روستا برگ جهان، لواسان، لواسانات، طبیعت گردی، کوه نوردی

شما اینجا هستید: مقالات و مطالب چهره ها لعیا لبافی - مادر نمونه ی برگجونی


لعیا لبافی - مادر نمونه ی برگجونی

فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 4
ضعیفعالی 

زنان روستایی -از جمله زنان برگجونی- در طول تاریخ علاوه بر آنکه پا به پای مردان در مزارع و امور کشاورزی و دامداری مشغول بوده‌اند، به کلی تمام کارهای خانه را نیز عهده دار بودند. گفتنی است که کار خانه نه فقط شست و شوی ظروف و لباس و پخت و پز غذا، بلکه امور دیگری را نیز شامل بود که امروزه جزو کار خانه محسوب نمی‌شود: از پخت نان و جمع آوری سبزی و تهیه بلغور و رشته و ماست و پنیر گرفته تا تهیه لواشک و خشک کردن میوه‌ها و انجام امور بعد از برداشت محصولات مانند جدا کردن حبوبات از گیاهان و تهیه لپه و امثال آن. در کنار این‌ها باید به تربیت فرزندان نیز پرداخته شود. آن هم فرزندانی متعدد.

به این ترتیب همه زنان روستایی و برگجونی نمونه‌اند و انتخاب یکی از میان آن‌ها تنها می‌تواند تلاش کوچکی باشد از قدر‌شناسی افرادی که با این همه کار و مسئولیت همواره نادیده گرفته شده‌اند و نامشان همیشه در پس پرده بوده است و هنگام مرگ نیز طرح ساده یک گل سیاه رنگ جایگزین روی ماه‌شان خواهد شد.

لعیا لبافی از جمله زنان روستاست که اگرچه در انجام مسئولیت‌های مربوط به مزرعه و کار در خانه مانند هر زن روستایی دیگر است اما از بعد تربیت فرزندان، او اکنون در راس خانواده‌ای است که از نظر تحصیلات عالی جزو خانواده‌های خاص برگجونی محسوب می‌شوند و همین موضوع دلیل اصلی انتخاب ایشان توسط نگارنده بوده است.

لعیا دومین فرزند حاج علی اکبر لبافی و ماه سلطان طوسی است. او که متولد سال 1311 خورشیدی است، برای فراگیری توانایی خواندن به مکتب مرحوم ملاباجی سپرده شد. به برکت حضور ملاباجی -این شیرزن روستا- و مجوز پدر بزرگوارشان -مرحوم کربلایی علی اصغر- دختران روستا اجازه یافتند خواندن قرآن را فراگیرند. اما هنوز مجاز به نوشتن نبودند. حتی نوشتن آیات قرآن. و لعیا خانم اقرار کرد در این مکتبخانه شاگرد بازیگوش و اغلب فراری از تحصیل بود.

به لعیا خانم گفتم: پس شما سواد غیر قرآنی ندارید؟

  • خانم لبافی: الآن دارم. من بعد از انقلاب در کلاسهای نهضت سوادآموزی شرکت کردم و با نمرات عالی تا پنجم ابتدایی را خواندم.

چه سالی ازدواج کردید؟

  • درست نمی‌دانم چه سالی بود. اما حدود 13-14 سال داشتم که عقد شدم. یک سال بعد ازدواج کردم.

مرحوم حاج علی اکبر اثباتی همسر شما متولد چه سالی بود و چطور با ایشان آشنا شدید. آیا قبل از ازدواج همدیگر را می‌شناختید یا با هم رابطه داشتید؟

  • او متولد سال 1302 بود. همسایه ما بودند. ما البته همدیگر را می‌شناختیم اما رابطه به معنایی که شما می‌پرسید، نداشتیم. من در آن سن و سال نمی‌دانستم شوهر یعنی چی؟ مثل حالا نبود که بچه‌ها این چیز‌ها را بدانند. یادم هست یک روز مادر آقای اثباتی -همسر آقاحسن علی- آمدند منزل ما و سراغ مادرم را گرفت. گفت مقداری آلوچه خشکه آورده است تا مادرم به دایی‌ام بدهد. بعد فهمیدم آمده بود مرا ببیند و با مادرم صحبت کند. بعد از آن مادرم و خاله‌ام به من یاد دادند اگر او دوباره آمد و از من پرسید می‌خواهی زن علی اکبر شوی تو باید بگویی آره. تاکید می‌کردند: یادت نره‌ها! بگو اگه بابام می‌خواد من رو بندازه توی آب بندازه، می‌خواد بندازه تو آتیش بندازه.

شما یک سال عقد رسمی بودید یا نامزد؟

  • عقد بودیم. با اینکه عقد بودیم در طول یک سال یکی دوبار همدیگر را دیدیم. یادم هست یکبار که با مادرش سر زمین بودیم او از بالای ملک و از سر نهر مادرش را صدا زد و مادرش گفت: اینجا نییا مانع داره، و او رفت.

شما را چه کسی عقد کرد. برگجونی بود؟

  • یک آخوند اهل لواسان بزرگ بود. از برگجونی‌ها کسی خطبه عقد نمی‌خواند. البته عقد ما به طور رسمی (دولتی) ثبت نشد. چون سن من قانونی نبود. ما حتی برای گرفتن شناسنامه بچه‌ها با مشکل روبرو بودیم. چون باید صبر می‌کردیم سن ما قانونی می‌شد و ازدواج ثبت رسمی می‌شد، بعد برای بچه‌ها شناسنامه بگیریم. همین بود که وقتی برای بچه اول شناسنامه گرفتیم دیدیم تاریخ تولدش را‌‌ همان زمان صدور شناسنامه زده‌اند، در حالی که بچه‌ام ۵ سال داشت. این بود که شناسنامه او را دادیم به فرزند دوم و برای اولی دوباره رفتیم شناسنامه گرفتیم.

در برگجهان آیا بین دختر‌ها و پسر‌ها قبل از ازدواج رابطه‌ای وجود داشت. موردی سراغ دارید؟

  • نه. اصلاً چنین رابطه‌ای را من سراغ ندارم.

آیا می‌شد که کسی خواستگاری دختری برود و به او ندهند. بعد آیا چنین موضوعی بر رابطه و برخورد آن دختر و پسر تاثیر نمی‌گذاشت؟

  • بله. زیاد اتفاق می‌افتاد که در خواستگاری جواب رد بشنوند. من خودم چند خواستگار داشتم. یکی از فامیل‌هایمان که برگجونی نبود. یکی از شاهان و غیره که پدرم گفته بود دختر به تهران و شاهان نمی‌دهد. چنین حساسیتهایی وجود داشت. مثل اینکه سرده‌ای‌ها هم کمتر از پاده زن می‌گرفتند.

در عروسی‌های قدیم شاهد این بودم که مردان در یک حیاط یا محوطه جمع می‌شدند و دور هم نشسته و در وسط بساط ساز و آواز و رقص برپا می‌شد و زنان اگر حضور داشتند در ایوان طبقات بالا‌تر یا پشت بام‌ها تماشاچی بودند. آیا اتفاق افتاده بود که در مجلسی آن‌ها در کنار مردان باشند یا فردی اززنان یا حتی زنی سالمند مقابل مرد‌ها رقصیده باشد؟

  • اصلاً. چنین چیزی سابقه ندارد. زن‌ها همیشه از مرد‌ها جدا می‌ایستادند و فقط تماشا می‌کردند.

برای زایمان زنان باردار آیا فرد خاصی در روستا بود؟

  • بله. اغلب افرادی بودند که این کار را می‌کردند. در زمانی که من یادم هست فردی از طایفه جان نثاری‌ها بود به نام خاله قمر. زمان وضع حمل که می‌شد او را خبر می‌کردند.

در روستا اغلب پزشک یا بهیاری وجود نداشت. اگر بچه‌ها که تعدادشان هم کم نبود مریض می‌شدند چه می‌کردید؟ با خر به روستاهای اطراف می‌رفتید؟

  • من از خر می‌ترسیدم و سوار نمی‌شدم. مجبور بودیم پای پیاده برویم افجه و اگر افجه هم کسی نبود می‌رفتیم ناران. بار‌ها من همراه شوهرم این کار را کردم. اگر عصر بود یا اگر افجه دکتر نبود و ناران می‌رفتیم روزمان شب می‌شد و باید شب برمی گشتیم و گاهی هم به منزل فامیل‌ها در افجه می‌رفتیم و صبح برمی گشتیم برگجون.

برای شستشوی مرده‌ها و کفن و دفن زنان هم کسانی بودند؟ می‌توانید چند نفر را نام ببرید؟

  • بله. البته زنان را هیچ وقت در قبرستان نمی‌شستند. این کار در خانه انجام می‌شد. به همین خاطر اغلب افراد مختلفی این کار را می‌کردند. به ویژه اینکه چون گفته می‌شد هر زن در زنداری (دوران زندگی) خود باید 5 یا 7 مرده را بشوید، داوطلب زیاد بود. اما برای کفن کردن افراد کمتری بودند. می‌دانید کسی که مرده را لمس کرده بود و شسته بود نباید او را کفن می‌کرد. کفن کردن آداب خودش را داشت و افراد کاربلد این کار را می‌کردند. من از کسانی که یادم هست سکینه خانم همسر حاج حسین پلویی است. بعد از کفن کردن کار زن‌ها تمام می‌شد. مرده را مردان می‌آمدند و می‌بردند و خاک می‌کردند و برمی‌گشتند. زن‌ها حق تشییع جنازه و رفتن به قبرستان را نداشتند (1).

آیا برای آرایشگری هم زنان ماهر و خاصی در روستا وجود داشت؟

  • نه. کسی از زنان روستا آرایشگر نبود.

چه سالی بچه دار شدید؟ آیا از فرزندان شما کسی در کودکی فوت شد؟

  • دو تا از فرزندانم در کودکی مردند: اولی و سومی. اولین فرزندم که زنده ماند متولد سال 1330 است.

شما پس از ازدواج هم در برگجهان زندگی کردید؟ کی تهران آمدید؟

  • بله. نمی‌دانم چه سالی به تهران آمدیم ولی آن زمان دو تا بچه داشتم.

شغل همسر شما چه بود؟

  • تا وقتی برگجون بودیم سر زمین‌های پدرش کارهای معمول کشاورزی انجام می‌داد. یک سال قبل از اینکه تهران بیاییم برای انجام کارهای ساده و کارگری به تهران می‌آمد. بعد که به تهران آمدیم همراه برادرش یک مغازه اتوشویی دایر کرده بودند که مدتی بیشتر دوام نیافت. بعد از آن به کمک آقای حجت الله لبافی- شوهر خواهرم- وارد دانشگاه تهران شد و تا سال 1359 که بازنشسته شد در اتاق تکثیر دانشکده ادبیات مشغول کار بود.

مرحوم علی اکبر با سواد بود؟

  • او سواد زیادی نداشت. در حد خواندن قرآن. اما پس از ورود به دانشگاه همزمان با کار تا ششم ابتدایی درس خواند.

اما پدر ایشان مرحوم آقاحسن علی باسواد بود. چون من شنیده‌ام جزو نسل اول تعزیه خوانهای برگجون بود؟ چرا همراه اسم ایشان از آقا استفاده می‌شد؟ جزو اسمشان بود یا مشخصه دیگری بود؟

  • نه، آقاحسن علی هم بی‌سواد بود. نشنیده بودم که او تعزیه می‌خوانده. دلیل اینکه به او آقا می‌گفتند را نمی‌دانم. اما در میان اجداد او افراد دیگری هم بودند که همراه اسمشان «آقا» به کار می‌رفت.

اما شما در خانواده باسوادی بودید، درست است؟

  • مادرم سواد نداشت. هرچند دایی‌هایم باسواد بودند. پدرم باسواد بود و خانواده لبافی و اثباتی افراد باسواد زیادی داشتند. این ویژگی روستا بود که سبب می‌شد گاهی از شاهان نامه‌ای می‌آوردند تا یکی از افراد باسواد این طایفه‌ها آن را بخواند. شوهرم می‌گفت روزی آقایی از شاهان آمده بود و سرکوچه به او گفته بود: «منزل استاد ربیع همین جاست؟». یعنی وقتی سرده می‌آمدند گاهی تا این حد به اصطلاح لفظ قلم حرف می‌زدند (2). وقتی مرحوم ربیع مطلب را برایش خواند او گفت: اینَه که اَندی قُلا با...

پدر شما در عین حال مذهبی و قرآن خوان و تعزیه خوان و دعانویس بودند. آیا تعصب هم داشتند؟ مثلا درمورد رعایت حجاب یا خواندن نماز به شما تذکر می‌دادند؟

  • بله. اتفاق می‌افتاد برای رعایت بهتر حجاب تذکر بدهند. برای نماز هم البته ما نماز‌هایمان را می‌خواندیم.

آیا سابقه داشت در برگجون مردان به اصطلاح امر به معروف و نهی از منکر کنند. مثلاً یک مرد در کوچه به زنان راجع به حجابشان ایراد بگیرد؟

  • بله. مردهایی بودند که به زن‌ها تذکر می‌دادند. اما زن‌ها هیچکس سر برهنه نبود. موقعی که چادربگیری بود و امنیه‌ها گشت می‌زدند هم زن‌ها با خودشان چادر داشتند. یه روز که دو تا امنیه آمدند «پشت بالاغشا» مادر شوهرم و جاری اش -خدابیامرز مولود خانم زن مشهدی حسین کریم- چادرشان را جمع کردند گذاشتند پای آلوچه و رویش نشستند. به این درخت آلوچه بعد از این می‌گفتیم درخت امنیه! این درخت‌ها هنوز هم هستند.

گفته می‌شود وقتی مرحوم کربلایی علی اصغر روی سکّوی دروازه محله خودشان می‌نشستند، زنان از آن کوچه عبور نمی‌کردند. آیا می‌ترسیدند که بخواهد تذکری بدهد یا بدخلقی بکند؟

  • نه، مردم به او خیلی احترام می‌گذاشتند و زن‌ها هم البته برای رعایت احترام از مقابل او رد نمی‌شدند.

در برگجون سنت‌ها و آداب دیگری هم بود. مثل اینکه زن‌ها در داخل ده سوار خر نمی‌شدند و اگر از صحرا می‌آمدند نزدیک خانه‌ها از خر پیاده می‌شدند. یا اینکه پهلو به پهلوی همسر خود راه نمی‌رفتند. آیا رعایت این موارد به دلخواه خود زنان بود یا به اجبار بود و مثلا شوهرش به او تذکر می‌داد؟

  • بعضی موارد را خود زنان هم انجام می‌دادند. مثلا خجالت می‌کشیدند داخل ده سوار خر شوند. این بود که خودشان پیاده می‌شدند و نیاز به تذکر نبود. در مورد راه رفتن کنار شوهر، البته شوهر‌ها هم تذکر می‌دادند ولی اگر با هم راه می‌رفتند مردمی که می‌دیدند نیز مسخره می‌کردند و همانجا یا بعد‌ها متلک می‌گفتند.

در برگجون زنان بزرگی بوده‌اند. مرحوم ملاباجی نمونه بارز آن است. زنان دیگری هم قطعا بوده‌اند که مورد اعتماد و احترام زنان دیگر باشند و به اصطلاح روی حرف آن‌ها کسی حرف نمی‌زد. شما می‌توانید تعدادی از این زن‌ها را نام ببرید؟

  • هر سه دختر مرحوم کربلایی علی اصغر اینگونه بودند و زن‌ها به آن‌ها اعتماد داشته و احترام می‌گذاشتند.

بجز این‌ها می‌دانید که اسم زن‌ها کمتر در گفتگوهای بیرون از خانه بیان می‌شد. به ویژه اسم زنان را مردان کمتر می‌دانستند و به خود اجازه نمی‌دادند نام زنان را در گفتگو‌هایشان بیان کنند و اغلب آن‌ها را به نام شوهرشان نسبت می‌دادند. مثلا می‌گفتند: زن مش ابراهیم. اما معدود زنانی بودند که نامشان در گفتگو‌ها برده می‌شد. شما هم کم و بیش اینگونه بودید. بدون آنکه مثلا گفته شود زن مش (یا حاج) علی اکبر آحسنعلی. دلیل این موضوع چیست و آیا از اینکه مرد‌ها نامتان را می‌بردند ناراحت نمی‌شدید؟

  • نمی دانم چرا بعضی زن‌ها به نام شناخته می‌شدند. از اینکه نام مرا هم می‌بردند ناراحت نمی‌شدم. اما از اینکه اسم مرا اشتباه تلفظ می‌کردند ناراحت می‌شدم. گاهی به افراد در این مورد تذکر می‌دادم و می‌گفتم من «لبا» نیستم، «لعیا» هستم.

در برگجون آیا مشکلی پیش آمده بود یا اصولا سابقه داشت که مرد‌ها برای حل مشکل یا هر موضوع مهم دیگر با زن‌ها مشورت کنند و آنان را در جلسات تصمیم گیری دعوت کنند؟

  • ببخشید دور از جون، مرد‌ها هیچ وقت زن‌ها را داخل آدم حساب نمی‌کردند. در ماجرای دعوای شیخ علی یادم هست اجازه نمی‌دادند زن‌ها حرفی بزنند یا کاری کنند. پدرم بعضی مواقع حساس مادرم را داخل اتاق می‌فرستاد و چفت در را از بیرون می‌بست تا مبادا مادرم کاری کند.

دختر بزرگ شما احتمالا جزو نخستین دخترهای برگجونی است که به دانشگاه رفت و بیرون از خانه مشغول کار شد. آیا از این بابت مشکلی نداشتید؟

  • دانشگاه و کار که چه عرض شود، برای رفتن به دبیرستان او هم مشکل داشتیم. من و پدرش می‌خواستیم او ادامه تحصیل دهد اما دیگران اکراه داشتند. او اولین دختری بود که در فامیل و اطرافیان به دبیرستان رفت.

لعیا خانم لبافی و مرحوم علی اکبر اثباتی دارای 9 فرزند هستند. 6 دختر و 3 پسر. همه ازدواج کرده و صاحب فرزند شده‌اند. سه فرزند آنان دیپلمه، یک نفر فوق دیپلم، سه نفر لیسانس و دونفر دارای فوق لیساس هستند. تقریبا همه فرزندان در بیرون از منزل کار کرده‌اند اما الآن پس از بازنشستگی یا ترک کار چهار تا از دختر‌ها خانه دارهستند. یکی معلم است و دیگری نیز در سازمان صدا و سیما کار می‌کند. دوتا از پسر‌ها در شرکت ساختمانی و یکی هم در شرکت خودروسازی مشغول هستند. دوتا از پسرهای خانواده در خارج از کشور شاغل هستند و یک دختر ایشان هم که به واسطه شغل همسرش مدتی خارج از کشور بودند به ایران بازگشته‌اند.

دامادهای برگجونی این بزرگواران یکی خلبان و یکی افسر ارتش است. دو نفر از سه داماد غیربرگجونی آنان هم دارای تحصیلات عالی هستند. یکی از عروسان خانواده نیز پزشک است (3).

نوه‌های لعیا خانم ۱۹ نفرند وهر کدام از آن‌ها که به سن دانشگاه رسیده‌اند به تحصیلات عالی مشغولند یا فارغ التحصیل شده‌اند. میترا خانم لیسانس ادبیات دارد و خبرنگار فرهنگی واحد مرکزی خبر است و انتشاراتی هم دارد که در حوزه ترجمه و چاپ کتاب مشغول است. مهتا خانم بعد از اخذ مدرک لیسانس، فوق لیسانس خود را در رشته مخابرات از استرالیا گرفته است. آقا فرزاد مهندسی عمران را در تهران و فوق لیسانس را در سوئد گرفت و حالا در نروژ شاغل و دانشجوی دکترا است. آقا فریبرز لیسانس نقاشی از دانشگاه تهران دارد و فوق لیسانس خود را در رشته هنر از هلند گرفته است و حالا در آلمان دانشجوی دومین فوق لیسانس خود در رشته گرافیک است. آقای بنیامین فوق لیسانس ادبیات نمایشی دارد و در ساخت فیلم کوتاه موفق به دریافت جایزه‌های معتبری شده است. کریم آقا لیسانس روان‌شناسی دارد و آقای محمد مهدی دانشجوی فوق لیسانس مهندسی عمران است. دیبا خانم در انگلستان مهندسی پزشکی می‌خواند. نسرین خانم دانشجوی معماری است. مریم خانم لیسانس کامپیو‌تر دارد و فوق لیسانس نرم افزار را در سوئد گرفت و در نروژ مشغول کار است. و بالاخره آنکه علیرضا خان لیسانس کامپیو‌تر دارد. بقیه نوه‌ها به اقتضای سن خود مشغول تحصیل در مقطع دبیرستان و کمتر از آن بوده یا هنوز به مدرسه نمی‌روند.

لعیا خانم این چه رمزی دارد که خودتان متولد برگجون هستید و ساکن محله سلیمانیه، ولی فرزندان و نوه‌ها در اقصی نقاط دنیا مشغول کار و تحصیل هستند؟

  • محصولات من خوب هستند و به همین دلیل صادراتی‌اند!

سابقه خانواده‌های لبافی و اثباتی -همانطور که پیش از این گفتید- و نیز حضور مرحوم اثباتی پدر این خانواده در محیط دانشگاهی، قطعا بی‌تاثیر در موفقیت فرزندان نبوده است. اما شما دلیل اصلی را چه می‌دانید؟ نقش پدر، نقش شما، یا ویژگی‌ها و علاقه خود بچه‌ها؟

  • من و پدر بچه‌ها - هر دو - همواره مشوق آن‌ها بودیم و تاکید داشتیم درس بخوانند. ما حتی آن‌ها را کمتر به برگجون می‌بردیم تا به درسشان لطمه‌ای نخورد. پدرشان با دوچرخه قبل از مهرماه و در طول سال به بازار می‌رفت و خورجین دوچرخه را پر می‌کرد از وسایل مدرسه و تحصیل بچه‌ها و برمی‌گشت. بجز دو پسر بزرگم که سالهای اول مدرسه آن‌ها را به زور مدرسه بردم و حتی مجبور شدم چند روزی همراه‌شان در مدرسه بمانم، بقیه از‌‌ همان اول درسخوان و مدرسه دوست بودند.

شما فکر می‌کنید بیشتر طوسی هستید یا لبافی؟

  • من لبافی هستم.

بچه‌هایتان چطور؟ فکر می‌کنید بیشتر رگ لبافی دارند یا اثباتی؟

  • بچه‌ها هم لبافی هستند. اما نه! اون‌ها بیشتر اثباتی‌اند.

با این همه مشکلاتی که برگجون داشت و سختی‌های کارش آیا برگجون را دوست داشتید؟

  • بچه‌ها دوست نداشتند. اما من آره، برگجون را دوست داشتم.

الان چطور آیا دوست دارید به برگجون بروید؟

  • آره... خوب حالا که از پا افتاده‌ام، دوست دارم بچه‌ها مرا ببرند سر زمین بشینم. گردو‌ها رو بزنند و بیارن جلوم کوت کنن.

زیر درخت امنیه؟

  • (خنده لعیا خانم) آره، زیر درخت امنیه.

--------------------------------------------------------------------------------------------------

(1) یاد مقاله "آیین دهداری" جناب پیندیگ، نشر یافته در همین سایت افتادم.

(2) توضیح اینکه به قاعده معمول باید می گفت: خُنَه مش ربی اینجَه یه؟

(3) البته باید یادآوری کرد که متاسفانه دو نفر از دامادهای گرامی این خانواده در سن جوانی به دیار باقی شتافتند. ضمن آرزوی آرامش روح آنان برای یادگاران بجا مانده از این عزیزان آرزوی سلامتی و موفقیت بیشتر دارم.

با تشکر از خانم ارمغان اثباتی که زحمت هماهنگی انجام مصاحبه، همراهی در زمان مصاحبه، بازخوانی متن مصاحبه و درنهایت تهیه و فرستادن عکسها را پذیرفتند.

FacebookTwitter
نظر (10)
  • Esmaeil Esbati

    با سلام و خسته نباشید- مهندس همیشه موفق باشید بسیار کار خوب و دلنشینی بود- خداوند مادرتان را رحمت کند-

  • ا.ا.

    با سپاس از آقای لبافی برای تهیه گزارش
    همین طور با تشکر از خانم ها منیر، هما اثباتی و میترا لبافی برای تهیه عکس ها
    و سپاس ویژه از آقای حسین فرید افشین که بسیاری از عکس های خاطره انگیز خانواده از جمله این عکس دسته جمعی کار ایشان است.
    همچنین به یاد مرحوم فریدون لبافی که عکس پدربزرگ و مادربزرگ را جاودانه کرد.

  • افشین  - ارادت

    باسلام و احترام
    عرض ارادت دارم به مادر گرامی خانم لبافی . به راستی که ایشان نمونه هستند . لطف ایشان و مرحوم علی اکبر لبافی بارها شامل من شده خداوند ایشان رو حفظ کند .
    خدایا تمام بزرگترهای ما رو در پناه خودت محفوظ بدار که هر چه داریم از گذشت و مهربانی و محبت های آنهاست.

  • افشین  - اصلاح

    بدینوسیله نام مرحوم علی اکبر اثباتی اصلاح میگردد.

  • علی اکبر لبافی

    جناب آقای مهندس اثباتی
    شما همواره به من لطف داشته اید. ممنونم. سلامتی و پایداری حضور گرم مادرتان را در میان خانواده آرزومندم.

  • sara sadat

    خاطره ی جالبی بود ، ممنون ...

  • Mike Kashani

    :بسيار عالى مثل همه مادر ها . ارزوى سلامتى و شادكامى و روزهاى شيرين را براىشان إز اىزد هستى خواهانم.

  • morteza labbafi

    مادر چشم ما ست. از این‌که ایشان با صحت و سرزندگی، سایه‌ی پرمهرش را این‌چنین بر فرزندان بطنی و معنوی‌ گسترده، بی‌نهایت شاکر و مسروریم. مکرراً آرزو می‌کنیم چنین گفتگوهایی شأن والای این عزیزان را ادا کند.

  • f

    آآآآخی :lol:

  • ملیحه کوشکستانی

    بسیار زیبا و جالب بود . با تشکر از کلیه عزیزان و آرزوی سلامتی روز افزون برای این مادر واقعاً نمونه .


تنها کاربران عضو شده در سایت می توانند نظر خود را ارسال کنند!
اگر در سایت عضو هستید با نام کاربری و رمز عبور خود در سایت وارد شوید
برای ارسال نظر لطفاً قوانین سایت را در نظر داشته باشید...