نیت من از نگارش این متن طرح مباحثی است که امیدوارم بتواند در ایراد نظرات و مقالات آتی به کار آید و چارچوب بهتری به مباحث مربوط به برگجهان بدهد و کمکی باشد برای این که در مباحثی که صورت می گیرد در مورد تعمیم دادن مسائل مربوط به این روستا به دیگر روستا ها و همچنین در انتخاب مسیر جستجوی ریشه بعضی مشکلات دقت بیشتری شود. با این همه می دانم حجم بالایی از این مطالب را همه می دانند و برایشان تکراری خواهد بود.
" بزرگترین تقسیم کار مادی و معنوی جدایی شهر و روستا است. تضاد میان شهر و روستا با گذر از بربریت به تمدن ، از نظام دودمانی به کشور و از محلی گری به ملت آغاز می شود و در همه تاریخ تمدن تا به امروز ادامه می یابد. با پیدایش شهر در عین حال ضرورت اداره ، پلیس ، مالیات و غیره و به طور کلی ، سیاست پدید می آید. این جا نخست تقسیم اهالی به دو طبقه بزرگ به چشم می خورد که مستقیماً بر تقسیم کار و ابزار تولید استوار است. اکنون دیگر شهر ، نمودار واقعیت ترا کم جمعیت ، ابزار تولید ، سرمایه ، لذایذ و نیازهاست ، در حالیكه روستا درست عکس این واقعیت ، یعنی انفراد و تنها در مالكیت خصوصی می تواند وجود داشته باشد و بارزترین بیان در آمدن فرد تحت تقسیم کار ، تحت فعالیتی معین و تحمیل شده به او می باشد ، در آمدنی که یكی را می تواند بی شعور شهری و دیگری را حیوان بی شعور روستایی کند و تضاد منافع هر دو را روزانه باز آفریند. اینجا باز کار مساله عمده است. نیروی مسلط بر افراد است و تا آنجا که این وجود دارد ، مالكیت خصوصی نیز باید وجود داشته باشد. "
تعریف ده ، عبارتست از ، تعدادی خانوار که در منطقه ای تمرکز یافته اند و شغل آنان کشاورزی یا دامداری است ، در محلی استقرار می یابند که به آن ده می گویند. ده قدمت بسیار دارد ، افراد آن از هنجارهای ویژه ی خود تبعیت می کنند و از تجانس بالایی برخوردارند. دستگاههای اداری هر کشور بر اساس جمعیت ساکن در یك منطقه جغرافیایی شاخص هایی برای ده ، آبادی ، قریه و امثالهم ساخته است. *
" ده یا قریه عبارت از مرکز جمعیت و محل سکونت 250 نفر یا 50 خانوار است که در آمد اکثریت افراد آن از طریق کشاورزی حاصل می شود. " *
دهقانان نیز مردمی هستند که در روستا ها و آبادی ها زندگی می کنند و اقتصاد آنان مبتنی بر کشاورزی ، زراعت ، باغداری و نگهداری دام و ماکیان است و عمدتاً خود و افراد خانواده شان در واحدی کشاورزی فعالیت می کنند. افرادی که با استفاده از روشهای زراعی سنتی زمین را کشت کرده و غذا تولید می کنند.
- دهقان ، یک کلیت همسان و تفکیک نا پذیر است.
- دهقان یكی از انواع نژاد و تبار آدمی است که در همه جای دنیا به هم شباهت دارد. ( دفیلد ) *
آبادی روستایی : مناطقی است در حوالی روستا ها که سکنه آن عموماً خویشاوند هستند و با کشت و زرع و دامداری زندگی خود را می گذرانند. آبادی ها با جمعیت اندک به تعداد زیادی در اطراف روستا ها پراکنده هستند. محصولات تولید شده در آبادی معمولاً به حدی است که فقط تکافوی نیاز آبادی را می کند و اگر مازادی به دست آید جهت کالاهای مورد نیاز مبادله می شود.
وقتی به تعریف های مختلفی که از روستا می شود بنگریم ، با شاخص های : جمعیت به نسبت کم و البته همگن و متجانس ، یکجانشین ، اختلاف طبقاتی کم ( نظام قشربندی بسیار ساده ) ، تکیه بر کشاورزی ( بعنوان منبع در آمد اصلی ) روبرو می شویم ، و در بعضی تعریف ها با ویژگی هایی مثل ، خودکفایی و بالا بودن همکاری و تعاون و بعنوان کوچکترین واحد سیاسی معرفی شده است. اما این سئوال پیش می آید که چرا بیشتر شاخص های مطرح شده ، در مورد برگجهان تطبیق نمی کند ؟ آیا با تغییراتی که در این روستا صورت گرفته ، باز هم می شود آن را روستا نامید ؟ اصولاً شاخص هایی که ما می توانیم آنها را در مورد برگجهان بکار ببریم و بگوییم که این یک روستا است کدام است ؟ مثلاً بلایی که سر بسیاری از روستاهای اطراف بلوار امام خمینی آمده ، مثل روستای احمد آباد ، که همگی تبدیل به یک محله شده اند و تنها اسم خود را روی تابلوی کوچه ای حفظ كرده اند ، سر برگجهان نمی آید و اصولاً موجودی یا عنصر زنده ای که از برگجهان بعنوان یک روستا دفاع می کند کدام است ؟
آمار جمعیت روستایی ایران برای 50 سال به قرار زیر است : ( جمعیت ها به میلیون است )
| سال | کل کشور | شهری | روستایی | درصد روستائیان |
| 1335 | 18 | 5 | 13 | 64 |
| 1345 | 25 | 9 | 15 | 60 |
| 1355 | 33 | 15 | 17 | 52 |
| 1365 | 49 | 26 | 22 | 45 |
| 1375 | 60 | 37 | 23 | 38 |
| 1385 | 70 | 48 | 22 | 31.5 |
اینجا نیز باز سئوالات بیشتری مطرح می شود که آیا روستاهای ما ظرفیت جمعیتی بیشتر از این را ندارند ؟ و اصولاً نهایت توان کشاورزی ایران چقدر است ؟ و با توجه به مشکلات مربوط به کم آبی ایران ، مسیر توسعه باید از مسیر دیگری به غیر از کشاورزی – یعنی صنعت – به نتیجه برسد و آیا سرمایه گذاری در این مسیر اشتباه است ؟ و...
بهر حال ، برای جلو بردن بحث از ارائه یک تقسیم بندی برای انواع روستاها با توجه به کارکرد شان کمک می گیرم ، روستا های کشاورزی ، روستا های گردشگری – زیارتی ، روستاهای خوابگاهی ، روستاهای عشایری ، روستاهای اداری ، روستاهای صنعتی و روستاهای حوزه شهر - كه نیاز به توضیح زیادی ندارند - مثلاً روستای مبتنی بر كشاورزی با تولید بالا شناخته می شوند و یا روستاهای صنعتی و خوابگاهی ، نتیجه نزدیك بودن به كارخانه های بزرگ اند و یا روستا های اداری كه برای نمونه به دلیل نزدیك بودن به جاده اصلی نسبت به روستاهای اطراف ، مركزیتی پیدا كرده و ساختمانهای اداری و بانكها ، پست و غیره در آنجا متمركز شده اند. روستاهای گردشگری و عشایری هم از اسم شان مشخص است و نیاز به توضیح ندارند. اینجا تنها یك نوع خاص روستا را كه مربوط به بحث حاضر می باشد ، بیشتر توضیح می دهم و آن روستا های حوزه شهر است.
روستاهای حوزه شهر : این روستاها همانطور که از اسم شان پیدا است در حوزه شهر ها قرار دارند و کم کم در آن حل می شوند. جمعیت آنها به شهر ها مهاجرت می کنند و هرگونه فعالیتی در آن ها نزدیک به صفر می شود.
این روستا ها که مصداق بارز آنها را در اطراف تهران می توان دید – از جمله در مورد روستاهای لواسان – در بعضی از آنها وابستگی به حدی رسیده است که مثلاً در مورد خود برگجهان یا سینک و خیلی روستاهای دیگر این منطقه ، نه تنها تنورهای خانگی همیشه خاموش است ، حتی نانوایی هم وجود ندارد و بسیاری از اهالی و ساکنان روستا نان خود را بصورت مستقیم یا غیر مستقیم – مثل نان بسته ای – از اطراف و بخصوص از خود تهران تهیه می کنند. این مورد در چیزهایی دیگر مثل پنیر و ماست و کره و... که حتی دامداران این روستاها را شامل می شود بسیار عمیق تر است.
حجم بالای مهاجرت به شهر از دیگر ویژگی های این روستا ها است ، طوری كه حتی ممكن است ده بصورت خالی از سكنه در آید ، البته در مورد لواسان بخاطر آب و هوای خاص خود و نزدیكی به تهران دچار این مشكل نخواهد شد. – اما نباید این روستا ها را بعنوان روستاهای گردشگری تلقی كرد. –
برای نمونه ویژگی جمعیتی روستای برگ جهان در جدول زیر آمده است :
| سال | جمعیت |
| 1365 | 441 |
| 1375 | 229 |
بر اساس ارقام این جدول می توان گفت که جمعیت روستا در طول این دهه با 6.3% رشد منفی روبرو بوده است.
| سال | بعد خانوار ( نفر ) |
| 1365 | 3.8 |
| 1375 | 3 |
جزئیات بیشتر عبارتند از : ( مربوط به سال 1375 )
- 61% جمعیت ( 140 نفر ) در سنین 15 تا 64 ساله هستند.
- 18% ( 41 نفر ) 65 سال و بیشتر.
- 21% ( 48 نفر ) کم تر از 15 سال داشته اند.
- از 112 نفر جمعیت با سواد در روستا 64 نفر ( 57% ) مرد و 48 نفر ( 43% ) زن بوده اند.
آمار جدید مربوط به برگجهان به این شكل است : اكنون تنها نزدیك به 116 خانوار در برگجهان ساكن هستند ، 224 نفر مرد ، 154 نفر زن ، جمعاً 378 نفر كه از این تعداد 128 نفر بی سواد اند. البته در این آمار درصدی مربوط به مهاجرین افغانی و غیره می باشد ، بهر حال رشد منفی نسبی در مورد جمعیت فعال یا شاغل روستا ، هرم سنی ساكنین و غیره همه حاكی از بی تاثیری ساكنین اصلی این روستا در تعیین سیاست های كلی آنجا است.
در این روستاها در مواردی فعالیت های خدماتی خاص ، مثل بنگاه داری ، رستوران ، بقالی و سوپر مارکت رونق می گیرد اما در مورد کشاورزی این یک استثناء است زیرا اصولاً کشاورزی در این روستاها صرفه اقتصادی ندارد و به عبارت دیگر در زمینی با این قیمت ، کشاورزی یک کار تزئینی و مفرح است نه یک کار اقتصادی زیرا با مبلغ آن زمین می شود زمینی با چندین برابر متراژ آن ، مثلاً در شمال ، خرید که چه بسا از لحاظ ظرفیت آبی و خاکی هم موقعیت بهتری داشته باشد.
در مورد مسکن در این مناطق نیز همه می دانند که چه تغییراتی در این روستا ها صورت گرفته که به نظر من عمده ترین آنها بعد از شکل آنها و تغییر در مصالح ساختمانی مورد استفاده در آنها که باز نشان از وابستگی بیشتر این روستا ها به شهر دارد. این است که تقریباً تمامی خانه های جدید روی زمین های کشاورزی ساخته می شود و همینطور که همه شاهد بوده ایم ، بارها شده که نوع پوشش گیاهی باغ تغییر داده شده و محوطه سازی با چمن ، گل كاری و درختان تزیینی صورت گرفته است.
بعلاوه ، آنچه بعنوان همگنی میان خانه های روستایی وجود داشت کاملاً از بین رفته و جدا از محوشدن هویت فرهنگی روستا که در پی ساختن خانه هایی شبیه به خانه های شهری ایجاد شده ، خانه ها تبدیل به تابلوهایی برای به نمایش در آمدن دارایی افراد شده است.
مالكیت ها نیز دراین روستاها به صورت خرده مالکی در آمده ، طوریکه زمین ها پس از تقیسماتی که بیشتر بخاطر ویژگی های خاص ارث بسیار خرد شده اند ، دیگر نه آنقدر است که مالک بتواند کارگر انتخاب کند و نه آنقدر کم است که خود مالک بتواند برود و در آن کار کند و تنها مجبور است در زمان اوج کار از افراد دیگر استفاده کند و این تقریباً محدود و مقطعی می باشد. و این باز یکی دیگر از عواملی است که هم باعث به صرفه نبودن کشاورزی در این روستا ها و هم باعث وابستگی بیشتر آنها می شود.
اختلاف طبقاتی بالا در این روستا ها ، که با حضور نوکیسه های روستایی و سرمایه داران شهری به آن دامن زده می شود ، در کنار بیکاری شدید عده ای که بهره کشی ارزان تر افغانی ها آنها را بیچاره تر کرده است ، از سویی عاملی برای نا امنی ها و دزدی ها شده و از سوی دیگر موجب آسیب های اجتماعی مثل اعتیاد و قاچاق و غیره می شود.
همچنین نگاه رقابت جویی كه سوغات فرزندان تهرانی شده ی این روستا ها است ، در زمین خواری ، مرز بندی های ضخیم برای زمین ها و از بین رفتن کامل تعاون و همکاری نمود پیدا كرده است. در حالیكه انواع بنه ها و واره ها و از این دست را در روستا های قدیم ایران می توانستیم ببینیم.
البته دوباره جا دارد تاکید کنم ، با وجود این که اکنون بسیاری از روستا های ایران بخاطر مهاجرت های بالا از روستا به شهر در حال متروک شدن است و در اکثر مناطق روستایی با همین دو گانگی های فرهنگی و مشکلاتی از این دست روبروییم ولی باز هم شدت ، نوع و ریشه مشكلات و بعلاوه راه حل رهایی از آنها با توجه به ویژگی ها و کارکرد هر روستا متفاوت می باشد.
اكنون که تا حدودی از مشخصات کلی روستاهای حوزه شهر گفتیم ، بهتر می دانم این سئوال را مطرح کنم ، حال که برگجهان را بعنوان یکی از روستا های حوزه شهر تهران پذیرفتیم ، چه آینده ای را می توان برای آن تصویر کرد ؟ آیا مسیری را جز آنچه در مورد فشم اتفاق افتاده است ، می شود در نظر آورد یا نتیجه ای مثل ناران خواهد داشت و یا... ؟
به نظر من پاسخ این سئوال با سئوالاتی که بالاتر در حوزه توسعه عنوان کردم با هم گره خورده است و آنچه ما می توانیم بعنوان یک برنامه ریزی مناسب برای روستاهای خود داشته باشیم می بایست در راستای یک نظر درست به توسعه و انسان بدست آید ، توسعه در این تعریف خاص تحول جامعه بسوی یک فرهنگ عالی تر از طریق عوامل درو نزا دانسته شده است و با مفهوم آفرینندگی و خلاقیت که نمود راه حلها و برخوردهای صحیح تر ، دقیق تر و یا کوتاه تر نسبت به امر خاصی است به گونه ای که منجر به رفتار منطقی تری برای جامعه شود و همچنین با مفهوم آموزش به معنی ترتیب دادن محرکها و انگیزه هایی که بدنبال خود پاسخ های معینی را ایجاب می کند و مفاهیم دیگری مثل آگاهی ، آزادی و غیره پیوند نزدیك دارد كه رسیدن به آن نیاز به یک تحول عمیق در زیر بنای اقتصادی و فرهنگی ما دارد تا بتوانیم آن را پس از تصویب این برنامه ها ، عملی کنیم.
اما جایگاه امروز ما و مسیری را كه در حال حاضر با شتاب هرچه بیشتر در آن پیش می رویم - با كمك از نمونه های دیگر آن در روستا های اطراف - به این شكل می توان تشریح كرد :
در این دسته روستا ها من چند قشر مختلف را از هم تمیز داده ام ، این طبقه بندی یك مدل كلی برای تمام روستاهای لواسان می تواند باشد ، با این تفاوت كه در محل های مختلف ، قسمت خاصی برجسته تر است و روستایی دیگر به شكلی دیگر...
اول ، دسته رو به انقراض دهقانان كه با سن زیاد و عدم فعالیت اقتصادی شناخته می شوند و هر سال زمستان چند تن دیگرشان را از دست می دهیم ، سالی یكی دو قطعه زمین شان فروش می رود ، سالی چند صد جعبه گیلاس كمتر می شود و هر سال كمتر می شود روی قدرت تاثیر گذاری آنها حساب كرد.
دوم ، كسانی كه ساكن روستا نیستند و یكی دو نسل است كه به تهران مهاجرت كرده اند ، كار و زندگی شان در تهران است و تنها بصورت هفته ای یا ماهیانه به روستا می آیند ، این دسته خود شامل چند زیر مجموعه است :
- اول آنها كه باغی و خانه ای دارند و در امور مربوط به روستا خود را فعال نشان می دهند و علاوه بر اینكه باغ و خانه خود را آباد نگه داشته اند ، گهگاه خرید و فروشی هم می كنند و استخری می سازند و چاهی می زنند و در امور جمعی در مسجد و حسینیه و شورا و غیره فعال اند. روی اینها می شود حساب كرد ، راهی می سازند ، بانی خیری می شوند ، گاهی دعوایی راه می اندازند و گاهی عامل حل اختلافاتی می شوند ، آجری را سیمان می كنند ، سیمانی را سفید می كنند و گاهی سنگ می كنند و الی بی نهایت.
- دوم آن دسته كه باغی و شاید خانه ای داشته باشند ولی این قشر به زور توانسته همان باغ خود را سر سبز نگه دارد و دیگر نه توان و نه وقت انجام چنین فعالیتهایی را دارند. روزك آبشان را خوب در خاطر دارند و ساختن یك ویلا را آرزو می كنند و آنجاها كه نوبت پول دادن برای بنای ساختمانی یا راهی و مسیر آبی است خوب می دانند به چه كسی معرفی ات كنند و آن نفر درست از دسته بالایی است. البته این دسته اگر باغی كنار راهی داشته باشند قابلیت باز كردن قهوه خانه ای ، جگر كی ای و از این دست را دارند...
- سوم ، آن دسته اند كه باغی دارند كه گوشه ای افتاده و كم كم جنگلی شده ، ریشه درختان عمیق شده و كل خاك را پر كرده است و به چشم هیچ كس نمی آید مگر آن دهقانی كه از كنارش عبور می كند و دو تا خدا بیامرزی می گوید و چند فحش...
سوم ، غریبه هایی هستند كه وارد ده شده اند و آنجا باغی خریده اند و خانه ای ساخته اند ، هفته ای یا ماهی سر می زنند. و مشكل امنیتی ده را نمی توانند هضم كنند. آنها هم دو دسته اند :
- اول آنهایی كه توانسته اند با روستائیان كنار آیند ، در مراسم مذهبی شركت می كنند و به حسینیه كمك می كنند و بانی ساخت راهی ، آسفالت مسیری ، و رسیدن برق و تلفن به محله ای می شوند و... بهر حال روی این ها هم می شود حساب كرد مخصوصاً اگر نفوذی و تكیه گاهی داشته باشند و....
- و دوم آنهایی كه هیچ كار خاصی كه به نظر آید نمی كنند و در واقع نمی شود فهمید كه اصلاً از خریدی كه انجام داده اند راضی بوده اند یا نه ؟...
حال نكته اینجاست كه دو گروهی را كه در بالا بعنوان صاحبان قدرت تاثیر گذاری در ده از آنها نام بردم ، منافع زیادی در رونق پیدا كردن ده دارند و در این راستا هر كاری خواهند كرد تا ده رفت و آمدی داشته باشد. و با این كه آنها می توانند مزایای زیادی را برای اهالی فراهم نمایند و بدین وسیله شیخوخیتی را نیز برای خود ایجاد كنند اما در نهایت راهی را می روند كه شاید من كه امروز به این ده می روم ، فردا جایی در آن نداشته باشم و از سوی دیگر كسانی كه از برگجهان یك آرامش ، خانواده و دو اسم محلی و طبیعت ویژه ای را در ذهن خود دارند همه را یكجا فراموش كنند.
شاید اینجا این حس ایجاد شود كه همه چیز به شدت ساده شده یا اغراق آمیز است بعلاوه اینكه چطور قدرت تاثیر گذاری را تنها بدست دو قشر سرمایه دار و بزرگ مالك ده داده ام ، اما در واقع برخلاف اعتقاد به برابری تمامی انسانها در پیشگاه خداوند ، به استثنای دهقانان كه یك قشر یكدست و ضعیف را تشكیل می دهند ، ما در مورد مهاجرین روستایی به تهران و شهری های غریبه ، سه طبقه بزرگ مالكین ، طبقه متوسط و طبقه ضعیف را می بینیم ، بعلاوه باید گفت در روستا كیست بگوید اگر فردا زمینهای آنجا تا دو برابر گران تر بشود خوشحال نمی شود ، اینجا هم می بینید كه تمامی اقشار و طبقات موجود در این دسته روستا ها منافع خود را با منافع این دو قشر مالك پیوند داده اند ، حتی وقتی مشاهده كرده ایم و باز بیشتر مشاهده خواهیم كرد كه خود این افزایش قیمت ها باعث مهجور تر و بی اثر تر شدن مالكین كوچك و بخصوص ضعیف روستا شده تا حدی كه كم كم می بایست زمین خود را بفروشند و بطور كامل اثر گذاری خود را از دست بدهند.
چند گرایش عمده در مورد آینده برگجهان وجود دارد كه شاید پیچیدگی های زیادی داشته و در جزئیات با یكدیگر تفاوت داشته باشند. اما در حالت كلی دو گرایش عمده بیشتر وجود ندارد :
- در گرایش نخست كه بیشتر ، تاكید بر ایجاد یك فضای توریستی و گردشگری دارد ، علاوه بر فراهم كردن منبع در آمد از سوی دیگر بر حفظ طبیعت آنجا ، اصرار می كند. بعلاوه اینكه می شود فرهنگ اصیل ، آنجا را نیز به شكل یك موزه مردم شناسی بر بدن عروسك های مومیایی به نمایش گذاشت.
این تصور به نظر زیبا می آید و شاید روستا را از آنچه بوده زیبا تر كند و روزی برسد كه به همه دیوار های روستا فرش و گلیم های رنگی آویزان شود ، در واقعیت نیز چنین خواهد شد و دیوار ها را مزین به فرش های رنگی خواهیم دید اما حس نخواهد شد كه روستا زیبا تر شده است ، برگجهان به علت قواره های بسیار كوچك زمین هایش ، پتانسیل ایجاد شهرك ها و ویلا سازی هایی را شبیه آنچه در نارون می بینم ندارد ، و از طرف دیگر بخاطر طبیعت خاصی كه دارد ، پذیرای انبوه رستوران های خرده پا و قهوه خانه های كوچك می شود ، البته شاید چند نمونه رستوران بسیار شیك و گران نیز در بهترین نقاط روستا مشاهده شود. ولی در نهایت آفتی كه به طبیعت و تمام برنامه ریزی های رویایی آنجا می زند با هیچ آفت كشی از بین نمی رود.
- در گرایش عمده ی دوم ، با تاكید بر حفظ زمین ها در مالكیت اهالی و دوری كردن از ورود غریبه به ده ، سعی در حفظ و كنترل تمامی امور می شود ، البته هیچگاه اصراری به نفروختن زمین توسط اهالی نمی شود ، بلكه سعی بر این است كه زمین به غریبه فروخته نشود ، این مورد را می توان به روشنی در بسیاری از بنگاه های بومی كه پاتوق بعضی از بزرگان روستا است دید.
هر دو دسته می توانند تاثیر های فراوانی بگذارند و می گذارند ، اما مشخص است كه كدام بیشتر ، همان كدخدای جدید ده كه دیگر هیچ خدایی را بنده نیست ، منظورم" پول " است.
جدا از همه این ها ، آینده را جمعیت های انبوه غریبه كه نمی شناسی شان ولی شاید تو را بشناسند و آشنایانی كه دیگر تو را نمی شناسند و سرمایه های انبوه تر و ماشین های گران و نان ها و كباب های داغ ، قلیانهای چاق و جگر كی های دو آتشه می سازند و در دیالكتیك با طبیعت رمقی برایش نمی گذارند.
" ما
فاتحان شهرهای رفته بر بادیم
با صدایی ناتوانتر زانكه بیرون آید
از سینه
راویان قصه های رفته از یادیم
كس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سكه هامان را
گویی از شاهی ست بیگانه
یا ز میری دودمانش منقرض گشته
گاهگه بیدار می خواهیم شد زین خواب جادویی
همچو خواب همگنان غاز
چشم می مالیم و می گوییم : آنك ، طرفه قصر زرنگار
صبح شیرینكار
لیك بی مرگ است دقیانوس
وای ، وای ، افسوس "
( آخر شاهنامه ، مهدی اخوان ثالت )
------------
* آمار سال 1385 را از آقای فیض آبادی گرفتم.
* دایره المعارف تطبیقی علوم اجتماعی ، نوشته علیرضا شایان مهر، جلد اول و دوم
-
2010-03-04 03:57:24 | esmaeil esbati
ما که شخصا هیج تضادی ندیدیم. وقتی سایز زمینها در اثر تقسیمات ارثی کوچک شده اند آیا دیگر کدخدایی بنام پول باقی میماند.
زمین های برگجهان عمق دارند اینجا قیمتش به مترمکعب است و هر چه تقسیماتش کوچکتر میشود عمقش بیشتر. و بهایش برای همه ما بیشتر.
ما درون را بنگریم و حال را
-
2010-03-04 10:41:21 | morteza labbafi
آقا یا خانم بامداد
با سلام و عرض صمیمانه ترین خوش آمدها
مطالب شما را با دقت خواندم . هر چه هست ، در آن جدی ترین و ضروری ترین مسائل روستاهایی چون برگ جهان مطرح شده است .کتمان وجود مسئله نیز آن را حل نخواهد کرد . چه بخواهیم و چه نخواهیم در تضاد بین روستا وشهر که به آن اشاره کرده اید و تضادی ست که باید به عوارض آن بیش از ماهیت و جوهرش توجه کرد ؛ همانگونه که تابحال دیده ایم ، موجود بی یال و دم و اشکمی پدید می آید که نه خصوصیات کلاسیک شهر را داراست ونه مناسبات و صورت بندی روستایی که پندارگرایی و نوستالژی در اذهان می سازند . ما وارث زمین هایی کوچک و مهم تر از آن وارث بختک هایی به نام زدوبند با محافل مافیایی قدرت و ثروت و رانت واستانداری هستیم و خواهیم بود . هر کس شواهدی می طلبد کمی بیشتر به برگ جهان بیاید و نگاهش را کمی از برگ و بار و رود وچشمه و ... به سمت آدم ها و رفتارهای منتج از پول و رابطه معطوف کند .
-
2010-03-05 10:48:35 | احمد جان نثاری
سلام به همه دوستداران و اهالی برگ جهان
به نظرم روستا را خارج از یک سری واژه های قلمبه و سلمبه بیشتر با چند چیز می شود شناخت:
یکی تنورهای نان که یادم هست کوچک تر که بودم مادر بزرگم با چند خانم دیگر دور هم جمع می شدند و نان می پختند ،آنهم نانی که وقتی می خوردی کیف می کردی
دوم دامداری در روستا به شکل غیر حرفه ای ، یعنی هر خانواده ای که در روستا زندگی می کند معمولا با نگهداری تعدادی گاو و گوسفند و امثال اینها مایحتاج لبنی خود را تهیه و آنهایی که اماکانات نگهداری دام نداشتند ،مثلا با تهیه علوفه دام و عرضه آن نوعی جا به جایی کالا را انجام می دادند.
وقتی در روستا قصابی داشته باشیم و سوپر مارکت و نانوایی ماشینی و غیره خب روستا نیستم.
من حقیقتا عاشق برگ جهان هستم و از ذره ذره خاکش خاطره دارم و برای تمام برگجونی ها آرزوی خوشبختی می کنم ولی به نظر می رسه برگ جهان در حال حاضر از حالت روستا خارج شده و خصوصا به خاطر نزدیکی به شهر بزرگی مانند تهران در حال تبدیل به یک گردشگاه فصلی است ،اگرچه هنوز کاملا به این روز نیافتاده ولی این اتفاق داره می افته و به نظرم فقط بزرگتر ها و ریش سفیدها باید این معضل را حل و فصل کنند.
شاید خیلی حرف دیگه هم باشه که الان وقتش رو ندارم
تا بعد
-
2010-03-05 11:11:19 | esmaeil esbati
You need school, and a good school, then life will start again.
-
2010-03-05 11:18:42 | مصطفي لبافي
دوست عزيز و گرامي آقاي اسماعيل اثباتي سلام
نه هر كه طَرفِ كُلَه كج نهاد و تند نشست
كلاهداري و آيين سروري داند
اولا خوشحالم كه پس از سالهايي نسبتا طولاني كه سعادت ديدار حضوري با شما را نداشتم حداقل با كوشش شبانه روزي آقاي محمود فيض آبادي و ساير دوستاني كه در راه اندازي اين سايت اقدام نموده اند با نوشته هاي شما ديداري تازه داشته و خاطرات دوران كودكي و نوجواني ام را صفايي دوباره بخشيد . ثانيا بنده در هيچ نوشتار و يا يادداشتي در حاشيه مقاله هاي دوستان و عزيزان قصد خداي ناكرده غلط گيري و يا رد نظرات آنان را نداشته ام و خلاصه اينكه به قول امروزيها اصلا سوپردانا بازي بلد نيستم . بلكه صرفا نطرات شخصي ام را بيان كرده و به اين امر نيز واقفم كه هيچ حرف و يا نوشته اي نه حرف اول و قطعا نه كلام آخر ميباشد .
اما ضمن تشكر از جوابيه شما به يادداشت بنده در مقاله فوق مطالب زير را عرض مي كنم :
ما برون را ننگريم و قال را
ما درون را بنگريم و حال را
استنباط بنده از اين شعر اين است كه منظور از برون " ظاهر" و يا " واقعيت " است و مفهوم درون " باطن " و يا " حقيقت " ميباشد .
حال منظور شما كدام معني بوده ، قطعا من نمي دانم .
ولي منطور من در يادداشت خودم همان مفهوم باطن و حقيقت ميباشد كه به اعتقادم جايگاه انسان به معناي حقيقي آن در مقاله مشهود نبوده و الزاما درك تضاد نيز برايم نامقدور بوده است .
در خاتمه پس از سالها فراق و از روي جسارت عرض مي كنم كه قطعا ديكته نانوشته غلط ندارد !و چند بيت شعر را نيز به شما تقديم مي كنم :
از عدالت نبود دور گرش پرسد حال
پادشاهي كه به همسايه گدايي داردمن كه ره بردم به گنج حسن بي پايان دوست
صد گداي همچو خود را بعد از اين قارون كنمهر دمش با من دلسوخته لطفي دگر است
اين گدا بين كه چه شايسته انعام افتاد
-
2010-03-05 14:02:59 | esmaeil esbati
سلام مجدد- بخصوص خدمت اقا مرتضی عزیز.
آنچه واقعیت است این است که روسنای برگجهان که در فاصله چندین کیلومتری تهران است قاعدتا نمیتواند از تهران تاثیر نگیرد.
هرچند در کودکی ما این فاصله چندان کوتاه نمینمود.
آنچه امروز در این روستا ما شاهدش هستیم نمونه کوچکی از کلیه روابط بد و خوب حاکم بر کل جامعه است.
به تعبیر بهتر ما هیچگاه در حل مسایل و مشکلات قدمی برنداشتیم - بجز معدودی- برای ما بسیار راحتتر بود که وقتی دیدیم در روستا مثلا دوره دبیرستان وجود ندارد و افرادی که تعدادشان هم کم نبود یا به روستاهای مجاور بروند و یا به تهران.
این اتفاقی است که در ابعاد بزرگترش ئر کل کشور هر روز میافتد و به آن فرار مغزها میگویند.
این به معنای قطع ارتباط با جهان خارج نیست ولی وقتی از حق خود برای دادشتن دبیرستان عدول کردیم و مهاجرت و یا بهتر بگویم کوچیدن را انتخاب کردیم امروز شاهدیم که حتی دبستان هم نداریم و این است که روستا میشود محل خوشگذرانی عده ای در مقابل چشمان معدود انسانی که همچنان مردانه در زنده نگه داشتن این روستا که همه ما به ان تعلق خاطر داریم میکوشند.
درست مثل مملکت ما که مردمانش در رنج و سختی روز را شب میکنند و عده ای دیگر از فضا و صفایش لذت میبرند.
بقول دوستی میگفت که احساس خیلی به مملکت مانند احساس ما به هتل است. حتی به خودمان زحمت نمیدهیم که مشکلاتش را در فرم نظر سنجی بنویسیم.
آلبته اگر چنین پیش رود قطعا و یقینا روستا به متروکه ای تبدیل خواهد شد.
درست مثل بقیه شهر تهران.
از این نظر است که من میگویم تضادی وجود ندارد.
همه چیزمان به همه چیزمان میرود.
ولی راهکار چیست.
راهکار واقعی این است که از این فضای بوجود امده استفاده شود و عده ای در این روستا ساکن شوند که بتوانیم به حداقل هایی که قبلا بوده است برسیم.
من بعید میدانم دولت بخواهد و یا اساسا بتواند برای روستایی که امار رسمی سکنه اش به صد هم نمیرسد تسهیلاتی قایل شود.
حالا فرض کنیم که بهای زمینش سر به فلک برسد.
ّروستای برگجهان از زمانهای دور هم همین وضعیت را داشت. وقتی نسل اول فرزندان روستا بعد از پایان تحصیلات ابتدایی از اینجا بقول ما به شهر رفتند و روستا ماند و مردان و زنان و نسلی که انگیزه ای برای تحصیل نداشتند که فرزندان این نسل هم دیگر در روستا نماندند به دهی بدون داشتن خصوصیات روستا تبدیل شد.
اینکه سالیان دراز طول میکشد تا خیابان این ده اسفالت شود و یا برق به روستا برسد و یا وضعیت اب اشامیدنی بهبود یابد دلیل تهی شدن روستا از سکنه ثبت شده در وزارت کشور است.
آز این غمبارتر اینکه حتی ما حاضر نبودیم بگوییم از کجاییم . خیلی که میخواستیم وطن پرست باشیم و وفادار میگفتیم لواسانی هستیم.
بعید به نظر نمیرسد که این روستا را به روستای دیگر ملحق کنند تا شاید بتوانند اندک امکانی برایش قایل شوند. مثل اتحادیه اروپایی!
آینکه روستاهای دیگر در حال رشد هستند به لحاظ فرهنگی و اقتصادی صرفا بدلیل وجود سکنه است و بقول مرتضی انسان.
-
2010-03-05 15:32:51 | bamdad
با سلام و تشكر از همه دوستاني كه مقاله من را خوانده اند و نسبت به من لطف داشته اند ، بخصوص آقاي مرتضي لبافي .
من ، بعد از اينكه توضيحات مربوط به اشكالات و نظرات خود را در چرك نويس ديدم كه چند صفحه شده است ، تصميم گرفتم كه مطالب را خلاصه كنم و به اجمال به تمام شان بپردازم .
ابتدا مي خواهم اشاره اي داشته باشم به نظرات آقاي مصطفي لبافي و ديگر دوستان و بعد به نكاتي مي پردازم كه مورد نظر خودم است :
متن مربوط به جدايي شهر و روستا كه آنرا با تقسيم كار مادي و معنوي مشخص كرده است از ، منطق صوري و منطق ديالكتيك ، ترجمه و اقتباس محمود رها ، چاپ سال 1359 است ،و 4 مورد و در واقع بيشتر سر در گمي آقاي مصطفي لبافي را به خود اختصاص داده است ، من شايد در نظري ديگر به طور مفصل آنرا توضيح دهم اما آنچه بطور كلي در آن اشاره شده است ، پاسخ اين سئوالات است كه ، از كجا و كي ما محلي گري در مقابل ملت قرار گرفت و همينطور بربريت در مقابل تمدن ، به چه معيار و چطور انسانها در طبقات متضاد و متعارض روبروي هم قرار گرفتند و اين تا كجا پيش رفت تا شعور انساني زير سئوال قرار گرفت . تقسيم كار ، توليد انبوه ثروت و در ادامه مصرف گرايي شهري و جايگاه هاي مختلف افراد در مقابل ابزار توليد ارزش كه نتيجه تصاحب بهره كشي ديروز بوده و زمينه را براي بهره كشي امروز فراهم كرده و همه اينها به ضمانت مالكيت خصوصي .
اما دو مورد ديگر از سر در گمي هاي شما در مورد اين مقاله كه ريشه 4 مورد بالا هم در اين است ، مفهوم انسان از ديد من ، بر خلاف ديد شما ، يك مفهوم انتزاعي نيست ، در اين متن به عنوان متني كه به طرح مباحث اجتماعي مي پردازد ، انسان را در تمام خطوط آن مي توانيد ببينيد ، انساني كه قادر است به تحليل بپردازد ، برنامه ريزي كند ، تاثير گذار باشد و دست به تحولات عميق اجتماعي بزند ، و همچنين مي تواند با خود بيگانه شود و به شرايط غير انساني تن در دهد ، به خيال خود هيچ تضادي را احساس نكند ، انسان يك موضوع از مفاهيم عرفاني نيست ، بلكه كسي است كه مي تواند به گرايشات عرفاني معني دهد و شايد از انسانيت خود دور شود و به يك مفهوم انتزاعي از انسان دست يابد .
ضمنا مي خواهم بگويم كه شايد زمين هاي برگجهان به عمق زمين هاي پاسداران و نياوران و.. نيز برسد ولي مطمئن باشيد كه در عمق تاريك اين زمين ها جايي براي انسان نيست و آنجا غير از چالهاي زمين خواران چيزي نمي شود ديد .
آقاي جان نثاري عزيز، منظور شما را هم از كلمات قلمبه و سلمبه نمي فهمم و اين احتمالا يك حس دو طرفه است ، كه در نظري كه نوشته ايد مشخص است.
اما چند نكته نيز وجود دارد كه مي خواستم جدا از متن مقاله بياورم :
اول اينكه منظور من از تقسيم بندي هايي كه در متن انجام داده ام ، دادن يك نمونه كلي (ideal type) بوده است و در اين جريان لزومي ندارد كه تمام جزئيات با اين مدل صدق كند .اما اين بعنوان يكي از اهداف اصلي علم ، بخصوص در جامعه شناسي اهميت دارد و هدف اصلي اين متن را به خود اختصاص مي داد ، و من توقع داشتم كه در نظرات دوستان مورد نقد و اصلاح قرار بگبرد ولي اصلا به آن اشاره نشده است . آيا همه اين تقسيم بندي ها در مورد تاثير گذاران روستا و اهدافي كه دنبال مي كنند را قبول دارند يا اگر قبول ندارند آنها را عمده مي دانند يا نه و قشر ها و گرايش هاي عمده ديگري نيز وجود دارد كه در اين متن از قلم افتاده ؟
دوم اينكه چرا كسانيكه در اين متن از آنها بعنوان صاحبان قدرت و تاثير گذاران روستا نام برده شده ، از خود و گرايشات خود دفاع نمي كنند ، من مي دانم كه اكثر آنها حداقل از وجود اين سايت با خبرند و خيلي هاي ديگرشان مقاله ها و تحولات سايت را پيگيري مي كنند اما....
با تشكر دوباره
بامداد
-
2010-03-05 17:42:10 | rahesol - بامداد نخستين و واپسين
چه طاقت فرسا ست تحمل گراني چنين شناختي كه من خواسته يا نا خواسته جزء همان موجودات بي شعور دو رگه اي هستم كه با دست هاي خود و به شكل كاملا عيني و واقعي و نه انتزاعي ، شكل و شمايل كدخداي تازه ي روستاي خود را بسان يك هنرمند ،نه چه مي گويم ،چون يك دستگاه بي شعور و به شكل كاملا مكانيكي اينگونه آفريده ام . مناسباتي غير منصفانه و بوروكراسي بي رحمانه اي در مكيدن نيروهاي انساني از روستا به شهر دخيل اند...اما...
براي كساني كه گذر انسان از روستا به شهر و بربريت به تمدن را يك جبر تاريخي مي دانند و همه اينها در دايره اي پهناورتر و يك خط مستقيم تر به نام سير تكاملي طبيعت ، آري ،براي ايشان كه پنجه در پنجه كدخداي معاصر افكنده اند و براي به زير آوردن آن "جان" مي دهند .(!) پيروزي، و دست يابي بدان ، پندار يا خوابي بي تعبير نيست و با يك تحول ريشه اي و ساختاري در مناسبات و يك بازآفريني از خود و دنياي خود و با تكيه بر معارف به روز بشري مي توان در يك راه پر پيچ و خم و در يك روند تكاملي بر آن فائق شد.
دوست عزيز تشنگي و عطش خود را با يك آه از نهاد بر آمده فرياد مي كنم...، آخ اگه بارون بزنه!!!
-
2010-03-05 19:56:41 | morteza labbafi
با سلام به آقای مهندس اثباتی عزیز و عرض دلتنگی از دیدار
من تصور می کنم احتمالاً احتمالاً [ دست کم در برخی از نکاتی که مطرح فرمودید ] حقیر را با برادر بزرگ و استاد همیشگی ام آقای مصطفی لبافی اشتباه گرفته باشید .
بهر حال با توجه به فرمایشات شما باید عرض کنم که متأسفانه این سایت جای بررسی مسائل کلان تمام کشور نیست .[ چون اگر آنگونه بود بنده تابحال تمام مسائل و مشکلات ایران و جهان را حل کرده بودم !!!!!] اما تا جایی که در چارچوب سایت روستا [ و نیز دیگر چارچوب ها ! ] می توان گفت و نوشت ، هرگز مقصودم جداسازی مکانیکی مسائل و شرایط برگ جهان با کل مملکت نبوده و نیست . اتفاقاً من نیز بر این نکته تأکید دارم که اشارات مقاله ی جناب بامداد مبتنی بر این یادآوری ست که علت نابسامانی ها در دل مناسباتی نهفته است که باید بطور همه جانبه بررسی شود .
-
2010-03-06 22:06:19 | مصطفي لبافي
مروري بر جامعه شناسي
1 – اما انسان كه از صفات خدايي بهره اي دارد ، نخست تنها جانوري بود كه به خدايان گرويد چه فقط او بود كه با خدايان خويشي داشت ؛ و او براي آنها محراب و بت ساخت . ديري نگدشت كه سخن گفتن ابداع كرد و نامها اختراع نمود و نيز خانه و پوشاك و بستر ساخت و از زمين قوت گرفت ....... چون چندي براين بگذشت ميل بقا ادميان را به ساختن شهرها برانگيخت . اما ، آنگاه كه گردهم آمدند چون هنوز فن حكومت نمي دانستند بر يكديگر ستم مي كردند و بيم آن بود كه دگر بار پراكنده شوند و شهرها نابود گردند . زئوس هراسيد كه تخمه آدمي از ميان برود ، پس هرمس را نزديك ايشان فرستاد و عدالت و حرمت را به همراه او كرد تا اصول نظام دهنده شهرها و رشته دوستي و سازش باشد . "هرمس از زئوس پرسيد كه عدالت و حرمت را چگونه ميان آدميان بپراكند ؛ آيا بايد بدان گونه كه صناعات تقسيم شده اند قسمت كند ؛ يعني به جمعي اندك واگذارد – همانگونه كه يك نفر خبره در پزشكي يا هر صناعات ديگر ، كه جمع كثيري را كه از آن صناعات آگاهي ندارند ،كفايت مي كند - نحوه پراكندن حرمت و عدالت در ميان آدميان بايد اين باشد ، يا بايد همه را از آن بهره مند كنم ؟ " زئوس گفت : " مي خواهم همه ايشان را از آن سهمي باشد ، چه اگر از اين فضائل نيز ، همچون صناعات ، فقط جمعي اندك برخوردار شوند شهرها برجاي نمي مانند . "
2 – اولين بار كنت بود كه نام جامعه شناسي (Sociology) را بر اين علم جديد اطلاق نمود . او زماني از اينكه اين كلمه " خصلتي دو رگه " داشت و از كلمه لاتين Socius (جامعه) و كلمه يوناني Logos (شناختن) مشتق مي شد ، " اظهار تاسف مي كرد " ، ولي بعدها اظهار داشت : " واقعيت اينكه كلمه مزبور يادآور دو منبع تاريخي – يكي فكري و ديگري اجتماعي – است كه خاستگاه تمدن جديد به شمار مي روند ، و همين ، نقص مربوط به وجه تسميه آن را جبران مي كند .
3 - تفكر در باره مردم جهان كه براي كار ، تلاش و بهبود وضع خود در جوامعي گردهم مي آيند آدمي را بيش ازهرچيز ديگر خوشنود مي سازد .
(1) افلاطون ، رساله " پروتاگوراس "
(2) A. Comte, System of Positive Polity(trans.J . H . bridges).Vol . I.p.326
(3) از نامه اي كه " آنتونيو گرامشي" از زندان براي پسرش " دليو" نوشته است .
-
2010-03-06 23:39:00 | aftabkuh
lبا سلام
آقاي مصطفي لبافي عزيز ، من بخش نظرات را پيگيري كرده ام . اما ارتباط متني را كه شما درباره جامعه شناسي نوشته ايد ، با نظرات و مباحثي كه بالاتر بيا ن شده است را متوجه نشده ام .!!!!
از شما خواهش مي كنم لطفا بيشتر توضيح دهيد.
با تشكر
-
2010-03-06 23:40:40 | esmaeil esbati
در این سایت زیبا گهگاه مقالاتی به چشم میخورد که انسان نمیتواند براحتی از کنار آن بگذرد.
در ضمن من مخلص مصطفی و مرتضی هستم.
به امید دیدار.
-
2010-03-11 16:42:09 | مصطفي لبافي
مروري بر جامعه شناسي (2)
ان الله لا يغيرو ما به قوم حتي يغيروا ما به انفسهم
توضيحاتي كه بنده در يادداشتهاي قبلي نوشته ام بر اساس دانش و اطلاعات شخصي ام ميباشد كه شايد ذكر آن تكرار مكررات تلقي گردد ولي باز عنوان كردن آن را به اين دليل ضروري ميدانم كه مطالب بنده به تعبيري در طول مقالات و نظرات دوستان و عزيزان بوده و از اينرو در ادامه توضيحات ديگري را به آنها اضافه مي كنم.
جمله معروفي از هگل در حافظه من مانده و اين است كه " اكثر انسانها فراموش مي كنند كه بر شانه هاي انسانهاي بزرگ تاريخ ايستاده اند و با چشمان آنان به جهان نگاه مي كنند " (نقل به مضمون)
به باور بنده خصوصياتي بلا استثناء در درون تمام انسانها وجود دارد كه به اختصار به شرح ذيل ميباشد :
1 – اصل حصول نتيجه در كوتاه ترين زمان .
2 – اصل تمايل به صَرف حداقل انرژي .
3 – اصل تمايل به ساده ترين انرژي .
4 – اصل عطف به خود .
5 – اصل انحصار طلبي .
6 – اصل منفعت طلبي .
7 – اصل ستايش طلبي .
8 – اصل تمايل به لذت .
9 – اصل دوري از رنج .
10 – اصل سيري ناپذيري .
تك تك موارد فوق توضيحاتي را مي طلبد كه در اين مقال قصد پرداختن به آنها را ندارم . ضمنا لازم به ذكر ميباشد كه بطور قطع موارد فوق در تمام انسانها داراي شدت و ضعف ميباشد .
حال سئوال من اين است كه آيا بدون در نظر گرفتن اين موارد ، آيا امكان تغيير شرايط فعلي برگجهان وجود دارد ؟ مگر نه اينكه انسانها هستند كه جوامع را مي سازند پس آيا بدون در نظر گرفتن انديشه هاي حاكم در هر مكاني ، امكان تحقق ارمانها وجود دارد ؟
و باز به نظر بنده ، آيا بدون تغيير انديشه ها و باورها ، تحقق شرايط آرماني امكانپذير ميباشد ؟
تنها کاربران عضو شده در سایت می توانند نظر خود را ارسال کنند !
اگر در سایت عضو هستید با نام کاربری و رمز عبور خود در سایت وارد شوید ، همچنین عضویت در سایت رایگان می باشد!
برای ارسال نظر لطفاً قوانین سایت را در نظر داشته باشید...
| < قبلی | بعدی > |
|---|
در باب جامعه شناسی روستايی


دوست عزيز بامداد سلام
ضمن ابراز خوشامد به شما و عرض خسته نباشيد جهت تهيه و تنظيم مقاله فوق .
در مقدمه مقاله شما ، نشاني از نگراني در شكل و ساختار مقالات ارسالي به سايت مشهود بوده و تلاش شما جهت بهبود چارچوب نظرات اتي قابل تقدير به نظر ميرسد .
بنده مطالب ذيل را نه بعنوان نقد ، بلكه با نگرشي كه ناشي ازسردرگمي من شده است مطرح مي كنم .
دوست عزيز : مطالب شما از نظر من ابهاماتي را در بردارد كه تناقضات نوشتار بر دامنه اين تفكر بنده بيشتر دامن زده كه به مواردي از آنها به اختصار اشاره مي كنم :
1 – ارتباط جدايي شهر و روستا با واژه هاي مادي و معنوي .
2 – تضاد ميان شهر و روستا ، بدون ارائه تعريفي مشخص از واژه "تضاد".
3 – تاكيد بر وجود .... لذايذ و نيازها در شهر و عدم اشاره به اين مقولات در روستاها .
4 – استفاده از واژه بي شعور شهري در كنار حيوان بي شعور روستايي كه ظاهرا نهايت آن شناسايي ريشه هاي تضاد شهر و روستا ميباشد.
5 – عدم ارائه مفهوم قابل ادراك از حركتهاي جمعي . به نحويكه ظاهرا حضور جمعي در مساجد و اماكن مذهبي با حضور در شوراها داراي يك مفهوم بوده و از يك محتوا برخوردارند .
6 – عدم حضور مشهود "انسان" در مقاله .
در خاتمه اميدوارم كه شما و ساير دوستان و عزيزان و صاحبنظران در جهت رفع اين سردرگمي بنده گامهايي بردارند .