روستا برگ جهان، لواسان، لواسانات، طبیعت گردی، کوه نوردی

شما اینجا هستید: مقالات و مطالب هنر و ادبیات آشناترین ناشناس


آشناترین ناشناس

فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 0
ضعیفعالی 

مادر دست‌کم بدون اغراق هفته‌یی یکبار این جمله را تکرار می‌کرد:

ــ خدا بیامرزه عصمتو!

همیشه با نگاهی خیره و حسرت‌بار به نقطه‌یی مبهم و گه‌گاه با زدن دستی بر پشت دست دیگر. در هر زمینه و موضوعی وقتی مشغول گل‌چین کردن انبوه خاطراتش می‌شد، "خاله عصمت" حضوری قاطعانه داشت. بعد... آهی عمیق می‌کشید و از جزئیات می‌گفت. از نکته‌بینی و حاضرجوابی و فراست و تدبیرش. و از تسلط تحسین‌برانگیزش به سلائق و ظرائف زنانه، خاصه در امور خانه‌داری و معاشرت در "شهر". آخر "خاله عصمت" برای نسل مادر، پیشاهنگ "شهرنشینی" بود.

به قول جوانان امروزی "رفیق جینگ" بودند و مطابق عبارات کلاسیک، "یک روح در دو قالب". و اما "خاله عصمت" به شکلی کاملا یک‌طرفه، مشیر مادر بود و آموزگارش.

ــ مامان! خاله عصمت چه شکلی بود؟

ــ یعنی چی چه شکلی بود؟

ــ یعنی مثلا شبیه کی بود؟

ــ چه می‌دونم؟ چه سوالایی می‌کنی تو! حالا چه فرقی می‌کنه؟ فقط بگم با همه فرق داشت.

ــ یعنی از تو هم بهتر بود؟

ــ بله که بهتر بود. من کی باشم؟ فقط خدا بگم چی‌کارت نکنه تو باعث شدی نتونستم باهاش خداحافظی کنم!

بودند و بودند تا توفان خوف‌آور سهمگین "اپیدمی سل" خاله عصمت را به دیار باقی برد. شرح این توفان‌های گاه‌گاهی دروگر که حسب معمول سبزترین و رشیدترین شاخسارها را می‌شکست، خود حدیثی دارد جدا. اما حدوث واقعه و هم‌زمانی‌اش که موجب شد "خاله عصمت" برای من "اسطوره" شود، "یکی داستانی ست پُر آب چشم".

به فاصله‌ی پانزده روز دو اتفاق. کوچ خاله عصمت بیست و سوم آذرماه و تولد من، غروب هشتم دی. فی‌الواقع هنگام فوت خاله عصمت، مادر مرا نه ماهه باردار بود. و مطابق ــ تجویز که چه عرض کنم ــ احکام شداد و غلاظ طبیبان خانگی، حضور زن باردار در مراسم تشییع و تدفین به‌کلی ممنوع.

نتیجه‌ی حاصل، حسرت آخرین دیدار تا پایان عمر بر دل مادر و برای من... علاوه بر سرزنش‌های نیمه‌جدی مادر، حسّ غبنی عظیم و جاودانه...

مادر وقتی رفت، هرزمان که در دل و ذهنم حاضر شد، در فضایی سوررئال و شگفت‌انگیز، خاله عصمت در کنارش بود. این شعر کنار آرامگاهش، در یکی از بی‌شمار طواف‌های من نوشته شد. تقدیم به روح بزرگی که همیشه و هنوز برایم "اسطوره" بود و هست.

 

ایستاده‌ام

در قلمرو سکوت و کهنگی

بادِ شوخ و مقتدر

خاک و برگ را

لوله می‌کند و پیش می‌برد که این‌زمان

جان هر پدیده‌یی به لب رسیده است

در کنار و پشت‌سر

کاج‌ها و سروهای سوخته – قارقار یک کلاغ

روی یک مزار – در ردیف‌های دورتر

شاخه‌های خشک میخک و گلایل سفید

روبرو

گربه‌یی که پنجه می‌کشد به ظرف خالی غذا...

 

ایستاده‌ام

در "معاد" لحظه‌های پیش

در "معاد" لحظه‌های بعد

گیج می‌شوم

سمت‌وسوی حرکت زمان

ظرف رازهای بی‌کرانه‌ی "وجود" نیز

واژگونه می‌شوند...

 

در جوار تو

می‌نشینم آن‌چنان که گوئیا

قرن‌ها نشسته‌ام

گوئیا هزاره‌ها ست

حلقه‌های التزام

بندهای دوخته میان چشم‌های من ـ

ـ و سنگ گور تو

قاب و قالبی برای لحظه‌لحظه‌های عمر بوده است...

++++++

کیستی که این‌چنین هنوز

خس‌خس تنفست به روح من شیار می‌زند؟

کیستی که واپسین نگاه تو ــ که من نبوده‌ام، ندیده‌ام ــ

پاسخی به پرسش بزرگِ "بودن" و "نبودن" است

کیستی که با تو کوره‌راهِ "زاد" و "زندگی" و "مرگ"

شاه‌راهِ "مرگ" ---» "زندگی" و ---» "زادن" است؟

اعتصامِ عصمتِ ستاره‌ای

یا که انتشارِ نورِ بدرِ ماه

در نگاه و گام‌های آهوانِ زخم‌خورده­ روی برف‌های بیشه‌های نیمه‌شب؟

ای تو آشناترین کسی که من نمی‌شناسمش

ای که نام تو غروب غربت غریبه‌یی چو من

یاد تو پرنده‌های آبیِ پگاه در جزیره‌های بکر و ناشناس و دوردست

خاک تو نجیب و خیس و گرم

مأمنی ز دست‌ها و بازوان و شانه‌های مادران برای گونه‌های کودکانِ خواب

سال‌ها ست

نام و یاد تو برای من ـ درون من

اجتماع "آب" و "آتش" است

دیده‌ای که "نستعین"ِ حمد هم علاج زخم حسرتِ ندیدنِ تو نیست

دیده‌ای که ــ اَلعَیاذ ُ بالرّحیم ــ

پای حکمت خدای "قادر" و "حکیم" نیز

در رحیلِ بی‌دلیلِ تو

لَنگ می‌زند

دیده‌ای که سال‌ها

در هجوم زمهریر روزهای آخرینِ "آذر" و ــ اولّینِ "دی"

دیولاخِ دوزخی درون من تنوره می‌کشد

دوزخ گلایه و ملامت نگاه مادری که گفت

بارها و بارها:

«علتش تو بوده‌ای پسر!

غَبن من ــ حسرت وداع آخرینِ من نتیجه‌ی

نحسیِ تولد تو بود

دیدی عاقبت چگونه رفت و من ندیدمش؟»

من هماره با همین لهیب‌های جاودانه بر دلم

ــ بر دلی که داغ می‌زنی مُدام ــ از دلی که داغ دیده است ــ

آن‌چنان به نقطه‌نقطه‌های سنگ گور تو

خیره می‌شوم که کور می‌شوم

چشم‌ها ولی هنوز هم "یتیم" از ندیدنت

ای که انتشارِ نورِ بدرِ ماه و اعتصامِ عصمتِ ستاره و ــ

مأمنی ز دست‌ها و بازوان و شانه‌های مادرانه‌ای برای گونه‌های کودکانِ خواب!

 

6 دی 1392 ــ شهرری . امام‌زاده عبدالله

FacebookTwitter
نظر (2)
  • حسین کوشکستانی

    به نام خدا
    جناب لبافی عزیز ، غم و اندوه هم در متن زیبای جنابعالی و هم در شعر فوق العاده شما کاملا آشکار و هویدا ست. اما دفتر تقدیر به دست شخص دیگری ورق می خوره. قطعا مادر بزرگوار شما قصد رساندن این مفهوم را داشت که تولد شما آب سردی بر آتش غم از دست دادن خواهر بوده است.
    خداوند همه اسیران خاک را رحمت کند.

  • morteza labbafi

    جناب کوشکستانی عزیز
    کاملا با فرمایش شما موافقم. مبنای گلایه‌های مادر در این مواقع فلسفی – کلامی نبود و عمدتاً صبغه‌یی حسّی – عاطفی داشت. او هم چون دیگر مردمان معتقد به مذهب، "سرنوشت" را تنها و تنها اراده‌ی "حق" و افتادن برگی را از درخت نیز بی اذن "او" محال می‌دانست.
    از التفات شما شرمنده و از عنایت‌تان سپاسگزارم


تنها کاربران عضو شده در سایت می توانند نظر خود را ارسال کنند!
اگر در سایت عضو هستید با نام کاربری و رمز عبور خود در سایت وارد شوید
برای ارسال نظر لطفاً قوانین سایت را در نظر داشته باشید...