روستا برگ جهان، لواسان، لواسانات، طبیعت گردی، کوه نوردی

شما اینجا هستید: مقالات و مطالب خاطرات برگ جونی اسپرسهای خونین


اسپرسهای خونین

فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 0
ضعیفعالی 

آن روز بابا مرا هم با خود برده بود. آن روز احساس کردم بزرگ شده ام. راستش به خود گفتم من هم دارم مثل عبدالله بزرگ می شوم. می توانم برای آبیاری باغ به بابا کمک کنم.

عبدالله رفت شیرون دنبال. برای سرکشی به وضعیت استخر. من و بابا شیرون پازردالو بودیم. این زمین را پارسال درخت کاشته بودیم. تا پارسال زمین زراعی بود و جو و گندم کشت می شد. حالا باغ شده است. دو تیکه بالایی از سه تیکه زمین کرت بندی شده بود. چون شیب زیادتری داشت. درختان سیب کاشته شده نیز باریک و کوتاه بودند و هنوز زمین را سایه نمی کردند و آفتاب برای رویش گیاهان عالی بود. زمین تازه کرت بندی شده، نرم بود و پس از آبیاری خوب سیراب می شد. به تازگی هم کود پاشی شده بود. شرایطی که جان می داد برای کاشت اسپرس که بابا پارسال همزمان با باغ کردن پازردالو این کار را هم کرده بود.\

ما البته به این گیاه اسبرست می گفتیم. زمینهای روستا اغلب جو و گندم بود. گیاهان خشک وخشنی که چیدن و جمع آوری شان سخت و عذاب آور بود. باغها نیز یا مملو از علف هرز بود یا به کاشت یونجه اختصاص داشت. گیاهانی که نه زیبایی و نه نرمی و نه طراوتشان هیچکدام به پای اسپرس نمی رسید. عمل آوری اسپرس سخت تر بود و گیاهی کمیاب تر بود اما به درختان کمتر لطمه می زد و زمین را سفت نمی کرد. همین دلایل بود که مرا شیفته اسپرس کرده بود.

دورترین خاطره من از اسپرس در باغها و زمینهای خودمان، برمی گردد به کاشت اسپرس در همین باغ پازردالو. زیباترین جلوه اسپرس وقتی است که آن را در زمین مساعدی کاشته باشند و سال نخست خود را سپری کرده باشد و در سال دوم در چین دوم یا سوم به گل نشسته باشد. یعنی وقتی که گیاه خوب ریشه بزند و کچلی مزرعه برطرف شده باشد و هنوز زمین قوه کافی داشته باشد و در عین حال مثل چین اول لابلای آن از علف هرز پر نباشد. علفزاری باشد یک دست و پرپشت از علفهای سبز و هم قد با ساقه های راست و کشیده و گلهای خوشه درشت رنگارنگ از بنفش و آبی و صورتی و سفید.

ملک شیرون پازردالو آن سال دست کمی از بهشت نداشت. سطور بالا کمترین وصف این زیبایی بود. آن گاه که نسیم پاییزی با خنکای عصر شیرون همراه می شد و جمعیت انبوه و مرتب و خبردارایستاده اسپرسها را وادار به امواج هماهنگ مکزیکی می کرد صحنه های وصف ناشدنی را بر دامنه کهو خلق می نمود. و مرا که در لابلای کرتها و مرزها میان اسپرسها در حرکت بودم به وجد می آورد. منی که هر چند قدم به چند قدم می ایستادم و قدّم را با قد اسپرسها مقایسه می کردم و گاه و بیگاه فریاد می زدم: بابا بابا بیا ببین اسبرستهای این کرت از قد من هم بلندترن. از دور می شنیدم: خاب بابا بگو موشالله موشالله.

من که غرق در شیطنت و شادی بودم متوجه نشدم بابا از کی اوقاتش تلخ شده است. مدتی است گویا زیر لب غرغر می کند. با عصبانیت گفت: علیکبر تو مین اسبرستها رج بزی یی؟ منتظر پاسخ من نماند. او خوب می دانست که من می دانم نباید داخل علفها رفت و آنها را زیر پا له کرد یا ترتیب آنها را برهم زد و قامت راست و ایستاده آنها را در هم شکست. خوب می دانستم این عمل کاری بسیار بد است و نه تنها باغ را زشت می کند و علفها را خراب می کند، بلکه چیدن علفها و جمع آوری شان را سخت می کند.

غرغر پدر ادامه داشت. همانطور که دایم می گفت نمی دانم چی آمده و اینقدر داخل علفها را رج زده ، رجها را دنبال می کرد و بین کرتها بالا و پایین می رفت. یک مرتبه صدایش بلند شد: ای بیصّاحاب . بین این کرته چوکردن! حروم گردیه. چند لحظه بعد من پیش بابا بودم. تمام علفهای این کرت خوابیده بود. مثل آنکه سرتاسر آن را غلت زده باشی. متوجه شدم بابا دم حیوانی را گرفته و می کشد. - بابا این چیه؟

-حروم گردیه، گورکنه.

تکه های پشم و پوست حیوان در اطراف دیده می شد. اسپرسها در چند نقطه خونین شده بودند و همانطور که بابا داشت لاشه حیوان را می کشید باز هم لخته های خون به اسپرسها و سنگها مالیده می شد. زیر گلوی حیوان زخم بزرگی داشت و شکم آن هم به کلی دریده شده بود.

-بابا چی شده؟

-سگها شکارش کردن! بیصاحاب گردیه ها.

بابا گورکن را کشید و کشید و برد و آن طرف دره زیر رونا پرت کرد داخل لش حاجی اصغر. وقتی برگشت بی مقدمه گفت برو عبدالله را سریع پیدا کن بیا. من پی کیله به طرف دنبال شیرون حرکت کردم. باغ عمه زبیده را که رد کردم صدایی پشت سرم مرا متوجه خودش کرد. سگی بود که راست راست به من نگاه می کردم و با وقار خاصی که می خواست به من بگوید اصلا از تو نمی ترسم به طرف من در حرکت بود. چند بار چخ چخ کردم. اما انگار نه انگار، همانطور به طرفم می آمد. من به راه خودم ادامه دادم اما تندتر. سگ همچنان با فاصله ای پشت سرم می آمد. نه واق واقی و نه پارسی و نه صدا یا واکنش خاصی، همچنان مغرور و پیوسته به طرف من قدم بر می داشت.

ترسیدم. رفتار این سگ با همه سگهایی که تاکنون دیده بودم فرق داشت. حالا دیگر باغ آشیخ عبدل را هم رد کرده بوده و رسیده بودم به پاهمروها. باغ خودمان. اولین درخت گردو تنه سختی داشت ولی دومی خیلی راحت بود و سریع از آن بالا رفتم. روی چک دوم درخت نشستم. سگ با همان سرعت به پای درخت گردو رسید و بدون آنکه به من نگاه کند با همان سرعت به راهش ادامه داد و رفت. من هنوز نفسهایم چاق نشده بود که عبدالله برخلاف جهت حرکت سگ از دنبال شیرون رسید. مرا بالای درخت دید. گفت چرا اونجایی؟ گفتم یک سگ به من حمله کرده بود. گفت دیدمش، ترسیدی؟ گفتم خیلی که نه. همین طوری رفتم بالای درخت. گفتم بابا گفته بریم پیشش.

وقتی پیش بابا برگشتیم به عبدالله گفت با علی اکبر بروید خانه و به صفت الله بگو نماز مغربش را بخواند و حتما چراغ و کبریت بردارد و با هم بیایید شیرون. من زمینها را آب می دهم تا شما برسید. گفتم بابا من چی ؟ من اینجا باشم؟ گفت نه تو باید بروی. به زودی هوا تاریک می شود و جای تو نیست.

رسیدیم خانه. داش حسین شروع کرده بود به گفتن اذان. داداش صفت که چند روزی بود مرخصی آمده بود پانارون نشسته بود. عبدالله موضوع را به داداش گفت. داداش گفت چی شده؟ اتفاقی افتاده؟ عبدالله گفت نه چطور مگه؟ داداش گفت آخه تا حالا نشده بابا بگه برم براش آبیاری کنم.

بعد از نماز عبدالله و داداش رفتند و من در خانه ماندم. ساعتی نگذشته بود که بابا آمد. نماز خواند و شام خوردیم.

ننه گفت: چو کردی. مگه او درنشا؟

بابا: تیکه پایینی فقط بموندبا که صفت الله و عبدالله بیمان.

  • چرا وانستای با علیکبر و عبدالله که او درشو یه دفه بی یین؟
  • خاب نماخاستم تاریکا علیکبر شیرون دباشه.
  • خاب علیکبره مرفستای بیا. چرا دیه صفت الله ره بگفتی بیا؟
  • هی گتار مزنه! بزار بینم باید چوکنم.

بابا بی تابی می کرد. دلیلش را ما نمی دانستیم. شاید پرسشهای ننه او را ناراحت کرده بود. دو- سه بار مرا فرستاد خانه داداش صفت که ببینم آمده اند یا نه و اینکه اگر آمدند عبدالله زود بیاید خانه خودمان.

ننه که جرات پرسش دیگری را نداشت غرغر کنان و جوری که بابا بفهمد گفت: چیه حالا یه ست هم نی که بیمایی چرا هی پیغم پسغم مفرستی؟ تازه عبدالله بیا میا خونه دیه. کوجه داره که بشو؟

این حرفها نه تنها بی تابی بابا را کم نکرد بلکه گفت ننه چراغ بادی بیاره چون قصد داشت به شیرون برود. ننه که نمی دانست چه دلیلی دارد بابا می خواهد به شیرون برگردد و بسیار تعجب کرده بود همین طور ایستاده بود تا اینکه صدای عبدالله آمد.

به محض آمدن عبدالله بابا پرسید: چی گردی؟ او بداشتین؟ صفت الله هم بیما؟ طوری نگردی؟

عبدالله هم که گویی هزار حرف برای گفتن داره با آب و تاب شروع کرد به حرف زدن.

-بابا تازه من فهمیدم چرا اینقدر نگران بودی. چرا گفتی داداش بیاد. چرا گفتی حتما چراغ بادی اضافه و کبریت داشته باشین. چرا گفتی از صفت الله خیلی دور نشم. هرجا اون هست من هم با او باشم. چرا تاکید می کردی که آب رو خیلی خیس ندیم و تند تند آب بدیم. الکی می گفتی پاییزه زمین آب زیاد نمی خواد.

بابا گفت: خاب دیه. انقد پر حرفی نکن بگو چی گردی؟

عبدالله: داشتیم تیکه پایینی آب می دادیم. داداش بالای تیکه بود و بره ها رو عوض می کرد و من هم دامنه ملک بودم و هر وقت آب در می رفت به داداش می گفتم که یهو دیدم سه تا سگ مثل همونی که غروب علیکبرو دنبال کرده بود پشت داداش هستند. من که می دونستم اینها احتمالا گرگ اند به داداش گفتم پشتت سه تا سگ واستاده. داداش تا برگشت گفت: آخ ننه اینها گرگن. به من گفت: زود بیا بیا اینجا تا می تونی چوب خشگ پیدا کن. زود چند تا چوب جمع کردیم و با نفت چراغ اونها رو آتیش زد. گرگها همانطور واستاده بودن و ما رو تماشا می کردن. داداش یک کر علف خشک مرزه ها رو برداشت انداخت روی آتیش. آتیش یک مرتبه گر گرفت و گرگها برگشتند و رفتند. داداش درحالی که می گفت: آهان، دیدی چطوری ترسیدن؟ یک سنگ برداشت و به طرف گرگها پرت کرد. سنگ درست خورد وسط کمر یکی از گرگها. یک مرتبه اون گرگ برگشت و چند کرت به طرف ما اومد. من از ترس خشکم زده بود، مثل داداش صفت. اما گرگ همونجا ایستاد و به عقب نگاه کرد. دید گرگهای دیگه راهشون رو کشیده و دارن می رن، اون هم برگشت و رفت. داداش گفت: گرگها که دیگه برنمی گردن. اما یک آجن دیگه بیشتر نمونده. بهتره آب رو توی همون آجن سات کنیم و بریم. ما هم این کار رو کردیم و اومدیم.

بابا که خیالش راحت شده بود نفسی کشید و لبخندی زد و گفت: خب کردین. حالا بشین دخفین.

من که تازه فهمیده بودم برای اولین بار گرگی را از نزدیک دیده ام، داشتم صحنه حمله گرگ و بالا رفتن از درخت جوز و لاشه گورکن و اسپرسهای خونین رو توی ذهنم مرور می کردم ، صدای خر و پف بابا رو می شنیدم که خیلی زود خوابش برده بود و غرغر ننه رو که داشت آب جورابای خیس و پاچه های شلوار عبدالله رو می چلوند و روی معجر ایوون می انداخت.

FacebookTwitter
نظر (8)
  • حسین کوشکستانی

    به نام خدا

    جناب آقا ی لبافی بازگو کردن این خاطره توسط قلم روان جنابعالی چنان جذابیتی داشت که لحظه به لحظه آن را در ذهنم تجسم کردم.
    آفرین بر شما

  • علی اکبر لبافی

    ممنونم آقای کوشکستانی

  • Esmaeil Esbati

    با سلام
    خیلی هیجان انگیز و مخوف بود- و شما هم بسیار زیبا نوشته بودید- موفق باشید و خداوند همه در گذشتگان را بیامرزد.

  • Esmaeil Esbati

    دوباره و سه باره این حکایت شیرین را خواندم و اوج آن یعنی دیالوگ بین حاجی و همسرشان که گویای فرهنگ روستای ماست-

  • علی اکبر لبافی

    جناب اثباتی عزیز
    اینکه نقل خاطراتم ارزش این را داشته باشند یک بار شما وقت بگذارید و بخوانید برایم کمال افتخار است. سرعت تغییر و تحول در روستای ما به قدری شدید است که گاهی نقل ساده ترین اتفاقات برای نسلهای بعد که چه عرض کنم برای خود نقل کننده هم باور کردنی نیست. مگر چند سال پیش پاییز و زمان حضور گوسفندان مرحوم حاج اباصلت در شیرون ما از پایین آمدن گرگها به آنجا در هراس بودیم. اکنون صدای فرز و دستگاه جوش و ساختمان سازی پی در پی در دره شیرون روز و شب را گم کرده اند.
    دیروز یک ساعتی در ترافیک سرپاره گیر افتادم. باورتان می شود؟ راه بندان مطلق ناشی از گره خوردن وسایل نقلیه ای که از زوستا عازم رفتن بودند و وسایل نقلیه ای که از دو سوی جاده دشتاها و جیروا به سرپاره می آمدند!

  • ا.ا.

    خاطرات شما همگي جالب و خواندني اند. واقعا اين پديده تحول سريع فرهنگي و زباني و ....که شما به آن اشاره کرديد حيرت انگيز است.
    چند وقت پيش داشتم داستان خاله سوسکه را تعريف مي کردم که دخترم با کنجکاوي مي خواست بداند سنگ ترازو يعني چه، يا در شعر گنجشکک اشي مشي برايش سوال شده بود که وقتي مي گوييم " لب بوم ما مشين " اين " بوم " چيست. البته توضيح اين يکي آسان تر بود ولي نشان مي داد که بام خانه ديگر بخشي از زندگي نيست.
    يا ديزي در شعر " چه دختري چه چيزي دست مي کنه تو ديزي" ، آخر مجبور شديم ديگچه خانه مادر را به عنوان ديزي جا بزنيم.
    و خيلي از اين موارد که دانستن آن ها براي ما بديهي به نظر مي رسد اما مي بينيم که خيلي ساده از زندگي ها حذف شده اند.

  • saied esbati

    مهندس عزیز، دستت درد نکنه خیلی جالب بود من را یاد خاطره ای انداخت که بی ربط به نوشته شما نیست سعی میکنم بزودی آن را ارسال کنم.

  • علی اکبر لبافی

    آقا سعید
    با تشکر. خوشحالم که قرار است مطلب جدیدی برای سایت بفرستید. دعا می کنم تخم کندسهایی که در بلاد کفر کاشته ای زودتر رشد کنند و روزی برسد که در مورد درختان کندس دورگه برگجهانی- بریتانیایی خاطره بنویسید.


تنها کاربران عضو شده در سایت می توانند نظر خود را ارسال کنند!
اگر در سایت عضو هستید با نام کاربری و رمز عبور خود در سایت وارد شوید
برای ارسال نظر لطفاً قوانین سایت را در نظر داشته باشید...


 
 
 
 

فرهنگ لغات برگجهانی

محبوب ترین مطالب


Warning: Creating default object from empty value in /home/cmatcar7/public_html/modules/mod_mostread/helper.php on line 79

Warning: Creating default object from empty value in /home/cmatcar7/public_html/modules/mod_mostread/helper.php on line 79

Warning: Creating default object from empty value in /home/cmatcar7/public_html/modules/mod_mostread/helper.php on line 79

Warning: Creating default object from empty value in /home/cmatcar7/public_html/modules/mod_mostread/helper.php on line 79

Warning: Creating default object from empty value in /home/cmatcar7/public_html/modules/mod_mostread/helper.php on line 79

Warning: Creating default object from empty value in /home/cmatcar7/public_html/modules/mod_mostread/helper.php on line 79

آخرین مطالب


Warning: Creating default object from empty value in /home/cmatcar7/public_html/modules/mod_latestnews/helper.php on line 109

Warning: Creating default object from empty value in /home/cmatcar7/public_html/modules/mod_latestnews/helper.php on line 109

Warning: Creating default object from empty value in /home/cmatcar7/public_html/modules/mod_latestnews/helper.php on line 109

Warning: Creating default object from empty value in /home/cmatcar7/public_html/modules/mod_latestnews/helper.php on line 109

Warning: Creating default object from empty value in /home/cmatcar7/public_html/modules/mod_latestnews/helper.php on line 109