روستا برگ جهان، لواسان، لواسانات، طبیعت گردی، کوه نوردی

شما اینجا هستید: مقالات و مطالب جامعه‏ شناسی لباس برگجهانی ها ( زنان )


لباس برگجهانی ها ( زنان )

فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 6
ضعیفعالی 

سیندی در نگهداری از دختران سه قلویم به من کمک می کند. او بلژیکی است ، سواد زیادی ندارد و قبل از این که به خانه ما بیاید ایران را نمی شناخت. البته در این یک سال و اندی که پیش ماست کمی فارسی یاد گرفته. او حالا می تواند بگوید بابا ( البته چیزی توی مایه های بع بع و بو بو است تا بابا ) ، مامان بزقگ، دس دسی ، دالی و د د .

سیندی دختر با دقتی است. او مادر مرا دیده و روزی که مادرم می خواست به ایران برگردد برایش یک روسری مارک اچ اند ام و برای خواهرم یک پیش بند و دو تا دستگیره هدیه گرفت.

او به خوبی دریافته است که پوشش و غذا در فرهنگ ما جایگاه خاصی دارد اما آن چه مرا تعجب زده کرد این بود که روزی به من گفت راستی هوا توی روستایی که مامانت در آن جا زندگی می کند چطور است. به او گفتم مادرم تهران زندگی می کند... مانده بودم او از کجا فهمیده ما اهل روستاییم...

این پرسش سیندی دختر سخت کوش بلژیکی باعث شد من بیشتر در منش و ظاهر خودمان دقیق شوم. می خواستم همه آن چه ما را در زمره دهاتی ها جا داده است پیدا کنم.

سوای از دستان زحمتکش و کارکرده و پاهای از درد کج و معوج شده مادرم و قربان صدقه هایی که برای بچه ها می رفت ، فکر کنم تعصب های خاص ، حمام های طولانی که تعجب و گاه خنده سیندی را بر می انگیخت ، تعارف های بیش از اندازه و شاید روسری مادرم که حتی در خانه لحظه ای از سرش نمی افتاد و شلواری که زیر دامنش می پوشید توجه سیندی را جلب کرده بود.

حالا خیلی دقیق شده ام و از وقتی دقیق شده ام مدام اتفاق های جالبی برایم می افتد که سبب شده به ظرافت هایی که به چشم غریبه ها می آید پی ببرم.

چند روز پیش رفته بودیم شاپینگ ولووه ، روی یک صندلی نشسته بودم تا میوه بچه ها را بدهم. یک خانم هم با دختر بچه ای و پسر کوچکی در کالسکه کنارم روی نیمکت نشسته بود. از من پرسید دخترهایت سه قلو هستند گفتم بله، گفت ماشااله. ایرانی هستی گفتم بله ، او هم مثل من مسلمان بود و محجبه... تعجب کرده بودم... پرسیدم از کجا فهمیدید من ایرانی ام. لبخندی زد و گفت از نوع گره روسریتان. توی تلویزیون دیده ام ایرانی ها این طوری روسری شان را می بندند.

بگذریم اصولاً من " دهاتی " خیلی روده درازی می کنم. بهتر است بر گردیم سر اصل مطلب یا به قول فرانسوی ها برگردیم سر گوسفندهایمان.

 

من یک برگجهانی شهری شده ام ؛ تهران متولد شده ام ؛ با اجتماع سر و کار دارم و حداقل خودم هیچ تفاوتی میان خودم و شهری ها نمی بینیم. اما با این حال لباس کمی قدیمی ترهایمان هنوز اندکی بوی قدیم ها ، بوی برگجهان می دهد.

تمامی آن چه ذکر آن رفت سبب شد در چند گفتگوی تلفنی با مادرم خانم لعیا لبافی معروف به لبا خانم از لباس قدیمی ها بپرسم... لباس زنان و مردانی که مادرم ابتدا با کمی مقاومت ( آخه این چیزا چه به درد تو می خوره ، نه تو رو خدا اسم منه نبری ها ) و بعد با شور و شوق و صدایی نوستالژیک از قشنگ بودنشان برایم گفت ، از هنر روستائیان قدیم و از آدم هایی که خیلی هایشان دیگر بین ما نیستند.

مطالب را برای آن که درخور ارائه در سایت باشد دسته بندی کرده ام هر چند خواندنشان همان طور که مادرم می گفت ، بدون تقسیم بندی که شهری ها و مدرسه رفته ها و غربی ها مد کرده اند خالی از لطف نبود.

در این مقاله ابتدا به شرح لباس عادی و روزمره مردم پرداخته ایم و در بخش دوم به طرح لباس مراسم خاص نظیر عروسی و عزا.

نا گفته نماند این لباس ها مربوط به دست کم هفتاد سال پیش و بعد از آن است.

فقط امیدوارم این متن زیاد علمی – تخیلی از آب در نیامده باشد ؛ چون نود درصد آن چه گفته خواهد شد من به چشم ندیده ام و راستش گاهی درست نمی شنیدم مادرم چه می گوید. انشااله دوستان با تجربه و با دقت اشکالات را اصلاح کنند تا در نهایت متنی در خور توجه داشته باشیم.

لباس عادی و روزمره برگجهانی ها

زنان :

بر خلاف آن چه در متون معتبر درباره لباس مردم ایران زمین آمده است و از آن به عنوان نقطه برجسته پوشش ایرانیان باستان یاد می شود زنان و مردان برگجهانی لباس زیر نداشتند.

لباس زنان برگجهانی متشکل از یک بلوز کوتاه ، شلوار، شلیته و آرخالق بوده است.

پوشش سر هم چارقد و بر روی آن چادر سفید یا چادر شب بوده است که درباره هر یک و کارکرد آنها به اختصار توضیح خواهیم داد.

بلوز : آن چه ما از آن به عنوان بلوز یاد کرده ایم و خود برگجهانی ها به آن " پیرهن " می گفتند در حقیقت یک بلوز کوتاه و آستین بلند بوده است. این بلوز به فراخور حال و سلیقه مردم عموماً تا نیمه جلو باز بوده و با دکمه بسته می شده است.

این بلوز به حدی کوتاه بوده که اگر زنی بی حجاب می ایستاده کمی از ناحیه شکمش و اگر خم می شده کمرش دیده می شده است. " پیرهن " در واقع لباس بالاتنه زنان برگجهانی از حدود هفتاد سال پیش به بعد بوده و عموماً زنان جوان آن دوران از آن به همراه شلوار - شلیته استفاده می کردند.

خانواده هایی که خود هنر کرباس بافی داشتند نظیر دختران خانواده حاج محمد لبافی ، عروس های خانواده کربلایی علی اصغر اثباتی و بسیاری از زنان خانواده بزرگ پلویی از این دست لباس ها با جنس کرباس می پوشیدند.

در دوره متاخر که می توان گفت از هفتاد سال پیش شروع شد زنان به مرور به پارچه های رنگارنگ و متنوعی که بزازهای دوره گرد با الاغ به برگجهان می آوردند علاقه مند شدند و گاهی مردان در سفر خود به شهرها به عنوان سوغات از بزازهای شهری چند متری چیت می خریدند و به مرور بلوزهای چیت جای خود را به بلوزهای کرباسی سفید رنگ دادند.

طبیعتاً در آن زمان هم مثل تمام ادوار ، غنی تر ها لباس های با کیفیت تری می پوشیدند. لباس هایی از جنس تافته و دیبا که پارچه اش از شهرها به برگجهان می رسید. سلطان اثباتی یکی از سه همسر مرحوم باشی از این دست زنان بود که از او به عنوان زنی با جذبه خاص ثروتمندان یاد می شود و به قول برگجهانی ها برای خودش" کلوم سالاری " بوده است.

شلوار – شلیته :
شلوار – شلیته یک لباس دو تکه و ترکیبی از شلوار و شلیته بوده است. شلوار مثل همه شلوارها در دوره های اولیه از جنس کرباس بوده که پارچه اش را خود زنان از پنبه می بافتند و مردها در سفر به شهرها آن را توسط رنگرز سیاه می کردند که البته بیش از آن که سیاه از کار در بیاید نوعی سورمه ای تیره بوده است.

اما در دوره های بعد و تا زمان انقراض این لباس ها شلوار زنان از جنس دبیت سیاه تهیه می شده که باز هم ثروتمندترها از دبیت های بهتری استفاده می کردند.

این شلوار پاچه گشاد بوده و از بالا با بند تنبان سفت می شده است.

بر روی این شلوار زنان شلیته می پوشیدند. دامنی بسیار پرچین و کوتاه که در رنگهای مختلف دوخته می شد. عموماً عروس ها هفت هشت دست شلوار – شلیته در جهیزیه خود داشتند.

مرحوم کوکب خانم پلویی ( همسر مرحوم عیسی لبافی ، بهترین زنعموی دنیا و زن داداش معروف ما ) یکی از کسانی بوده که بلوزها و شلیته های زیبایش غبطه بسیاری از زنان آن دوران را بر می انگیخته است.

کفش و جوراب : کفش زنان برگجهانی که به آن ارسی گفته می شد از شهرها می آمد. اغلب سیاه رنگ بود و در مواقع عادی بدون جوراب از آن استفاده می شد.

جوراب کالای لوکس و تشریفاتی به حساب می آمد که غالباً به صورت جوراب رنگ پا بوده و برای مهمانی ها و عروسی ها از آن استفاده می شده است. جوراب هم از جمله کالاهایی بوده که فروشندگان دوره گرد که به آنها " عطارگ " می گفتند با خود به برگجهان می آوردند و زنان در قبال چند تخم مرغ از آنها جورابی ، سوزنی یا پارچه ای می خریدند.

روسری یا همان چارقد : چارقد معمول زنان از ململ سفید تهیه می شده است. یک روسری سه گوش لچک مانند که با سنجاق به زیر گلو می بستند.

دختران و زنان از این روسری استفاده می کردند اما به مرور استفاده از چارقدهای آق بانو ، نوعی پارچه با طرح های سیاه و سفید نیز رایج می شود که طرفداران خاص خودش را داشته است اما پیرزنان همچنان به چارقدهای سفید خود پایبند بودند.

زنان گاهی با نخ قرقره ای که از پنبه تهیه کرده بودند هم به شکل سه گوش روسری می بافتند.

در دوران بعدی بافت چارقد با قلاب و به اشکال تزئینی تر هم در میان زنان برگجهانی باب شد.

یک روسری دیگر هم با نام " سرخشک کن " وجود داشته که مخصوص خشک کردن موها بعد از حمام بوده است و دختران هنگام ازدواج در مجموعه هدایای اسباب حمام از طرف خانواده داماد صاحب آن می شدند. پارچه سرخشک کن ها از شهر خریداری می شده و غالباً طرح های سرخ رنگ زیبایی داشته است. سرخشک کن ها را بعد از حمام پشت سر گره می زدند. یکی از آخرین و شاید به واقع آخرین زنی که تا پایان عمر به استفاده از این سرخشک کن ها پایبند بود همسر حاج علی اکبر طوسی بود.

آرخالق : نیم تنه ای بوده که درونش را آستر می دادند و روی " پیرهن " یا همان بلوز کوتاه می پوشیدند. آستین آن شبیه کت بوده و هر کسی توانایی و هنر دوخت آن را نداشته است و " نابلدها " با دادن مزد به کسانی که این هنر را داشتند آرخالق خود را تهیه می کردند.

چادر : چادر زنان برگجهانی دو دسته بوده است چادر سفید و چادر شب.

چادر سفید همانند چادر نمازهای امروزی در طرح ها و رنگ های مختلف تهیه می شده و برش پائین آن هلالی بوده است. زن برگجهانی به صورت روزمره از این چادر استفاده می کرده است. جنس این چادر عموماً چیت بوده که پارچه اش از بزازهای دوره گرد یا از شهرها خریداری می شده است.

در سال های بعد – احتمالاً دهه بیست و سی خورشیدی ، بزازهایی به " ونه مده " می آمدند که به آنها کوپنی می گفتند مفهموم این کوپنی یعنی جنس ارزان. پارچه های چادری ارزان قیمت این بزازها در میان برگجهانی ها طرفداران ویژه ای داشته است.

و اما " چادر شب " نوعی چادر کرباسی بوده است. دقیقاً مربع شکل و مخصوص مراسم رسمی و مهمانی ها. زنان وقتی قصد داشتند حمام بروند یا مثلاً به بخش دیگری از ده دعوت می شدند ( مثلاً یک سرده ای که به شاهون یا پاده دعوت می شد ) حتماً چادر کرباسی خود را استفاده می کردند.

طرح و نقش چادر هم به فراخور سلیقه و توان مالی افراد راه راه یا چهارخانه سیاه و سورمه ای تیره بوده است. ( ظاهراً رنگرزها توان تولید رنگ سیاه برای کرباس را نداشتند )

با این حال زنانی هم بودند که هرگز چادر غیر کرباسی نمی پوشیدند نظیر عزت خانم ، همسر کربلایی علی اصغر اثباتی که همیشه چادرشب می پوشید.

در این میان دسته ای از زن ها که پیرتر بودند ( به حساب نگارنده زنانی که قبل از 1250 شمسی متولد شده بودند ) یا زنان جوان اما مومن تر از شلوار – شلیته پرهیز می کردند. آنها " پیرهن و تنبون " می پوشیدند.

پیرهن که همان بلوزهای کوتاه بوده و تنبون که شبیه دامن های بلند امروز بوده و تنها وسط آن را به صورت عمودی درز می گرفتند که به زعم بنده تا حدودی شبیه دامن شلواری می شده است.

مردان جوانی هم بودند که با بلوزهای کوتاه زنان مخالف بودند و ترجیح می دادند زنان بر روی شلوارهای دبیت مشکی ، پیراهن های بلند تا روی زانو بپوشند لباس هایی که به اعتقاد نگارنده همه گیر شد و آثار آن هنوز در میان لباس زنان برگجهانی دیده می شود.

 

FacebookTwitter
نظر (31)
  • محمود فیض آبادی

    ارمغان خانم سلام ،
    اول اینکه خیلی خوشحال شدم شما هم دست به تایپ بردید و عزم را جزم کردید...
    و دوم اینکه { البته با عرض شرمندگی :confused: } دقیقاً نمی دونستم شما کی هستید :D
    مادربزرگ من دختر عموی لبا خانم بود.

  • علی اکبر لبافی

    سرکار خانم اثباتی
    باعرض سلام وادب ورود شما را به کانون نویسندگان سایت برگجون تبریک می گویم. این افتخاری دیگر برای من است. شما همواره دلتان با این سایت بود و نمی توان گفت اصرار یکی دو روز من و محمود سبب ارایه مقاله از طرف شما شده باشد. زیرا نوشتن مقاله ای که در بالا آمده است کاری یکی دو روزه نیست.
    من از داخل مقاله شما غیر از مطالب اصلی مقاله چند واژه نیز برای فرهنگ لغت برداشت کردم. خسته نباشید. باز هم برای سایت خودتان مطلب بفرستید. ما مشتاق یادگرفتنیم.

  • ا.ا.

    با سلام و مرسی از لطفتون؛
    بله آقای فیض آبادی ما یک جورایی فامیل هستیم. خدا فاطمه خانم، مادربزرگتون رو رحمت کنه .... من خاطرات خوبی از ایشون دارم و شاید یکی دو هفته قبل از فوت نابهنگامشون در برگجون دیدمشون، اگر اشتباه نکنم همین فصل بود... خدا همه رفتگان را بیامرزه.
    خدمت مهندس لبافی هم عرض کنم که من این متن رو بعد از اون که به شما قول دادم مطلبی برای سایت بنویسم شروع کردم اما چون بخش هایی اش ناقص بود تا به حال نفرستاده بودم و به همین دلیل هم اون رو به چند بخش تقسیم کردم تا بتونم اونجاهایی که مورد داره را اصلاح کنم.
    در هر صورت من دلسوزی و علاقه شما را به سایت و البته برگجهان کاملا درک می کنم و نوشته های شما هم که در ذهن ما ماندگار است همه اش بالواقع.... از مقالات و خاطراتتون گرفته تا فرهنگ لغت که جای خودش رو داره.

  • Homa

    سلام به بهاره ارمغانی

    خیلی عالی بود . مطالب شما رو به اتفاق همسرم خواندیم و از نوشته شما بسیار لذت بردیم .
    هرگز روز شاگرد اولیت را که دانشگاه شهید بهشتی برایت جشن گرفته بود وبه اتفاق مامان وبابا آمده بودیم فراموش نمی کنم چقدر بابا ومامان اون روز خوشحال شدن وقتی تورو صدا کردن که برای دریافت جایزه ات بالای سن(سکوی دریافت جایزه) بروی .از نظر من تو همیشه اولی
    بازم تشکر از نوشته زیبایت
    هما وحسین

  • علی اکبر لبافی

    شاگرد اولها
    اگر حمل بر بی ادبی و فضولی در پیامهای خانوادگی نشود، باید بگویم جای جای برگجهان حضور و وجود شاگرد اولها دیده و احساس می شود. در همین دور وبر خودمان باید به مرحوم محمد علی اثباتی اشاره کرد که دست کم سه شاگرد ممتاز در علم و اندیشه تقدیم جامعه کرد. آنسوتر مرحوم علی اکبر اثباتی که شاگردان ممتاز دیگر را به جامعه هدیه داد.
    بجز آقا اسماعیل که سایه شان برسر سایت هست، اما فرد غایب علی آقاست که علی رغم تلنگری که در مقاله چشمه خطاب به ایشان زدم در سایت حضور نیافتند. ایشان چه بیایند چه نیایند در نظر من فردی دوست داشتنی و قابل احترام و خاطره انگیز و شاگرد اولند.
    کمی پایینتر ونزدیکتر مرحوم حسن فرید افشین که نمونه اخلاق، فروتنی و مردمداری و شاگرد اولی بود که خود شاگردان ممتازی به جامعه هدیه کرد.
    یادم هست آنزمانی را که برای من صحبت کردن در مورد پرواز و هواپیما مثل صحبت کردن در مورد دنیای دیگر و فرشته ها نامفهوم و هیجان انگیز بود اگر لحظه ای موفق می شدیم چهره مردی خلبان را که بسیار موقر و چون سایه می آمد و چون باد می رفت لحظه ای ببینیم با افتخار برای دوستان خود تعریف می کردیم که ما او را دیدیم.
    اطراف ما شاگردان ممتاز فراوانند.

  • rahesol  - ..............

    خانم اثباتي سلام
    خواهش بنده از شما اين است كه اگر امكان دارد هر گونه پوشش را به موازات وقايع تاريخي و شرايط اجتماعي آن دوره ي خاص بررسي بفرماييد. بدين ترتيب متن شما كه مقاله اي مردم شناسانه است ابعاد گسترده تري به خود مي گيرد و من خواننده تحليل درست تر و شايسته تري از امور خواهم داشت .
    در يك long shot و در يك نماي درشت تر به سادگي مي توان رگه هاي معضلات اجتماعي را دريافت .پرداختن به چنين گره هاي به ظاهر كوري از جانب افرادي چون شما مي تواند لااقل در جهت آگاهي بخشي به خواننده ي مشتاق عمل كند.
    سيمون دوبووار جمله ي تامل بر انگيزي دارد ، او مي گويد : "ناخن هاي لاك زده ي زن هاليوودي دستانش را از او گرفته است ".چنين مقالاتي كه هم علمي و هم همه جانبه باشد موجب مي شود ،زن كه در طول تاريخ از يك "نوع بشري" به يك موجود مسخ شده و انفعالي و انتزاعي مبدل شده است به مسير اصلي خود كه عمل در اجتماع است به مثابه ي يك انسان باز گردد. و به قول شريعتي زن "شدن" را به منظور تكامل مجموع انسانيت تجربه كند. ما نيز در اين خطه از اين مقوله منفك نيستيم .
    جسارت حقير را پذيرا باشيد.


  • ا.ا.

    با سلام خدمت راه سول عزیز
    مرسی از نقدی که کرده اید... کاملا با نظر شما درباره این که در این متن باید به شرایط تاریخی و اجتماعی آن دوران هم پرداخته می شد موافقم و حتی معتقدم که شرایط جغرافیایی را هم نباید نادیده می گرفت. چون " پوشش " یک مورد منفک و یک موجود انتزاعی و رها در زمان و مکان نیست .
    اما دلیل این که من به این مواردی که شما در نقد خود مطرح کرده اید نپرداختم: اول این که من به تجربه دریافته ام برای کارهای پژوهشی باید مرز و محدوده تعیین کرد وگرنه یا می شود تنها فهرستی از حرف هایی که باید زده شود و شما فقط فهرست وار به آنها پرداخته اید یا هرگز پژوهشتان نوشته نخواهد شد. ( این چیزی که شما از من خواسته اید خیلی خوب است خیلی . من خودم عاشق این متن ها هستم اما هم زمان می برد و هم منبع می خواهد و مهتر از همه سواد آن رشته ای را می خواهد که قرار است درباره اش بنویسید چیزی که یک شبه به دست نمی آید و من در اختیار نداشتم. )
    قصد داشتم درباره لباس دست کم با چند نفر صحبت می کردم و نباید به یک گوینده اکتفا می کردم ولی حقیقتا شرایطش برایم فراهم نبود ضمن این که اعتراف می کنم بدجوری دلم می خواست این متن را بنویسم.
    درباره اندیشه های فمینیسیتی سیمون دو بووار هم بحث بسیار می توان کرد و اصلا این که چرا زن" جنس دوم " شد و چگونه باید می بود و چه باید کرد و در ایران هم که چرا و چگونه و چه ها کم نیستند. ضمن این که در جهان هم وضع آنچنان بهتر نیست هر چند باید اعتراف کرد که کمی بهتر است.
    در هر صورت از " نقد بجای شما " ممنونم... نمی توانم قول بدهم درباره لباس مردان و بقیه این مقاله نظرات شما را پیاده می کنم چون راستش دوست دارم این مقاله را زودتر بفرستم روی سایت و یکدستی مطلب هم به هم می خورد اما به شما این وعده را می دهم که از این منظر هم روزی نظر خودم را خواهم نوشت ( اگر عمری باقی بود....) ...


  • aftabkuh

    با سلام
    اميدوارم متن فوق فتح بابي باشد براي حضور هر چه پررنگ تر خانم ها با موضوعات متنوع تردر سايت .تكه اي از يك شعر فروغ را بي مناسبت نديدم ،
    آن داغ ننگ خورده كه مي خندند
    بر طعنه هاي بيهده ،من بودم
    گفتم ،كه بانگ هستي خود باشم
    اما دريغ و درد كه "زن "بودم

  • Esmaeil Esbati

    ارمغان خانم- چه خوب شد این مطالب را نوشتید. کلی حس جدید به انسان میدهد.

  • ا.ا.

    بهترین حس دنیا اینه که " ته لوکک " باشی و خواهرها و برادرهای خوبی داشته باشی که نازت رو بکشن.. مرسی داداش اسی جون... مرسی آبجی همای همیشه مهربون... مرسی " آیزنه " حسین آقا.
    جهت اطلاع آقای مهندس لبافی : ته لوکک توی فرهنگ نبود 

  • محمود فیض آبادی
    ارمغان اثباتی نوشت:
    خدا فاطمه خانم، مادربزرگتون رو رحمت کنه .... من خاطرات خوبی از ایشون دارم و شاید یکی دو هفته قبل از فوت نابهنگامشون در برگجون دیدمشون، اگر اشتباه نکنم همین فصل بود... خدا همه رفتگان را بیامرزه


    بله ، ایشون در 27 اردیبهشت 1386 فوت کردن ؛ واقعاً نابهنگام بود. خدا همه درگذشتگان را بیامرزه.

  • morteza labbafi

    سركار خانم ارمغان اثباتی
    نوشته ی شما چنان بود كه از بانويی فرهيخته چون شما انتظار می رفت . حقيقتاً طرفه موضوعی ست كه علاوه بر ضروری بودن طرح آن ، جذابيت و گيرايی اش [ چه در شكل و چه در محتوا ] خيره كننده است .
    در مورد اشاره ی شما به عدم استفاده از لباس زير توسط بانوان قديم برگ جهان ، نظر بنده اين است كه اين موضوع تحت تأثير نوع پوشش زنان ترك [ ماوراءالنهر ] و مغول در قرون 4 و 5 و 6 و 7 و 8 هجری بوده كه به زعم من در برگ جهان نيز ساكن بوده اند . در اين مورد می توان رجوع كرد به : جامع التواريخ / رشيدالدين فضل الله . به كوشش برزين _ سن پترزبورگ : فرهنگستان علوم شوروی ، 1975 ــ ج 3 ــ ص 567
    ونيز به اين منبع بسيار مهم به زبان تخصصی شما :
    Histoire Des Mongols ... / Jean de Plan Carpin .p. 23
    از بانوان نامبرده در نوشتارتان ، يادی كنم از زنده ياد مرحومه كوكب پلويی كه يكی از مهربان ترين زنان عالم بوده و خواهد بود . و من بدون ذره ای ترديد اين جمله را دوباره تكرار می كنم ؛ يكی از مهربان ترين زنان دنيا بوده و خواهد بود .
    ضمن سپاس بی حدوحصر خود از حضور پربارتان ، توجه بانوان پيشتاز اين سايت ، خانم ها فاطمه و ليلا لبافی و نيز خانم پورفرد و همچنين سركار خانم مهسا اثباتی را به حضور درخشانتان جلب می كنم .اميدوارم برغم مشغله ی فراوان قابل درك و وظيفه ی سنگين مادری از گل های ثلاثه ، باز هم ما را مستفيض بفرماييد .

  • morteza labbafi

    دوست بسيار ارجمند ، راه سول عزيز
    نظر وزين و ظريف و موشكافانه تان را خواندم . با اين كه خانم اثباتی خودشان به موجزترين و كامل ترين شكل توضيح وافی دادند ، من نيز جسارتاً ضمن اذعان به اين كه ارائه ی راهكارتان و تحقق آن در عمل را ضرورتِ بسيار مبرم ، انكارناپذير و بااهميتی می دانم ؛ توجهتان را به چند نكته ی قابل تأمل جلب می كنم :
    در تمام پژوهش ها عموماً و بطور خاص در پژوهش های نظری ، برای ورود به هر موضوعی مقدمتاً به بررسی توصيفی و در مراحل بعدی به بررسی تحليلی آن می پردازند . به اين ترتيب كه ابتدا بايد سوژه را بخوبی ديد و در مراحل بعد به بررسی جوانب تحليل آن از قبيل نقطه ی بدايت حركت ، تأثير متقابل موضوع با موضوعات مرتبط ، تضادهای درونی و بيرونی و ... پرداخت . كار سترگ خانم اثباتی در مقاله ی فاخرشان ، بررسی توصيفی پوشاك زنان برگ جهانی در مقطعی از تاريخ معاصر است كه با شكيبايی زياد و تحسين برانگيز و متدی اصولی و با دريافت اطلاعات به صبورانه ترين شكل و از تنها فرد قابل دسترس صورت پذيرفته است . تحليل همه جانبه ی اين پديده و ريشه يابی آثار و عوارض و نيز تشريح رابطه ی ارگانيك آن با مناسبات تاريخی ، جغرافيايی و اجتماعی [ آنگونه كه منظور نظر شماست ] ، مستلزم ارائه ی بررسی های دقيق توصيفی اوليه است ؛ كه خانم اثباتی متناسب با اوقات فشرده ی خود و گنجايش سايت به قسمتی از آن پرداخته است . بررسی همه جانبه ی تحليلی اين موضوع [ و ديگر موضوعات ] بسيار پيچيده تر ، عام تر و فراگيرتر از چهارچوب های يك سايت محلی ست . اما ، اما ، بگويم و بگويم كه انتظارات بديهی شما [ كه شايد پيش پا افتاده نيز بنمايد ] ، بخش عمده ای از آرزوهای بسيار بزرگ بنده ی حقير است .
    با ارادت و احترام -- مرتضی

  • ا.ا.

    با سلام خدمت جناب آقای لبافی
    اول از همه تشکر از لطفی که همیشه نسبت به من حقیر دارید و سپاس از همه تشویق هایتان.
    از منابع و توضیحاتی که دادید هم خیلی سپاسگزارم . اصولا از نظری که خطاب به من و راه سول دادید خیلی استفاده کردم و برایم واقعا کلاس درس بود. سعی هم کردم کپی پیست کنم تا بعدا روی آن بیشتر متمرکز شوم که نشد و مجبور شدم رو نویسی کنم.
    باز هم تشکر می کنم.
    و در پایان این که جای " باران خانم " خیلی خالی است . من " آن حس لطیف " نوشته هایشان را خیلی دوست داشتم.

  • zahra

    با سلام به خانم اثباتی و عرض تبريك به همولايتی ها ، اعضا و دوستداران اين سايت به خاطر حضور فعال ايشان
    از خواندن نوشته ی ارزشمند شما بسيار محظوظ و مفتخر شدم . بسيار خوشحالم كه ديگر در اين سايت احساس تنهايی نمی كنم ، هرچند همه اطرافيان معتقدند پوست كلفت تر از اين حرف ها هستی كه اينگونه محظوريت ها مانعت شود . در نوشته ی شما نشانه هايی ديدم كه ايمان دارم جدار خودكوچك بينی های سنتی زنانه را شكسته ايد . خصلتی كه متأسفانه در بسياری از زنان همولايتی و غيرهمولايتی [ حتی در اقشار فرهيخته و تحصيلكرده نيز به شكلی گسترده ] ديده می شود . و ايمان دارم كه اين كه اين عروج شخصيتی محصول سكونت در اروپا نيست .درود و تحسين صميمانه ی مرا پذيرا بوده و بدانيد كه قريب به اتفاق زنانی كه من می شناسم در خلوت و جلوت شما را تحسين می كنند .

  • علی اکبر لبافی

    راستش من واژه ته لوکک را نشنیده بودم. ما از همان ته تاغاری استفاده می کردیم. جالب است که من چون ته تاغاری بودم با این واژه انس گرفته ام. در هر حال من هم از داخل متن اصلی شما و هم از کامنتها واژه برای فرهنگ صید می کنم.
    من معتقدم در بسیاری از مسایل که هزینه را مضاعف نمی کند ، کار باید شروع شود و معایب را بعدا و در رفت و آمد برطرف کرد. کار جامع وجود ندارد. اگر منتظر ارایه کار بی نقص بمانیم باید همیشه منتظر باشیم. فلسفه انتظار همین است.
    نظر آقای مرتضی لبافی را در پاسخ به آقای راه سول می پسندم.

  • فرزاد فرید افشین

    با سلام خدمت ارمغان عزیز (بدون فاش کردن نسبت خانوادگی)، من از تازه وارد های وبسایت برگ جهان هستم که پس از سفر این بار به ایران و پی بردن به محبوبت بسیار این وبگاه در میان اطرافیان که جای تشکر فراوان از دست اندرکاران و بنیان گذاران آن را دارد، به جمع شما پیوسته ام. دارم کم کم مقالات را مطالعه می کنم و خوب به دلیل محدودیت وقت و البته کنجکاوی، مقاله ی شما از نخستین مقالاتی بود که خواندم و در کنار دیگر مقالات از آن لذت بردم. آنچه خواستم یاد آوری کنم این است که با تجربه ی البته محدودی که من دارم اروپایی ها چندین بار به جای پرسیدن این که اهل کجای ایران هستم از من پرسیده اند که از کدام روستای ایرانم... و من همیشه به آنها گفته ام گه از تهرانم که چند میلیون جمعیت دارد و به خودی خود از بسیاری کشورهای اروپایی بزرگ تر است. فکر می کنم اینها در فرهنگشان این گونه پرسش می کنند، و صد البته که خود اکثراً اصالتاً به روستایی تعلق دارند که مطرح کردن این موضوع در جوامعشان نه عیب است و نه عار. خلاصه اینکه به خودمان نگیریم، من ندیده بودم کسی در کانادا از این سوال ها از آدم بکند، شاید چون خودشان جوامع شهری تری دارند ولی در اروپا این پرسش برایم عادی است، گرچه اولین بار به آدم بر می خورد! فکر می کنم این سوال بیشتر از ساختار فکری و مدنی اروپایی ها (شاید هم در کشورهای کوچک ترشان)نشات می گیرد، تا اینکه ارتباط مستقیمی با ظاهر یا پوشش ما داشته باشد. ولی از همه مهم تر اینکه شاید واقعاً این شلوار مامان بزرگ است که کار خود را به خوبی انجام داده است. پاینده باشید و به سیندی سلام برسانید. :--)

  • Esmaeil Esbati

    فرزاد جان میبینم که فعال شدی و دوباره از سرزمین شمالی برای ما مطلب نوشتی. در خصوص این سوال که از کدام روستایید ؟ حق کاملا با شماست اصولا اصالت روستا از شهر بیشتر است همانطوریکه اصالت شهرستان از مرکز استان. به نظر میاید افراد بسیار کمی بومی هر شهر میباشند و غالب افراد مهاجر هستند. هر چه از مرکز بیشتر دور میشوید یکپارچگی بیشتر است. البته در شهر ها هم اهالی مهاجر یک منطقه یا روستا به طور طبیعی در یک منطقه ای خاص از شهر ساکن میشوند . در همین تهران خودمون تا همین سالهای اخیر برگجهانیها در منطقه سراسیاب و سلیمانیه و شیوا و این حوالی ساکن بودند. کم کم که به آداب شهر نشینی عادت میکنیم و یا بعبارتی جسارت حضور در بطن شهر را پیدا میکنیم کوچ دوم یا مهاجرت دوم شروع میشود که ان مهاجرت در سطح شهر میباشد. نسل دوم و گاهی نسل سوم هم جسارت جابجا شدن در سطح شهر را ندارند.

  • Esmaeil Esbati

    دوباره خطاب به فرزاد: در خصوص فاش نکردن نسبت فامیلی من یک سوال مطرح میکنم همین جا اولین کسی که توانست نسبت فامیلی فرزاد را حدس بزند یک سیب شمیرانی زیر خاکی در بهار سال آینده از من یادگاری میگیرد ( عجب جایزه خفنی) و قتی نوشتم فکر کردم شاید نتوانم فراهم کنم اگر نتوانستم یک جوری با برنده کنار میام. بجز بستگان ایشان البته- این هم شرط عجیب دیگر -

  • morteza labbafi

    آقای مهندس اثباتی عزيز !
    مثل اينكه شما تمام مطالب و نيز نظرات مندرج را پيگيری نمی فرماييد . در همين سايت مطلبی در مورد عموی فقيد دوست تازه واردمان درج شده بود . در عين حال خانم اثباتی و آقای فريد افشين نيز سال نو را در همين سايت به اعضا و همولايتی ها تبريك گفته اند . چگونه می شود رابطه ی خاله و خواهرزاده را ، وقتی تا اين حد روشن است ، متوجه نشد ؟
    ضمناً جا دارد به آقای فرزاد فريدافشين نيز خوش آمد بگوييم و تقاضا كنيم همچون بستگان ارجمندشان ، دست به قلم شوند .

  • Esmaeil Esbati

    با سلام خدمت آقا مرتضی عزیز- بیشتر اشاره من به خود ایشان بود که از ذکر نسبت فامیلی امتناع میکردند. راستش اول نوشتم فرزاد جان بهتر است سری به بخش طوایف برگجهانی در همین سایت بزنی تا ببینی که نسبت فامیلی همه در آنجا درح شده است. در هر حال فکر کنم اگر نتوانم نسبت فامیلی بین شما و جناب فرزاد پیدا کنم یک سیب شمیرانی زیر خاکی در عید امسال مهمان اینجانب خواهید بود و یا اگر نتوانم با هم کنار میاییم . قربان محبتت.

  • ا.ا.

    سلام بر همگی
    فرزاد جان و برادر اسماعیل عزیز از توضیخاتتون بسیار ممنونم. خیلی خوب و به واقع درست بود.
    اتفاقا من می خواستم همان دیشب برای فرزاد پیام بگذارم و بگم فری جان تو فکر کردی می تونی نسبت فامیلی رو پنهان کنی مگر این " شلوار مامان بزرگ " می گداره....
    فرزاد جون خودش در نظرش با یاد کردن از شلوار مامان بزرگ در واقع معلوم کرد که مامان من می شه مامان بزرگ او....
    خوب ظاهرا قسمت این بود که من این سیب شمرونی زیر خاکی رو ببرم .
    لطفا پوستش براق باشه با تصویر یک برگ که روش سایه انداخته بوده و بخشی از سرخی سیب سفید مانده B)

  • ا.ا.

    خوب حالا اگر هم داداش اسماعیل تشخیص دادند می توانیم سیب رو با آقا مرتصی لبافی نصف کنیم B)

  • فرزاد فرید افشین

    خوب حالا که لو رفته ایم: با سلام خدمت دایی اسی عزیزم و آقا مرتضی عزیز. البته که واضح و مبرهن است که ما برگجهانی هستیم: ولی خوب آقا مرتضی خیلی دقیق و پیگیر هستند من خودم به هیچ وجه یادم نبود که سال نو را در جایی از این وبسایت تبریک گفته ام.... البته هنوز هم یادم نیست. :D دایی جان با فرمایشات شما پیرامون مهاجرت به شهرها کاملاً موافق هستم. به امید آنکه بتوانم مطالب سایت را آنچنان که شایسته است دنبال کنم. :)

  • ا.ا.

    فرزاد جون بابا و مامان نوروز رو تبریک گفته بودند.
    در بخش خاطرات برگجونی هم خاطره ای با عنوان شبی با مجید هست که مربوط به عموت شهید مجید است. فرصت کردی بخون....

  • فرزاد فرید افشین

    خاله عزیزم سلام. خلاصه اینکه ما مزاحی کردیم و شما صاحب یک نصف سیب شدی! چطوره که نصف نصفه سیبتون رو بدهید به من. :D حالا باشد، قسمتی که عکس برگ دارد را خودتان بردارید. خاله از نوشته ی شما خیلی استفاده کردیم... باز هم برامون بنویسید. شاید در این چهار سالی که در نروژ کار می کنم این اولین باری باشد که از سر کار پیغام وبلاگی شاید هم وبسایتی می گذارم... این هم از جذابیت های سایت برگجهان است! ;) من برگردم سر کار. :D

  • Esmaeil Esbati

    ارمغان خانم باز هم بنویس

  • ا.ا.

    حتماَ برار جان. حتماَ

  • f

    خسته نباشید بزرگ به خانم ارمغان عزیز اثباتی!

    قلم شما با دوام!
    با سپاس فراوان در حد زیبایی برگجهان!

  • Esmaeil Esbati

    با سلام لم تقولون ما لا تفعلون امسال که گذشت اگر زنده بودیم سال بعد یک سیب شمیرانی میزارم زیر خاک جهت تقدیم ببخشید.

  • ا.ا.

    انشاالله اين سيب ها را با هم و در کنار هم بخوريم :)


تنها کاربران عضو شده در سایت می توانند نظر خود را ارسال کنند!
اگر در سایت عضو هستید با نام کاربری و رمز عبور خود در سایت وارد شوید
برای ارسال نظر لطفاً قوانین سایت را در نظر داشته باشید...


 
 
 
 

فرهنگ لغات برگجهانی

محبوب ترین مطالب


Warning: Creating default object from empty value in /home/cmatcar7/public_html/modules/mod_mostread/helper.php on line 79

Warning: Creating default object from empty value in /home/cmatcar7/public_html/modules/mod_mostread/helper.php on line 79

Warning: Creating default object from empty value in /home/cmatcar7/public_html/modules/mod_mostread/helper.php on line 79

Warning: Creating default object from empty value in /home/cmatcar7/public_html/modules/mod_mostread/helper.php on line 79

Warning: Creating default object from empty value in /home/cmatcar7/public_html/modules/mod_mostread/helper.php on line 79

Warning: Creating default object from empty value in /home/cmatcar7/public_html/modules/mod_mostread/helper.php on line 79

آخرین مطالب


Warning: Creating default object from empty value in /home/cmatcar7/public_html/modules/mod_latestnews/helper.php on line 109

Warning: Creating default object from empty value in /home/cmatcar7/public_html/modules/mod_latestnews/helper.php on line 109

Warning: Creating default object from empty value in /home/cmatcar7/public_html/modules/mod_latestnews/helper.php on line 109

Warning: Creating default object from empty value in /home/cmatcar7/public_html/modules/mod_latestnews/helper.php on line 109

Warning: Creating default object from empty value in /home/cmatcar7/public_html/modules/mod_latestnews/helper.php on line 109