روستا برگ جهان، لواسان، لواسانات، طبیعت گردی، کوه نوردی

شما اینجا هستید: فرهنگ لغت ا


ا

فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 0
ضعیفعالی 

بروزرسانی در تاریخ 7 آبان 1390 انجام شد

ا (a): مخفف از ( اَتو : ازتو )
ابرشم (abreshom): ابریشم
ابرو بنگستن (abru bengestan): ابرو انداختن
اپا بفتاین (apa beftayan): از پا افتادن
اتراق---> اطراق
اتی نا (ateina-atayna): خرج بیهوده
اجا درشاین (a ja darshayan): از جا در رفتن
اجار (ajar): سرشاخه های برگدار درختان ( عموماً بید و تبریزی )
اجاره بداین (ejarah badayan): اجاره دادن
اجباری (ejbari): سربازی
اجنَّه (ajennah): جنیان
اجنّی (ajenni): جن
اجیر (ajir): برده و کارگر بی جیره مواجب
اچِشم بفتاین (acheshm beftayan): از چشم افتادن
اچشم بِنداختن (achesh bendakhtan): از چشم انداختن
احال بشاین ( (ahal bashayan : از حال رفتن
اخ تف (akhtof): تف غلیظ و بزرگ که از دهان به بیرون پرتاب شود
اخت گردی ین (okht gardiyan): مانوس شدن
اخته (akhtah): جانور خایه بیرون کشیده شده ، خنثی ، بی ثمر
اخته کردن (akhtah kordan): بیرون کشیدن خایه جانوان
اخته گردی ین (akhtah gardiyan): اخته شدن
اخم و تخم کردن (akhmo takhm kordan): اخم کردن ، غر و لند کردن
اخود دروردن (akhod darowrdan): ازخود در اوردن
ادا ادفاردر وردن (ada adfar darowrdan): ادا و اطفار در آوردن
ادا اصول (ada ousul): آداب و رسوم نامناسب
ادخل بزین (adkhal baziyan): تخمین زدن
ادس بداین (adas badayan): ازدست دادن
ادس بشاین (adas bashayan): ازدست رفتن
ادس درشاین (adas darshayan): ازدست دررفتن
ادس دروردن (adas darowrdan): ازدست در آوردن
ادس بکشی ین (adas bakashiyan): ازدست کشیدن
ادس سر (adas sar): از نو ، دوباره
ادس کسی بکشین (adasse kasi bakashiyan): از دست کسی رنج کشیدن
ادفار (adfar): اطفار
ادفاری (adfari): اطفاری، ناز پرورده و بهانه گیر
ادم (adam): همه
ادماغ کسی دروردن (adomaghe kasi darowrdan): آزار کسی پس از محبت به او
ادم قحدی بیماین (adame ghahdi bimayan): کنایه از کسی که با حرص و ولع غذا می خورد
ادنده ی چپ بلن گردی ین (adandeye chap bolan gardiyan): از دنده چپ بلند شدن
ادهن بفتاین (adohon beftayan): از دهن افتادن
اذن (azon): اذان
ار (ar): سنگ چین
ارا کوه (ara kuh): نام کوهی در سمت قبله روستا
اراه درکردن (arah dar kordan): گمراه کردن
اربکشی ین (ar bakashiyan): سنگچین کردن
ارچین (ar chin): دیواره سنگی، دیوارچینی با سنگ لاشه
ارزُن (arzon): ارزان
ارزن گردی ین (arzon gardiyan): ارزان شدن
ارسی (orosi): کفش
ارکوروجگ (ara kurujag): دیوارچینی با سنگ به صورت نامرتب و غیر حرفه ای. سنگچینی که توسط کودکان و در بازی های کودکانه درست شده است.
ارو ببردن (aru babordan): ازرو بردن ، قانع کردن
اره (arah): ارّه
اره اوره (arah ourah): همراهان زیاد و اضافی و بی مورد
اره بکشی ین (arah bakashiyan): اره کشی
اره دسدی (arah dasdi): اره معمولی، اره دستی
اره دوسر (arah dosar): اره بلند با دو دسته که دو نفر برای اره کردن با آن لازم دارد
اره کمون (arah kamon): اره کمان دار
از بهر بخندن (az bahr bakhondan): از حفظ خواندن
ازدم (azdam): همه
از زِون بفتاین (az zevon beftayan): اززبان افتادن ، کنایه از کسی است که از حال رفته وبی رمق شده است
از سر (az sar): از نو ، دوباره
از ما بهترن (az ma behtaron): جن ، ملک
ازمه (ozmah): نوعی سبزی و گیاه
اژدها (ejdaha): اژدها
اسا (esa): اکنون ، حالا
اسا بین (esa bein): حالا ببین
اسبرست (esberest): اسپرس ، نوعی علف با ساقه های راست و کشیده و گلهای خوشه ای آبی و نفش که مانند یونجه برای خوراک دام تولید می شود. ساقه تازه آن و سربرگهای آن را به طور خام یا در غذا خوراک انسان نیز هست.
استخاره (estekharah): استخاره
استخنostokhon)): استخوان
استخن بندی (ostokhon bandi): اسکلت ، قوام و تر کیب چیزی
استخن دار (ostokhon dar): اصیل ، مقاوم
استل (astal): استخر
اسد (asad): مردادماه
اسرش بِفتا (asaresh befta): عادتش را ترک کرد
اسر کسی دَس وَگتَن (asare kasi das vagtan): دست از سر کسی برداشتن
اسرِنو (asare now): دوباره
اسر وا کردن (asar va kordan): از سر باز کردن ، آدم مزاحمی را زا خود دور کردن
اسکنه (eskenah): وسیله ای فلزی مانند قلم که در انتهای آن دسته ای چوبی داشته برای سوراخ کردن یا شکافتن جوب از آن استفاده می شد
اسکنه ای (eskenahei): به نوعی پیوند اطلاق می شود که توسط اسکنه یا وسیله مشابه آن ایجاد می گردد.
اسلحه ( (aslaha :اسلحه
اسم ببردن (esm babordan): نام بردن
اسم بگتن (esm bagtan): نامگذاری
اسم در کردن (esm darkordan): معروف شدن
اسمی (esmi): نامدار ، معروف
اشغنجگ (eshghenjag): سکسکه
اشکمبه (eshkambah): شکمبه
اشگنه (eshgenah): غذایی با آب و پیاز و روغن که با نان خورده می شود
اشمرق (ashamargh): نام کوه و محلی در جنوب شرقی روستا
اصدا بفتاین (aseda beftayan): از صدا افتادن ، کنایه از فردی که بی رمق شده نای حرف زدن ندارد
اصرافت بفتاین (aserafat beftayan): از توجه کردن غافل شدن
اطراق کردن (otragh kordan): اقامت کردن
افاده (afadah): نخوت و تکبر ، فخر فروشی
افاده ای (afadaei): متکبر
افاقه کردن (afaghah kordan): فایده داشتن ، کافی بودن ، اثر بخش بودن
افتاین (eftayan): افتادن
افتو (owftowvi) ----> اوفتو
افتوه (owftovah) ----> اوفتووه
افسنه (afsonah): افسانه
اقلم بنداختن (aghalam bendakhtan): از قلم انداختن
اکت و کول بفتاین (akato kul beftayan): مانده و کوفته شدن
اکمر بفتاین (akamar beftayan): خسته شدن ، از کمر افتادن ، کنایه از کسی که از مردی افتاده است
اکمر بنداختن (akamar bendakhtan): کنایه از کار کشیدن سخت از کسی
اکوره در شاین (kurah darshayan): از کوره در رفتن
اکیسه بخردن (akisah bakhordan): از اصل مال خوردن ، کار بدون فایده و بدون سود
اگردن خود در کردن (agardane khod dar kordan): از عهده خود خارج کردن
اگردن کسی بفتاین (agardane kasi beftayan): ازعهده کسی بیرون شدن
اگه (agah): اگر
اگه ای (ogaei): ناتنی
الاله (alalah): آلاله ، لاله
البتَّه (albettah): البته
ال چو (al chu): قطعه ای چوبی از قطعات گاوآهن
الدنگ (aldang): دشنامی است مانند دیوث
الگ دلگ (alag dolag): یک بازی که با حداقل یک چوب کوتاه به نام الک و یک چوب بلند به نام دولک انجام می شود
الگ کردن (alag kordan): دور انداختن
الم (olom): پرتگاه، زمین با شیب تند
الو (alow): شعله آتش
الواط (alvat): آدم بی بند و بار و هرزه ، ولگرد
الو بزی ین (alow baziyan): آتش زدن
الولواگ (aluluag): حشرات ریز
اماج (omaj): نوعی خمیر گلوله ای شکل که با آن آش می پزند
امارت (omarat): کود حیوانی
اماله (amalah): تنقیه
امبار (ambar): انبار
امبن (ambon): انبان
امد (omad): یمن ، مبارکی
امد نیمد داره (omad nayomad dareh): آمد و نیامد داره
امرو (amru): امروز
امروز (amruz): امروز
امسال (amsal): امسال
امشو (amshow): امشب
امن (amon): امان پناه
امنت (amonat): امانت
امنیه (amniyah): ژندارم، پلیس، افراد نیروی نظامی یا انتظامی
امیدن درشاین (ameidon darshayan): از تکلیفی شانه خالی کردن
ان (on): آن
انار (enar): انار
ان بار (on bar): آن مرتبه ، آن دفعه
انبار کردن (anbar kordan): انبار کردن ، ذخیره کردن
انبن (anbon): انبان
انتاقم بگتن (entaghom bagtan): انتقام گرفتن
انجه (onjah): آنجا
انجیل (enjil): انجیر
انچی (onchi): آنچه، هرچقدر
اندار (endar): نام محلی بین مرق و میان رود واقع در شمال روستا
اندازه (andazah): اندازه
ان دست (ondast): آن طرف رودخانه ، هریک از محله های شاهان یا سرده نسبت به محله دیگر
ان دست او (ondaste owve): محلی بعد از رودخانه و نرسیده به کوشکستان
انستور (anastor): اجاق کور، نازا و عقیم
انسدور (anasdor)---> انستور
انظر بفتاین (anazar beftayan): از چشم افتادن
انفس بفتاین (anafas beftayan): از نفس افتادن ، خسته شدن
انگار کردن (engar kordan): ترک کردن ، نادیده گرفتن
انگم (angom): صمغ درخت
انگوشت (angusht): انگشت
انگوشتر (angushtar): انگشتر
انگوشتنه (angushtonah): انگشتانه
انگولگ کردن (angulag kordan): با انگشت به چیزی ور رفتن
ان گوله کنگ (an gullah konag): سرگین غلتان
انه (onah): او ، آن
انهو (onuhu): آنجاست
او (owv): آب
اواره (avarah): آواره
او بداشتن (owv badashtan): آبیاری کردن
او بداشته (owv badashtah): آب داده شده. آبیاری شده
اوبداین (owv badayan): آب دادن ، داخل آب کردن
او بریختن (owv barikhtan): آب ریختن
او بزی ین (owv baziyan): آب زدن
اوبشاین (owv bashayan): آب رفتن
او بکشی ین (owv bakashiyan): آب کشیدن
او به او گردی ین (owv be owv gardiyan): آب به آب شدن
او بی یوردن (owv biyowrdan): آب آوردن
اوپاچ (owvpach): آب پاش
اوپز (owvpaz): آب پز
اوپس داین (owv pasdayan): آب پس دادن
اوتنی (owv tani): آبتنی، شنا و بازی در آب
اوجا (owvja): درخت آزاد ، نارون
اوجاق (oujagh): اجاق
اوجاق کور (oujagh kur): نازا ، بدون فرزند
اوخردن (owv khordan): آب خوردن
اوخوری (owv khori): آب خوری
اودپاچی ین (owv dapachiyan): آب پاشیدن
اودزدگ (owv dozdag): نوعی اسباب بازی که با ساقه گیاه گلپر درست کرده و آب را با فشار پرتاب کرده و بیرون می پاشید ، آبشار کوچکی در دره میان رود
او دن (owvo don): آب و دانه
او دوستن (owv davastan): آب بستن
اودوغ (owdugh): اب دوغ
اوزن (owzon): آویزان
اوزن کردن (owzon kordan): آویزان کردن
اوزن گردی ین (owzon gardiyan): آویزان شدن
اوسات کردن (owsat kordan): آب انداختن داخل باغ یا مزرعه و رها کردن آن به حال خود
اوسال (owsal): افسار
اوسال پاره کردن (owsal parah kordan): یاغی شدن ، سرخود شدن
اوسال سرخود (owsal sarkhod): افسار سرخود
اوست (oust): مخفف اُوستا
اوستا (ousta): استاد
اوستی (owsti): آستین
اوستیکگ (owstikag): آستینکی که هنگام پختن نان در تنور استفاده می شود
اوستین (owstin): آستین
اوستی ورزی ین (owsti varziyan): آستین بالا زدن
اوشر (owshor): آبشار
او شیلّی (owvshilli): نخستین آبیاری در سال زراعی جدید که به دلیل نرم بودن و تشنه بودن زمین بسیار سخت انجام می شود
اوفتو (owftow): آفتاب
اوفتو بداین (owftow badayan): آفتاب دادن
اوفتو بزی ین (owftow baziyan): برآمدن آفتاب
اوفتو بگیتن (owftow bagitan): آفتاب گرفتن
اوفتو رو (owftow ru): رو به آفتاب
اوفتو کوه (owftow kuh): آفتاب کوه، نام کوهی در روستا (پشت محله شاهان) که طلوع خورشید از پس آن است و آخرین اشعه های غروب آفتاب نیز بر آن می تابد
اوفتو گردی ین (owftow gardiyan): آفتاب شدن
اوفتو لو بم (owftowve lowve bom): آفتاب لب بام ، کنایه از کسی که مرگش
اوفتووه (owftowvah): آفتابه
اوفتووی (owftowvi): آفتابی
اوقات تلی (owghat tali): اوقات تلخی
اوکردن (owkordan): آب کردن
اوکش (owkash): آب کش
اوگ ----> اووگ
اوگردن ( (owgardon : آب گردان
اوگردی ین (owgardiyan): آب شدن
اوگوشت (owgusht): آب گوشت
اوگوشد (owgushd): آب گوشت
اولمبو (owlambu): آب لنبو ، میوه رسیده و آب دار
اوله (owlah): آبله
اوله در کردن (owlah dar kordan): آبله در آوردن
اوله رو (owlahru): آبله رو
اونگ ----> اوونگ
اووِستن (owvestan): آبستن
اووگ (owvag): آبک ، آب کم ، محلی بعد از بالابا در جنوب تنگه و در حاشیه رودخانه
اووگتن (owve vagtan): آب برداشتن
اوونبار (owvanbar): آب انبار ، مخزن آب
اوونگ (owvang): آونگ، بستن و آویزان کردن میوه های تازه به سقف اتاق
اوهاداین (owv hadayan): آب دادن
اوهوا (owvohava): آب و هوا
اویار (owyar): آبیار
اویاری (owyari): آبیاری
اهل (ahl): سربه راه ، نجیب
اهل و نااهل (ahlo na ahl): کس و ناکس
اهوش بشاین (ahush bashayan): از هوش رفتن
ایاز (ayaz): نسیم ، هوای خنک
ایاغ (ayagh): رفیق صمیمی ، مانوس ، یار غار
ایاغ گردی ین (ayagh gardiyan): رفیق وصمیمی شدن
ایاق---> ایاغ
ایستاکایی (istakaei): سرپا، درحالت و وضعیت ایستاده
ایسی یو (isiyowv): آسیاب
ایسی یو بن (isiyowbon): آسیابان
ایسی یووگ (isiyovag): دستاس ، آسیاب دستی
ایشگیلگ (ishgilag): استخوان ساق گوسفند یا چوبی اندازه آن که برای بستن دو عدد جوال روی چارپایان استفاده می شود
ایشن (ishon): ایشان
ایکبیری (ikbiri): زشت و بد ترکیب
ایمن (imon): ایمان
ایمن بی یوردن (imon biyowrdan): ایمان آوردن
ایناها (inaha): اینجاست
اینجه (injah): اینجا
این سری (insari): این طرفی
این سفر (insafar): این بار، این دفعه
اینه (inah): این
ایون (eivon): ایوان

FacebookTwitter
نظر (22)
  • nilofar

    با عرض سلام خسته نباشید و تشکر قدردانی برای جمع اوری این همه اطلاعات برای زنده موندن برگجهان.

  • mahsa esbati

    واژه ی omarat به معنای کود حیوانی از قلم افتاده . با تشکر از مهندس عزیز وکار سترگی که آغاز کرده اند .

  • علی اکبر لبافی

    من قصد داشتم این کلمه را در حرف "ع" و به صورت عمارت بیاورم.گویا نظر شما دقیق تر است وباید به صورت امارت آورده شود.محمود خان زحمت درج کلمه جدید با شما

  • داود

    اَمرود: نوعی گلابی وحشی کوچک. فکر می کنم حتی در متون فارسی قدیم هم از گلابی به نام امرود یاد شود. از جمله یادم هست در یکی از اشعار ملک الشعرای بهار از این واژه استفاده شده.

  • zahra

    احتمالا مولف محترم واژه مورد نظر را طبق لهجه برگجون همرود مینویسد که باید در قسمت حرف ه بیاید .

  • علی اکبر لبافی  - همرو

    همانطور که زهراخانم اشاره کرده اند این واژه در برگجون همرو گفته می شود وان شاالله در "ه" درج می گردد.

  • morteza labbafi  - واژه ی جدید

    اُلُم ( olom) = پرتگاه ، زمینی با شیب تند

  • علی اکبر لبافی

    مرتض
    ممنون.من واژه های اصیل برگجونی را دوست دارم.الم هم یکی از اوناست.کاشکی زودتر امکان ویرایش فرهنگ فراهم بشه.

  • علی اکبر لبافی

    اسد:مرداد

  • morteza labbafi

    بهتر است در تکمیل معنی واژه ی " اسکنه " به نوعی از پیوند متداول در برگ جهان نیز اشاره گردد .

  • morteza labbafi

    مهندس عزیز !
    در توضیح " اوونگ " که آویزان کردن میوه های تازه از سقف است نیز اقدام فرمایید .

  • morteza labbafi

    اَرَ کوروجَک : چیدن ، ردیف کردن و شکل دادن کودکانه ی سنگ ها در تقلید از سنگچین های واقعی .

  • morteza labbafi

    اَرَ و اورَ ( اره و اوره ) = همراهان زیاد و اضافی و بی مورد
    اِسا بن (esa ben ) = حالا ببین !
    اَل چو (al choo ) =قطعه ای از قطعات گاوآهن
    امنیه = ژاندارم ، مطلق نیروی نظامی و انتظامی
    اوتنی = آبتنی
    اُوِلَه رو (ovela roo ) = آّبله رو
    اونچی = آنچه ، هر چقدر : اونچی تقلا کُردم مُقُر نیما
    این سفر = این بار ، باردیگر ، این دفعه ، دفعه ی بعد
    ***********
    توضیح در مورد : اَجار : سرشاخه ها و ترکه های بلند که با آن پرچین می سازند .

  • علی اکبر لبافی

    انستور( انسدور): اجاق کور،سترون، نازا و عقیم

  • علی اکبر لبافی

    ایستا کایی: در حالت ووضعیت ایستاده، سرپا

  • علی اکبر لبافی

    تا این مرحله در تاریخ 10/8/90 به روزآوری شد.

  • علی اکبر لبافی

    نگارش اش مرغ درست شود.

  • Esmaeil Esbati

    نگارش اشمرغ چگونه است
    :
    در زبان عربی "عش " به معنای لانه است برای مثال "عش الغراب" به خانه غراب که همان کلاغ باشد میگویند و در عربی کلاسیک و در کشورهایی مثل مصر به "قارچ" نیز "عش الغراب " میگویند شاید بدلیل اینکه مثل اشیانه کلاغ در همه جا دیده میشد .
    حال سوال اینجاست که اگر ما نگارش کلمه فوق الاشاره را "عش مرغ" در نظر بگیریم چه معنا و مفهومی خواهد داشت.
    و ایا میتواند اصولا مفهومی فراتر از نام داشته باشد ؟
    با توجه به اینکه مرغ یا مرق نیز نام گیاهی است که در طبقه علفهای هرز قرار میگیرد آیا میتوان اش مرغ را بصورت عش مرغ نوشت و چنین استباط کرد که مرکز این گیاه بوده است؟

    در نظر داشته باشیم که در فارسی کلماتی چون مرغ زار نیز وجود دارند


    ؟؟؟/

  • علی اکبر لبافی

    برای من دانستن ریشه واژه های برگجونی خیلی جالب و جذاب است. با این وجود کاری از دستم برنمی آید چون این موضوع خیلی تخصصی است و کاش ادیبانی چون خانم مهسا یا ارمغان اثباتی یا زهرا پلویی کمکی کنند. می دانم آقا مرتضی هم در این زمینه توانمند هستند ولی این را هم می دانم ایشان موضوعات جالب و در عین حال وقت گیر و مهمتری را در دستورکار دارند و نمی شود فعلا از ایشان کار دراین زمینه را درخواست کرد.
    اما من حدس می زنم اش مرغ ارتباط زیادی با مرغ دارد. مثلا شاید معنای روبروی مرغ یا مانند مرغ و نظایر آن باشد. جالب است که بدانیم تقریبا سرده در دامنه مرغ واقع است و شاهان در دامنه کوهی روبروی آن یعنی اش مرغ. اما این تنها یک تصور است و باید از معنای لغوی به مفهوم کلمات رسید و نه برعکس.

  • morteza labbafi

    اب شله: نوعی آشامیدنی که در خرج دادن های تکیه در کنار غذا صرف می شد.
    استلک: استخر کوچک و نام منطقه‏یی در روستا
    اشَ سَرَک: موجود ترسناک و بدریخت. چیزی در حدود لولو. احتمالا به معنای کسی که سرش مانند خرس است.
    اَلوشاهونی: آتش بسیاربزرگ.
    اوصاف کنک: حشره یی آبزی که در سطح آب های ساکن مانند قایق های تندرو حرکت می کند.
    اولقمه: ترکیب آب+لقمه. به معنای وعده های معمول غذایی. به طور مجازی رزق و روزی نیز معنا می دهد.

  • علی اکبر لبافی

    اووه پی: مسیر و ردیف یا جهت همراستا با جریان طبیعی حرکت آب، همراستا با جهت شیب حداکثر زمین طبیعی، عمود بر گووه پی(مسیر شخم زنی با گاو)

  • علی اکبر لبافی

    این پا اُن پا کُردن


تنها کاربران عضو شده در سایت می توانند نظر خود را ارسال کنند!
اگر در سایت عضو هستید با نام کاربری و رمز عبور خود در سایت وارد شوید
برای ارسال نظر لطفاً قوانین سایت را در نظر داشته باشید...