الله و اسماعیل پلوئی فرزند حسین قلی که نا جوانمردانه بارها و بارها مورد اثابت گلو له های سیم روکش دار یو شکل تیر کمانهای مسخره دست سازشان شده ام . البته من تنها آسیب دیده ماجرا نبوده ام تقذیبا قریب به کل دختر بچه های هم سن اون زمان بنده طعم تلخ این گلوله ها را چشیده اند . یادم هست یک بار اسماعیل خان قصه مجرم ردیف اول با خطاب یک سانتی با چشم من بی نوا صورت بنده را البته بنا به اظهارات تقریبا چاخان خودش سهوا" مورئ اثابت قرار داد که در پی این حادثه برای یک هفته از معرض دید اهل خانه به خصوص مامانم گم و گور تشریف داشت. این جنایت کاران پسر خاله و پسر دایی من هستند .... البته نمی دونم این جریان خون و زنتیک چقدر صحت داره این ها اوصولا بیرحمی و شرارتشون در حد دشمن خونی بود نه فامیل همخون .....
کجایی جوانی که یادت به خیر.
زمنا علی اکبر جان آدم با کش فروختن بیلیونر میشه ؟ عجب..... میگم تو بیا نوشتن قصه های فضایی و تخیلی رو شروع کن کاملا آمادگیش رو هم داریاااااااا..... ها ها ها
-
2009-07-20 12:49:08 | baran
اصلاح میشود :
تقذیبا = تقریبا
خطاب = خطا
مورئ = مورد
زمنا =ضمنا"شنیدید میگن طرف اومد را ه رفتن کبک رو یاد بگیر راه رفتن خودشم یادش رفت؟ من همونم

نوشتن انگلیسی رو اومدم یاد گرفتم جاش دیکته فارسیم شده اینی که میبینید باید بد خوندن چک کنم وگرنه تو 4 حط 40 تا غلط دیکته خواهم داشت ... ها ها ها
-
2009-07-20 16:32:10 | محمود - نقض حقوق بشر
عمو شما هم سانسور میکنی ... ! ؛ چرا نگفتی هدف انسانی هم داشتید ؟
از همه مهم تر ، سوژه ها رو هم فقط دختر بچه ها انتخاب میکردید ؟!
هنوز به چند ساعت نکشیده یکی از حادثه دیدگان ماجراهای تیرکمونی اعلان دعوی بر علیه شما رو کردند.
هرچند که نقض حقوق بشر کردید و به کنوانسیون های بین الملی به خصوص رفع تبعیض علیه زنان پایبند نبودید این حق برای شما محفوظ هست که از خودتون دفاع کنید.
-
2009-07-21 10:57:47 | ALIKBAR - تشکر و دفاعیات
من قبل از پرداختن به دفاع از اتهامات وارده جا دارد از شعر بسیار زیبا،روان،ودلنواز آن ناشناس عزیز تشکرکنم که انرژی زیادی به من داد وگرنه تاب این اتهامات را نمی آوردم. من هرگز به انسانها شلیک نکردم .این کذب محض است.بیا ما که می گیم این برنامه های غیر اخلاقی صدا وسیما تاثیر منفی داشت و دروغگویی را توسط مقامات رسمی باب کرد شما نمی پذیرید.دیگه گفتن دروغ گناه نیست.ومردم بجای محکوم کردن دروغگو فرد مظلومی را متهم می کنند.
من در برگجون فقط تیرکمون سنگی داشتم واصلا تیرکمون مگسی که باران اشاره می کند در شان ما نبود.می دونه اونور دنیاست وما دستمون بهش نمی رسه راحت تر دروغ میگه.از اسماعیل خبر ندارم. یادم هست او تیرکمون مگسی داشت.ولی خودش باید ازخودش دفاع کنه.من فقط در تهران به دلیل آنکه تیرکمون از نوع سنگی بسیار خطرناک وغیر مجاز بود،از نوع مگسی داشتم.ولی به دلیل دوری منزل ما وآنها امکان نداشت به او شلیک کرده باشم.
این سیاست ها کهنه شده که برای حذف رقبا برای آنها پرونده سازی کنند.آن هم پرونده ای از نوع حقوق بشر وحقوق زنان و کودکان. کدام دختر بچه ای را من مورد اصابت تیرکمون مگسی قراردادم.؟این کلی گویی ها بدون ارایه مدرک وشاهد با توجه به آنکه سریعا توسط مدیر سایت هم بزرگنمایی شده وتبلیغ می گردد ومرا در یک چشم به هم زدن وبدون تشکیل دادگاهی از متهمی به مجرمی تبدیل میکنند،نشان از توطئه ای است که دشمنان می خواهند بین سران و فعالان سایت اختلاف اندازند.
من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هرچه کرد آن آشنا کرد
-
2009-07-21 11:34:30 | محمود
باران خانم شما هم آره .... ؟!
ای بابا ، ما حرفت رو سند گذاشتیم...
شما که تشويش اذهان عمومي کردید و حتی عمو علی اکبر میتونند از شما اعاده حيثيت کنند
ما 4کرتیم ؛ 9کرتیم عمو
-
2009-07-21 12:37:53 | baran - خیلی نامردییه
سلام به جمع فراموش کاران
آقای علی آقا . بنده نمی توتستم وسط ظهر تابستون ده با 4 وجب قد و بالا انقدر ذبل باشم که فیلم بگیرم که حالا ثابت کنم ....اون اسماعیل که دیگه آخر شرارت و دختران را پشیزی ارزش نمیگذاشت . یک روز ای ایشون رو به میز محاکمه میکشم ....
شما هم با این فامیلت مدیر سایت دور بر ندار داداش من نزدیکم بودم کمر بند مشکی دان 4 هستم باید فاصله ات رو حفظ کنی... ها ها ها
-
2009-07-21 13:29:11 | alikbar
حرفای شما منو یاد مناظره احمدی نژاد وموسوی می اندازه.چرا کم آوردی؟ من کی به شما وتمام دخترای هم سن آن موقع شما تیر زدم؟چرا پشت سر کسی حرف می زنی که حضور نداره تا از خودش دفاع کنه.اگه اسماعیل زده، کار غلطی کرده چه ربطی داره به من؟بعدا خودش میاد از خودش دفاع می کنه.ضمنا دخترهایی که آن موقع هم سن شما بودند فکر می کنم الآن هم همسن شما باشند!!!.پس بهتره فقط بگی دخترای هم سن من.غلط املایی تون رو به نداشتن فونت فارسی نسبت دادید. برای این چی میگین؟
این دفعه تا یادم نرفته بگم:ها ها ها
-
2009-07-21 14:09:32 | محمود
شرمنده پا برهنه می پرم وسط
همون جمله معروف که میگه : زمان برای آقای اسماعیل پلوئی فرزند حسین قلی محفوظ است و ایشون میتونند از خودشون دفاع کند
هاجیمه ( دستور شروع حمله در کاراته )
-
2009-07-23 14:36:31 | baran - answer
salam shazdeh . ishala dochare vaziati ke man hastam beshi ke majbooram fontaye farsi ro hads bezanam ro keyboardam chon nadarameshon va vase typ e ye kalame 5 min vaght migzaram .
sanian agha jan hamsenaye man fatie dai bod ke khodesh yeki az sadame didegane
. hala chera az khodet maryame moghadas misazi ali akbar jan
ok , paziroftam ke to bigonahi ... giram ke man bepaziram ba vejdanet che mikoni . albate jahate in ke shar bepa nashe begam to pesare besiar ba shakhsiati bodi
hahahahaha rast migam vallla
hade aghal ine ke dars khon bodi o hamishe harja dide mishodi alave bar sheytanate zatit ketabetam hamrahet bood.
shad bashid va rastgoooo ... nemibini hey migan dorogh go doshmane khodast? zemnan ye bar dige mano ba in presidente 6*4 eton moghayese koni mizanam paye cheshe mahmoodaaaaaa... akhe to bozorgtari nemnishe bezanamet zeshte
have a nice time
bye
baran
-
2009-07-23 21:05:47 | سعید اثباتی
با سلام به همه شکارچیان برگجون خدارا شکر که این دوستان خواسته یا ناخواسته خلع لباس ببخشید منظورم خلع سلاح بود شدند والا معلوم نبود حیات وحش برگجون چه وضعی داشت.
البته من هم در ان دوران دستی در آتش داشتم یادم هست بارها باتفاق پرویز ایرج و مرحوم بهروز پسران مرحوم حسن عیسی خان و چندین بار هم بهمراه بچه های فامیل بندوبساط کباب براه بود. من خودم در آن دوران بغیر از گنجشک ۴ عدد مار ۲ عدد مرغ حق یا همان جغد و چند تا خرچنگ زده بودم. یکبار هم مسعود برادرم دمب یک روباه را به خانه آورد و مدعی شد که روباه را کشته و دمب آنرا کنده است که بعدها معلوم شد که روباه بیچاره خودش مرده بوده و برادر م به مرده روباه هم رحم نکرده. بقول علی اکبر آنزمان که نه کامپیوتر و نه وسایل سرگرم کننده امروزی بود چه کار دیگری میشد کرد بخصوص ماها چون در ده بودیم و امکاناتی نداشتیم حتی نمیتوانستیم انرژی هسته ای تولید کنیم که آنهم در زمان آلبالو چینی و مربا پختن امکانش بود بدلیل تولید زیاد هسته ولی تکنولوژی نداشتیم. یادش بخیر
-
2009-07-23 18:38:35 | محمود - re:سعید اثباتی نوشت :بخصوص ماها چون در ده بودیم و امکاناتی نداشتیم حتی نمیتوانستیم انرژی هسته ای تولید کنیم که آنهم در زمان آلبالو چینی و مربا پختن امکانش بود بدلیل تولید زیاد هسته ولی تکنولوژی نداشتیم. یادش بخیر
وقتی یک خانم دبیری چند وقت پیش تماس میگیرن که آقای فلانی ما در مدرسمون یه دختر بچه ی 16 ساله ی سوم دبیرستان رشته ی ریاضی و فیزیک داریم و اومده می گه خانم دبیر من تو خونمون انرژِی هسته ای رو کشف کردم , این رو یه کاریش بکن و وقتی جلسه گذاشتن , پرسیدن و دیدن مثل اینکه موضوع جدیست !
بعد امدن درب منزل ایشون دیدن این دختر بچه ی سوم دبیرستان با کمک برادرش , رفته یه سری قطعاتی رو از بازار گرفته به هم نصب کرده , واقعا انرژی هسته ای تولید کرده .
که خب الان ورداشتن ، بردن اونجا که بالاخره دانشمند هسته ای شده دیگه , براش اسکورت گذاشتن , برو , بیا , ماشین و راننده ...
این خود باوریست
شما چی کمتر از این دختر 16 ساله داشتید ! اگر خودتون رو باور داشتید میتونستید...
خصوصاً اینکه هسته آلبالو هم داشتید و کلی کارتون راحت میشد
-
2009-07-26 12:27:54 | alikbar
هی میگم سایتو سیاسی نکنید.کوگوش شنوا.(این کلمه را درست بخوانید. لابد فردا می نویسید فلانی راجع به گوگوش حرف زده).
یه خاطره ساده بچگی رو ببین سر از کجا درآورده.تشویش اذهان عمومی،حقوق بشر،حقوق زنان وکودکان،مناظره،تهدید به خشونت(کاراته)،خلع لباس وخلع سلاح، انرژی هسته ای و...
بهتر نیست به بیانات مدیر محترم سایت تمسک کنید وخودتون رو باور کنید.چرا بچه های تیرکمون مگسی نتونن هسته ای بشن.مثلی در این مورد هست که میگه تخم مرغ دزد اگه خودشو باورکنه سوژه ی کارش شتر میشه.
تنها کاربران عضو شده در سایت می توانند نظر خود را ارسال کنند.
اگر در سایت عضو هستید با نام کاربری و رمز عبور خود در سایت وارد شوید ، همچنین عضویت در سایت رایگان می باشد.
برای ارسال نظر لطفاً قوانین سایت را در نظر داشته باشید...
| < قبلی | بعدی > |
|---|
ماجراهای من و تیرکمون 


سلام عمو
، شنیده بودم بچه بودید شر بودید ولی باورم نمیشد !
خیلی با حال بود
اواخر امپراتوری تیرکمون دوره کودکی ما بود ؛ ما هم تیرکمون بازی میکردم ولی خیلی آماتوری
امیدوارم که هدف های انسانی رو نشانه گیری نکرده باشید...