روستا برگ جهان، لواسان، لواسانات، طبیعت گردی، کوه نوردی

شما اینجا هستید: مقالات و مطالب خاطرات برگ جونی هولناکترین پی آبی


هولناکترین پی آبی

فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 0
ضعیفعالی 

تابستان بود. سالی بسیار کم آب. و نهر شیرون هم از کیله هایی بود که از کم آبی بیشتر از هر نهر دیگری متاثر می شد. و زمینهای شیرون - وسیعترین زمینهایی که از این نهر مشروب می شدند – در انتهای نهر قرار داشتند. گویی تمام عوامل دست به دست هم داده اند تا شیرون به کم آب ترین و گرم ترین نقطه روستا تبدیل شود. گرمای شیرون و کم آبی آن مشهور بود.

بابا آن سالها نزدیک 80 سال سن داشت. به زحمت می توانست از پس کارها برآید. من و برادرم کمکش می کردیم. این بود که از صبح برای آبیاری باغهای شیرون با او رفته بودیم تا اینکه ظهر نوبت آب به ما رسید.

آن روز بابا آب را در کرت ها می گذاشت. به زور و زحمت آب به پیش می رفت. باید به آب برای جلو رفتن کمک می کردیم. ما با دستمان –کودکانه- برگ و خاشاک را از مقابل شاخه های بی رمق آب کنار می زدیم تا آب مسیر خود را زودتر بیابد، بی آن که هرز برود. زمان سپری می شد ولی آبیاری پیشرفت زیادی نداشت. ساعتها می گذشت و هنوز تنها چند کرت از یک باغ بیشتر آبیاری نشده بود. تازه این باغ دره همرویی بود. کرتهای این باغ کوتاه تر و باریک تر بود. بابا با خود می اندیشید که اگر وضع به همین شکل باشد و آب نهر همین قدر کم باشد، حتما نمی توان کرتهای پهن و بلند باغ پازردالو را آبیاری کرد.

بجز برداشتن پالوبندها و برگ و خاشاک مسیر جریان آب، بابا راه دیگری را نیز به ما یاد داده بود. آب را گل می کردیم. با گل کردن آب ، زور آب بیشتر می شد و بهتر در می رفت. هر چه چاره داشتیم اندیشیدیم. اما نه تنها پیشرفت قابل قبولی حاصل نمی شد، بلکه با کمتر شدن آب کیله وضع از این هم بدتر شد. مادرم که برای ما ناهار آورده بود ، هنوز نرفته بود. به پدرم گفت تا من هستم برو پی آبی. با این وضع که آب در نمی رود! شاید آب را کسی گرفته. شاید آب برگاهی شکسته. برو پی آبی و آب را زیاد کن.

غروب شد. پدر متوجه شد که دیگر آب کار نمی کند. به ما گفت شما اینجا باشید من پی آبی بروم. یک چراغ بادیبیشتر نداشتیم. بابا گفت بماند پیش شما. من سریع می روم و برمی گردم. اما بابا که رفت خیلی زود هوا تاریک شد. ما آب را به کرتهای باریک و کوزهاهدایت می کردیم، چون آب فقط در همین قسمتها کار می کرد. آن هم با گل کردن آب و برداشتن برگها و خاشاک. اما فایده نداشت. دیگر آب در هیچ جا کار نمی کرد. منتظر ماندیم تا بابا برگردد.

هوا دیگر تاریک تاریک شده بود. ستاره ها لحظه به لحظه بیشتر و پرنورتر می شدند. اما بابا نیامد. سوالهای پی در پی من و برادرم ننه را بیشتر نگران می کرد: "ننه چرا بابا نیومد؟ ننه چرا آب زیاد نشد؟ ننه بابا که چراغ نداره چه جوری رفت پی آبی؟ ننه اگه بابا برنگرده باید چه کار کنیم؟" ننه خیلی تحمل می کرد و به ما دلداری می داد: "بابا حتما رفته خونه چراغ برداره. شاید هم رفته آب کیله آبک رو پایین بندازه. شاید هم کسی آب رو گرفته، بابا وایستاده آبش در بره بعد آب رو ببنده بیاره."

اما انگار ننه با این حرفها داشت خودش رو دلداری می داد. چون وقتی ما سوال نمی کردیم یک گوشه می نشست و خیره به جلوی آبی که هیچ حرکتی نداشت نگاه می کرد و بغض گلویش را قورت می داد. گاهی با خودش زمزمه می کرد. جوری که ما هم بشنویم،تا شاید بتوانیم دلداری اش بدهیم. می گفت: "دره تادر تاریکه. پل دره تادر باریکه. باباتون پیره. نکنه زبونم لال از پل افتاده باشه؟ نکنه پرت شده توی دره؟" ننه هر از گاهی با گوشه روسری اش به گوشه های چشمش دستی می کشید. بدون آن که ما بپرسیم داری گریه می کنی؟ به ما می گفت: چشمم آشغال رفته.

ننه یک مرتبه بلند شد. مصصم به نظر می رسید. چادرش را به کمرش بست. چراغ بادی را برداشت. دست مرا گرفت و به عبداله گفت: بریم. و ادامه داد: "بریم دنبال بابا. ببینیم چی شده. چرا نیومده؟" توی راه که می رفتیم گفت: "نباید بترسین. باید از دره تادر بریم. چون باباتون از اونجا رفته. بریم ببینیم نیفتاده باشه."

دره تادر اسمش هم مرا می ترساند. تا برسد به اینکه تاریکای شب بخواهیم برویم به آنجا. دره تادر کابوس شبهای کودکی ما بود. داستانهای ترسناکی از دره تادر شنیده بودیم. دره ای پردرخت که در روزهای آفتابی هم تاریک بود و عبور از آن به ویژه در مسیرکیله شیرون ترسناک بود. دره ای پرت و خلوت. دره ای پر رمز و راز. دره تادر موضوع شب نشینی هایی بود که از روح و جن و از مابهتران صحبت می شد. همه جور مدرک هم وجود داشت. همین دایی عزیز همسایه مان در یکی از شبها در همین دره تادر توسط جنها خفه شده بود. از عمو حسن نقل است که یک غول بیابونی را دیده است که از دره الیاس و قبرستان کهنه رفته بود به طرف دره تادر. یکی از شبها بود که جنها حسن حاج اباصلت را در خواب با خودشان به طرف سه راه باغ خان بردند و پی جاده دشتاها او را داشتند به طرف دره تادر می بردند که از خواب بیدار می شود و بر می گردد. و زن دایی عزیز هم یادم هست هر وقت کار بدی می کردم حرف از ابی دوسر می زد و اینکه آنها را می فرستد سروقت من. می گفت آنها توی باغ تادرشان هستند.

ننه هم می دانست دره تادر چه جایی است. این بود که هی تکرار می کرد: "دره تادر که ترس نداره! دره ای است مثل همه دره های دیگه. فقط اونجا راه پی کیله خرابه و ممکنه باباتون افتاده باشه. اونجا در مسیر کیله پلی درست کرده اند که ممکنه باباتون از لب پل افتاده باشه. پس نترسید. فقط می خواهیم بریم ببینیم چی شده."

از پشت زمین حاج حسین رد شدیم. ردیف تبریزیهای پی کیله مرا به یاد نسیمی انداخت که داشت آرام می وزید و عرق نشسته بر پیشانی ام را می خشکاند. اینجا هوا روشن تر بود. در سمت قبله، روشنایی خاصی پشت اراکو می تابید. به طوری که ستیغ کوه از آسمان به روشنی متمایز بود. کر سوآستونه را که رد کردیم، دوباره هوا تاریک تاریک شد. و به یکباره صدای آب زیاد شد. گفتم: "ننه آب زیاد شده، حتما بابا آب بسته." ننه چراغ را داخل کیله گرفت. نه. آب بیشتر نشده بود. فقط آبشاری که در مسیر کیله بود صدای آب را بیش از آن که بود به گوش می رساند.

در امتداد کیله هر چه پیشتر می رفتیم تنگه باریکتر و هوا تاریکتر می شد. درختان بزرگتر و علفها انبوهتر و راه دشوار تر. ننه  هر گوشه ای را می کاوید شاید بابا را بیابد. گاهی هم سوی چراغ را به سمت دره می گرفت، شاید او ته دره بیابد. به محل اتصال کیله و دره رسیدیم. ننه اطراف  پل چوبی را خوب گشت، چند بار هم این کار را تکرار کرد. اما اثری از بابا نبود. نمی دانم ننه از اینکه بابا را پیدا نمی کند خوشحال بود یا ناراحت. چون اگرچه خیالش راحت می شد که احتمال دارد شویش صدمه ندیده باشد اما دلش هزار راه دیگر هم می رفت. چیزی که هویدا بود افزایش لحظه به لحظه نگرانی اش بود و ما – من و عبدالله- که دیگه آشکارا گریه می کردیم، این نگرانی را به عینه می دیدیم. ننه اما پرتوان راه می رفت و می گشت و از گریستن خودداری می کرد.

راه پی کیله  اینجا از کیله جدا می شد و از داخل باغهای تادر در دامنه تنگلخونه عبور می کرد. با خروج از باغها و ورود به قبرستان کهنه از تاریکی هوا باز کم شد. حالا فاصله مناسبی از دره تادر هم پیدا کرده بودیم. اینجا احساس آرامش می کردیم. قبرستان کهنه با همه ترس و وحشتش از دره تادر بهتر بود. کورسوی چراغ خانه های شاهون هم اینجا دیده می شد.

از قبرستان کهنه گذشتیم. دره الیاس را پشت سرگذاشتیم و فاصله کوتاهی از بهداری تا مدرسه را در راه پاده بدون ترس رد شدیم. پس از طی این مسافت کوتاه دوباره وارد باغها شدیم. زیر مدرسه به طرف روبار. رفتیم و رفتیم تا دره ی تنگه مرغ. از بابا خبری نبود. ننه دیگر کم آورد. گفت باید برویم خانه. باید برویم کمک بیاوریم. از دره و راه پایین بالابا به طرف خانه راه افتادیم. چراغ  بعضی از خانه ها روشن بود. چراغ خانه ما هم روشن بود! یعنی چه کسی در خانه ی ما بود؟

مادر در حالی که می گفت: "چرا چراغ خونه روشنه؟" اصلا متوجه گالش پشت در نشد. در را به سرعت باز کرد. بابا خوابیده بود. وقتی صدای در را  شنید گفت:" اِ. بیماین؟ په چرا انقد دیر بیماین؟"

حالا که من و عبدالله گریه مان قطع شده بود و خوشحال بودیم، ننه زد زیر گریه. هنوز داشت گریه می کرد و با بابا دعوا که چرا نیومدی شیرون، که من خوابم برد.

FacebookTwitter
نظر (8)
  • علی اکبر لبافی

    با عرض پوزش
    در صورت نیاز برای آگاهی از معانی و مفاهیم واژه های تیره شده به مقاله آب و آبیاری در بخش کشاورزی یا فرهنگ لغت سایت مراجعه بفرمایید

  • Esmaeil Esbati

    با سلام

    اِ. بیماین؟ په چرا انقد دیر بیماین؟

    مخلص کلام از کل حکایت شیرین تر بود.
    واقعا دستتون درد نکنه که اینچنین شیرین مینویسی.

  • mahdie_khoshpoor

    سلام و خدا قوت جناب لبافی
    جزء به جزء مطلب را به خوبی بیان کردید، هراس ونگرانی را کاملا میشد فهمید، ولی یه سوال برام پیش اومد، اینکه چقدر مرحوم پدرتان بی خیال بودند. :0

  • علی اکبر لبافی

    سلام خانم خوشپور
    سپاسگزارم. البته دغدغه پدران ما درگذشته با پدران امروزی نسبت به زن و فرزند بسیار متفاوت بود. من وقتی زیر بار مشکلات دو بچه و یک همسرکم می آورم پیش خودم می گویم پدرم چگونه 12 فرزند را بزرگ و چهار همسر (البته غیر همزمان) اداره کرد؟
    اما آن شب اتفاقی که افتاد اتفاق خاصی بود. همین هم بود که خاطره در ذهن من و مادر و برادرم حک شد. پدرم دچار یک اشتباه محاسباتی شده بود. وقتی رفت دید آب از منشا رودخانه(بندگاه) کم است و در نهر آبک هم فردی داشت آبیاری می کرد و نتوانست آن را روی نهر شیرون بیاندازد، به تصور اینکه با نرفتن او ما تصمیم به بازگشت می گیریم رفته بود منزل تا در صورت دیر کردن ما چراغ بردارد و برود شیرون. اما خوابش برده بود.

  • mahdie_khoshpoor

    این توضیح به جا ومبسوط شما کمی از بار اشتباه پدرتون رو کم میکنه، خدا رحمت کنه گذشتگان رو، با همین بی خیالی زندگی های راحتی داشتن، حالا ماها خودمون رو برای همسر و فرزندمون میکشیم.شاد وپیروز باشید.

  • Homa

    با سلام
    امیدوارم سال پر آبی داشته باشیم .
    این مطلب مرا بیاد ضرب المثلی انداخت. (کاملا برگی جونی)
    هر وقت شیرون می روی آب بردار و هر وقت تنگه مرغ می روی نون بردار.
    مثل همیشه دلنشین بود.

  • Esmaeil Esbati

    با سلام
    مرحوم پدر شما اصلا بیخیال نبود شما بچه بودید و دل شیر نداشتید

    " اِ. بیماین؟ په چرا انقد دیر بیماین؟

    خداوند ایشان را رحمت نماید .

  • ا.ا.

    خیلی زیبا و مثل همیشه دلنشین بود. آن " هول و ولای " داستان بسیار زیبا بود. با سپاس از شما


تنها کاربران عضو شده در سایت می توانند نظر خود را ارسال کنند!
اگر در سایت عضو هستید با نام کاربری و رمز عبور خود در سایت وارد شوید
برای ارسال نظر لطفاً قوانین سایت را در نظر داشته باشید...