من یادم نیست چه وقتی داستان سفر سنگ برگجهانی ها را شنیدم. اما یادم هست روزی در یکی از برنامه های تلویزیونی که فیلمهای سینمایی را نقد می کرد بخشی از یک فیلم به نام سفر سنگ را نشان می داد. من آن زمان متوجه نشدم این فیلم توسط آقای مسعود کیمیایی ساخته شده است. فقط شباهت آن بخش فیلم با داستان سفر سنگ برگجهان در ذهنم نقش بست.
مدتی بود که در فکر بازنویسی داستان بودم ، تا اینکه خیلی اتفاقی عکس آقای محمد علی علیمردانی را یافتم. برای نوشتن داستان واقعه ابتدا علاقمند شدم راجع به فیلم سفر سنگ جستجویی کنم. از طریق اینترنت متوجه شدم این فیلم را مسعود کیمیایی در سال 1356 ساخته است. اصل داستان فیلم از متن نمایشنامه ای گرفته شده است که آقای بهزاد فراهانی به نام سنگ و سرنا نوشته اند. داستان فیلم همان است که به طور خیلی خلاصه خانم ارمغان اثباتی (1) نوشته اند :
ارباب روستایی مالک تنها آسیاب آبادی است و حق اهل آبادی را ضایع می کند. او و عواملش از ساخته شدن آسیابی دیگر جلوگیری می کنند و از انتقال سنگ آسیاب عظیمی که سنگ تراش ساخته جلوگیری می کند. وقتی عوامل ارباب سنگ تراش را زخمی می کنند مرد تازه واردی موسوم به غربتی ( کولی ) پیکر زخمی او را به روستا می آورد و درصدد مقابله با ارباب و ایادی اش برمی آید. اهالی از همراهی با او هراس دارند و فقط محمدحسن آهنگر ، یاور ، و فاطمه و یک روحانی به او که نفعی در انتقال سنگ آسیاب به روستا ندارد ، مساعدت می کنند. آن ها با زحمت بسیار سنگ را به آبادی منتقل می کنند و وقتی ایادی ارباب روبروی آن ها می ایستند سنگ از شیب تپه ای رها می شود و خانه و کاشانه ارباب را خراب و حامیان او را متواری می کند.
و اما داستان اصلی سفر سنگ برگجهانی
شاید حدود 60 تا 70 سال (2) پیش سنگ آسیاب برگجهان در اثر ساییدگی زیاد فرسوده شده بود. هر دو آسیاب آبی برگجهان متعلق به مرحوم کربلایی علی اصغر اثباتی بود. یکی در شمال مصب یا تلاقی دره تنگه مرغ و رودخانه ، جایی که در شرق آن سنگ بزرگ یا کمر راز آلود " جعفر صادق " واقع شده و دیگری در ابتدای سربالایی امامزاده و نرسیده به " لش میدان " در مکانی که " درآسیاب " نام گرفته است. متولی آسیاب نخست مرحوم داش فرج پلویی فرزند قاسم و متولی دومی مرحوم مشهدی اسماعیل داماد مرحوم کربلایی علی اصغر بودند. این صنعت در برگجهان انحصاری و در اختیار خانواده این مرحوم بود. سنگ آسیاب به دلیل ویژگی های خاصش باید از معدن با سنگهای واجد شرایط لازم استخراج می شد. بزرگی و یکپارچگی سنگ بدون ترک و رگه های سست و همچنین مقاومت سایشی بالا و در عین حال شکل پذیر که بتوان سطوح صاف و سوراخهای لازم را در آن ایجاد کرد.
نزدیک ترین معدن سنگ با این خصوصیات در روستای لواسان بزرگ بود. سفارش استحصال و ساخت سنگ آسیاب توسط کلبعلی اصغر داده شد. پس از مدت لازم پیغام از سنگتراش آمد که سنگ آسیاب برای حمل آماده است. جمعیتی فراهم گردید تا برای کار سخت و خطرناک حمل سنگ به لواسان بزرگ گسیل گردند. آقای حاج طهماسب پلویی و آقایان مرحوم حاج حبیب الله لبافی ، حاج حسن لبافی ، حاج اباصلت پلویی ، مشهدی محمد پلویی و احتمالاً محمد علی اثباتی و متولیان آسیابها جزو این مسافران سفر سنگ بودند. (3)
مسیر حمل سنگ کوه اش مرغ بود. سنگی به قطر بیش از 1.5 متر و ضخامت 30 سانتی متر باید از ته دره به نوک کوه اش مرغ و از آنجا تا رودخانه برگجهان حمل می شد. باری به وزن حدود 2 تن.
سنگ پس از چند روز به نزدیک آبادی رسید. (4) اکنون همه از پایان یافتن قریب الوقوع این سفر سخت و طاقت فرسا خوشحال بودند. در روز آخر که سنگ گام به گام غلتانده می شد و با ریسمان و دستک مهار می گردید و به مقصد نزدیک ، عده ای برای مشاهده این کار خارق العاده به تماشا می روند. مسافران سنگ اکنون مسیر سوگ را طی کرده ، از " لولاستونگ " گذشته و به انتهای دره " لنگاور " که مشرف به محله شاهان است رسیده بودند. آقای محمد علی علیمردانی فرزند محمد زکی نیز از محله شاهان به تماشا آمده بود.
سرازیری اکنون بس تند است. مسافران سنگ که نیم نگاهی هم به تماشاچیان دارند خسته از سفری سخت. آنجا چه اتفاقی می افتد ؟ ریسمانی پاره یا دستکی می شکند ؟ سنگ سرکش که با همه وزن و ابهتش پس از قرنها سکون در معدن ، چند روزی ضربات تیشه و قلم سنگتراش را تحمل کرده بود ، لذت راه رفتن را نیز چشیده بود. او لذت حرکت را و آزادی نسبی را حس کرده بود. اما اکنون حس می کند که روزهاست اسیر اراده ی مردان تنومندی است که او را بند زده به مسیری می برند که خود تعیین کرده اند. این نحوه از پیمودن راه مطلوب او نبود. او شاید دنبال آزادی مطلق بود و تصور می نمود هرچیزی که مطلق باشد مطلوبتر است. به قدری شوق داشت که نمی خواست مردم بیش از این معطل بمانند تا گام به گام به مقصد برسند. او شاید قصد داشت بجهد تا مردم یکباره به نتیجه مطلوب برسند و شاید روش گام به گام را نمی پسندید. یا شاید تصور می کرد حرکت بدون هدایت دیگران شیرین تر و مطلوب تر است و تصمیم گرفت در زمانی که همه ی نگاه ها به سوی اوست مسافرانی که او را آورده بودند کنار نهد.
سرازیری به او قدرتی داده بود که تصور کند می تواند خودش حرکت کند. اتفاقات نیز به او کمک کرد که افسار گسیخته حرکتی انقلابی را شروع کند. انقلابی در مقابل همه ی سکونها و همه ی بی ارادگی ها و ظلمی که تاریخ در سرنوشت این سنگ نوشته بود. یکباره سنگ در مقابل دیدگان هیجان زده یا بهت زده ی مسافرانی که این سنگ را به حرکت درآورده بودند و مردمانی که تماشاچیان و گاه مشوقانی بودند به حرکت در می آید. معجزه ای بود یا بلایی در راه ؟ نتیجه ای نامعلوم که در اراده ی هیچ کس نبود. جز اتفاقات و سپری شدن زمان ، هیچ چیز دیگری بر این واقعه مدیریت نداشت. سنگ موجودی زنده و قدرتمند می نمود و شاید هوشیار. اما " ممد کل منزکی " را ندید و ضجه کودکان او که یتیم می شدند را نمی شنید. چون این سنگِ سنگین و شتابزده ، کور بود و کر.
محمد اما حرکت سرکش گونه ی سنگ را دیده بود. تلاشی هم کرد. دستی انداخته شاخه درختی که در حاشیه دره بود گرفت تا خود را از مسیر سنگ خارج کند. دست برقضا شاخه می شکند. اما دیگر سرعت سنگ به قدری بود که فرصت عکس العمل نیافت. سنگ از روی پایش عبور کرده بود. او را به بیمارستانی در تهران می آورند. پزشک پیشنهاد قطع پایش را مطرح می کند. او که هنوز باورش نشده بود اتفاق هولناکی برایش افتاده است به قطع پا رضایت نمی دهد. پا عفونت کرده و مسیر مرگ را برایش هموار می کند. محمد علی در گذشت و در گورستان امامزاده عبدالله دفن شد.
سفر سنگ آن سال پایان دردناکی داشت. شاید این آخرین سفر سنگ بود. آسیابهای آبی از کار افتادند و " استلش " بازیچه یا مکان بازی کودکان شد و دیگر کسی به آسیاب نیاز نداشت. مدتهای مدیدی تا همین اواخر آن سنگ در وسط " روبار " افتاده بود. منظره سنگ خفته بر شنهای کف روبار برای بینندگان جوان تداعی کننده ی مرگ آسیاب و آسیابان بود و برای سالخوردگان تداعی کننده روزهای شادمانی زود گذری که با مرگ محمد پایان یافت. سنگی که اکنون حلال مشکلی نبود ، در یکی از روزهای بهار هدف ضربات پتک کارگرانی شد که او را به یک متر سنگ ساختمانی تبدیل کردند.
فرزندان ( تکه های ) آن سنگ اکنون در دیوار باغ یا ویلایی یا طویله ای در همین گوشه و کنار اما گمنام زندگی می گذرانند و حسرت جوش و خروشهای کوتاه در زمان سفرسنگ را می خورند ، در انتظار سفری دیگر. اما هیچ کس دیگر در پی سنگهای درشت و تنومند نیست. امروز سنگهای کوچکند که به کار می آیند. سنگهای بزرگ مهار نکردنی و غیرقابل حمل و مشکل آفرین هستند. کارگران از همان ابتدا و در معدن سنگهای درشت را می شکنند و آنگاه حملشان می کنند. این سنگها مشتری دارند.
----------
(1) به یادداشتهای ذیل مسابقه شماره یک مراجعه فرمایید.
(2) دوستان و خوانندگان محترم اگر سال دقیق تری می دانند اعلام کنند.
(3) قطعاً افراد دیگری هم بوده اند. اما آقای حاج جعفر پلویی اسامی این افراد را به یاد داشت. به جاست از ایشان به ویژه به خاطر در اختیار گذاشتن عکس مرحوم محمد علی علیمردانی تشکر کنم.
(4) کاربرد چند روز به زعم من است. قطعاً این سنگ یکروزه به مقصد نمی رسید.
-
2010-05-29 12:05:10 | محمود فیض آبادی
تصویر قرار گرفته در متن مربوط به " آبتنی در آسیاب فرج " می باشد.
این تصویر توسط آقای محمود کاشانی ارسال شده است.
-
2010-05-29 17:58:29 | haghghag
آقای محمود کاشانی ، پس از درج مقاله بالا این عکس را تقدیم کرده اند و به سرعت مورد استفاده سوء قرار گرفته و در مقاله جاسازی شد. ضمن تشکر از آقای کاشانی باید چند نکته را متذکر شد.
من به عکاس این عکس تبریک می گویم که یکی از لحظه های دیدنی را روی هوا شکار کرده است.
آقا محمود به نظر می رسد عکسهای قدیمی زیادی داشته باشند که هم از ایشان وهم سایر خوانندگان تقاضا می شود عکسهای قدیمی را ارسال کنند.
هرگاه عکسی قدیمی را می بینم دوست دارم بدانم عکس چه کسانی است اما در این مورد به خصوص در مورد سوژه اصلی عکس تقاضا دارم آقای کاشانی نام ایشان را نگویند!
عکس به نحو ماهرانه ای گرفته شده تا شخصیت اصلی عکس شناخته نشود. در ضمن با نورپردازی جالب کسی ابتدا متوجه نمی شود این شخصیت فاقد حجاب متداول در زمان آبتنی است!.
به نظرم رسید در سالهای پیش هنوز دانشمندان به ارتباط تنگاتنگ حجاب وعفاف با زلزله پی نبرده بودند! زیرا ما در تاریخ اخیر(از زمان عکسبرداری تا الان) گزارشی از زلزله در برگجهان نداریم.
با دیدن این عکس متوجه شدم تاریخ تکرار شدنی است. زیرا زمانی که ما هم آبتنی می رفتیم یکی دو نفری شگردشان زیر آبی رفتن و کشف حجاب در زیر آب و سپس به طور ناگهانی پشتک زدن بود و بلافاصله در زیر آب پوشیدن لباس. اما شاهکار این عکاس سرعت عمل او و شکار لحظه هاست.
-
2010-06-03 22:30:49 | esmaeil esbati
حالا که خوب فکرش را میکنم میبینم که شاید این عکس خیلی آشناست. اینجا محلی است که ما همیشه در روزهای آخر تابستان فرشهایمان را میشستیم و در روی شنهای کنار لوار پهن میکردیم تا خشک شوند و برای استفاده سال بعد آماده باشند و البته آبتنی ( حوض نایی) یکی از چاشنیهای اون روزها بود.
-
2010-08-12 11:02:30 | محمد تقی اثباتی
خدمت آقای علی اکبر لبافی با سلام
مطلب جالب شما را با عنوان سفر سنگ خواندم من هم مدتها پیش چند خاطره نوشته بودم ولی فرصت نشده بود آن ها را ارسال دارم. یکی از آن ها درباره ی آسیاب و سفرسنگ بود که با نوشته ی شما دیگر لزومی به بیان این بخش نیست اما بخش های دیگر را که دوخاطره و یک توضیح است و با آسیاب ارتباط تنگا تنگ دارد را ارسال میدارم تا هر زمان مناسب دانستید درسایت قراردهید.
درباره ی سفرسنگ روایت حاج جعفر پلوی با روایتی که من از پدرم شنیده و به یاد دارم تفاوت های کوچکی نه دراصول بلکه درشیوه ی بیان وجود دارد که به آن ها وچند نکته ی دیگراشاره می کنم.
درمورد حادثه ی بس ناگوارکه در سفرسنگ برای مرحوم محمد محمد زکی پیش آمد وشادمانی موفقیت درانتقال و به منزل رساندن سنگ رابه اندوه و پشیمانی بدل کرد من اینگونه شنیدم:
همانطور که شما هم نوشتید سنگ پس ازچند روز با موفقیت تا درّه ی لنگاور حمل شد و تمامی افرادی که دراین کارخیر وجمعی شرکت داشتند وبسیاری از مردان ده را از هرگروه سنی در بر میگرفت و زنان نیز کارهای حاشیه ای را عهده دار بودند را غرق درغرور و شادی کرد.
در این منزل افراد به استراحت موقت و خوردن غذا پرداختند. در این فرصت تنها چند جوان که نام و نشانشان را به یاد ندارم و با این تذکر شاید حاج جعفر پلوی به یاد آورد خواستند توانائی و جوانی خود را بیازمایند که آیا می توانند سنگ عظیم را قدری از جای بجنبانند و اندکی به جلو برانند یا نه
سنگ را که مهار شده بود از مهار خارج کرده به حرکت درآوردند اما از عهده ی کنترل آن بخوبی برنیامدند.
سنگ چرخشی کرد و محمّد خود را در معرض خطر جدّی یافت. همانطور که شما نیز اشاره کردید آن مرحوم برای گریز از هجوم سنگ تلاش خود را کرد امّا سرنوشت به گونه ای دیگررقم خورده بود. برخورد اجتناب ناپذیر شد و نتوانست از برابر سنگ بگریزد. حادثه ی غم انگیز رخ داد و همگان را در حیرت و اندوه فرو برد. به روایت پدرم آن مرحوم در این پیش آمد جان نباخت بلکه پس ازمدّت ها از بیمارستان هم مرخّص شد ولی در اثر کم توجّهی در بیمارستان یا شاید هم کمبود امکانات و دانش پزشکی آن روز پس از بهبود نسبی بار دیگر عفونت آغاز و گسترش یافت که با نهایت تاسّف به مرگ پایان گرفت. روح تمامی رفتگان شاد ویادشان ماندگار.
اشاره ی دیگر اینکه هر دو آسیاب متعلّق به مرحوم کربلائی علی اصغر نبود بلکه تنها آن مرحوم آسیاب سرده, معروف به آسیاب بالا را اداره می کرد. سهمی از آسیاب متعلّق به آن مرحوم بود سهمی هم به خاندان طوسی ها تعلّق داشت که نمیدانم مالکیّت از راه خرید و فروش حاصل شده بود یا اجداد آنها هم در بنیاد آسیاب سهیم بودند.
از همه مهمتر سهمی هم وقف امام حسین بود که محلّ خرج درآمد آن, شام شب نهم محرّم در تکیه سر ده بود که هر ساله انجام می شد. سرپرستی ومالکیّت آسیاب پائین بامشهدی اسماعیل داماد ایشان بود. محمّد پسر مشهدی اسماعیل پسر عمّه اینجانب می تواند در این زمینه توضیح بیشتری بدهد.
سوّم اینکه اگر منظور شما از سنگی که سالها بیکار افتاده بود و سر انجام تکّه تکّه شده دربنا های گوناگون جا خوش کرد سنگی باشد که داستانش را حکایت کردید درست نیست چون آن سنگ را سیل همراه آسیاب برد.
چهارم اینکه هیچ کدام از آسیاب های برگ جهان مثل آسیاب های کناره های تهران یا جاهای دیگر انباره یا استخر و به گویش خودمان استل نداشت بلکه فشار آب را بلندی و شیب ناو و شکل و ویژگی ساخت آن تامین میکرد.با احترام - محمّد تقی اثباتی
-
2010-08-14 11:27:34 | haghghag
جناب آقای اثباتی عزیز
بی نهایت ممنونم. من واقعا از اشتباهاتی که ناخواسته در نقل مطالب بروز می کند متاسفم. برخی از اشتباهات ناشی از نقل قولهاست که بدیهی است به مرور زمان وفاصله گرفتن از زمان وقوع اتفاق می افتد. بعضی هم ناشی از تحقیقات ناقص یا استدلالهای نادرست ماست. اما من معتقدم که برای گردانندگان سایت راه مناسب تری وجود ندارد. معتقدم مطالب را در حد توان وبضاعت نویسنده باید دقیق و مستند بیان کرد وآنگاه ببینیم دیگران راجع به آن چه می گویند. در نهایت از میان آنها گزارش درست یا درست تر را هرکس استخراج کند. چون مستندی وجود ندارد وباید به نقل قولها پناه برد. هرچه نقل کننده به واقعه نزدیکتر باشد قطعا نظرش وروایتش درست تر خواهد بود.
من هرگز نمی دانستم آسیاب چطور کار می کرد وبرای خودم حدسیاتی داشتم. ارسال عکس از طرف آقای کاشانی مرا به تصورات اشتباهم نزدیکتر کرد و آن اینکه فکر می کردم برای کار کردن آسیاب به استخر نیاز بوده است. مقاله جالب ودقیق شما مرا به طرز کار آسیاب تا حدودی آشنا کرد اما سوالی داشتم که ذیل همان مقاله درج کردم. با تشکر فراوان- علی اکبر لبافی
تنها کاربران عضو شده در سایت می توانند نظر خود را ارسال کنند.
اگر در سایت عضو هستید با نام کاربری و رمز عبور خود در سایت وارد شوید ، همچنین عضویت در سایت رایگان می باشد.
برای ارسال نظر لطفاً قوانین سایت را در نظر داشته باشید...
| < قبلی | بعدی > |
|---|
سفر سنگ


یکی از معدود دفعاتی که مشهدی اسماعیل اثباتی را دیدم در آسیاب بود. آسیاب سنگی از تکنیک بیسار بالایی برخوردار بود دقایقی چند به نحوه ریزش گندمها بداخل آسیاب نگاه میکردم . سر وو صورت سفید مرحوم که براستی در آسیاب سفید شده بود هنوز بیادم هست. و ما نیز.....والخ