روستا برگ جهان، لواسان، لواسانات، طبیعت گردی، کوه نوردی

شما اینجا هستید: طوایف برگ جهان طایفه کوشکستانی


طایفه کوشکستانی

معنی نام فامیل کوشکستانی

فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 12
ضعیفعالی 

به نام آنکه هستی نام از او یافت / فلک جنبش، زمین آرام از او یافت

دانستن معنی نام فامیلی شاید امری جالب باشد ولی برای ما کوشکستانی ها تقریبا واجب است. تلفظ نام فامیل ما خود به اندازه کافی دشوار است، حال اگر بدانیم معنی آن چیست شاید سختی تلفظ آن را که باعث شنیدن تلفظ های نادرست می شود به جان بخریم.

البته در حقیقت ریشه یابی این مهم، کاری تخصصی است و در توان من نمی باشد، ولی در حد یک تحقیق کوچک و سرکشی در دایره المعارف های فارسی آنچه را یافتم بدین شرح می نگارم:

اگر کوشکستانی را از ترکیب کوشک +ستان+ ی بدانیم می توانیم با دانستن معنی هر واژه معنی کل را در یابیم.

درلغت نامه دهخدا این معنی برای کوشک آورده شده است

کوشک. (اِ) بنای بلند را گویند و به عربی قصر. (برهان). قصر و هر بنای رفیع بلند و بارگاه و سرای عالی . (ناظم الاطباء). بنای مرتفع و عالی .قصر. کاخ. کوشه. گوشک. (فرهنگ فارسی معین ). پهلوی کوشک کردی کشک . (کلاه فرنگی بالای بنا، اطاق تابستانی). معرب آن جوسق. (از حاشیه ٔ برهان چ معین) : و آنجا [به سمنگان] کوههاست از سنگ سپید چون رخام و اندر وی خانه ها کنده است و مجلسها و کوشکها و بتخانه هاست و آخر اسبان با همه آلتی که مر کوشکها را بباید. (حدود العالم). و اندر وی [مرو] کوشکهای بسیار است و آن جای خسروان بوده است . (حدود العالم).

نشست از بر کوشک دیده به راه

به دیدار گرشاسب و زاول سپاه.

معنی متفاوت دیگری ازکوشک

لغت نامه دهخدا

کوشک . [ ش َ ] (ص) به معنی کوچک باشد. (برهان). کوچک و خرد. (ناظم الاطباء). کوچک . (فرهنگ فارسی معین). || مردم کوچک اندام را نیز گویند و معرب آن قوشق است. (برهان). مردم کوچک اندام. (ناظم الاطباء).

جستجو این واژه در لغت نامه های دیگر نگارش معنی دیگر برای این واژه

مشخصات واژ ( ~ .) (اِ.) آستانه (در)، کفش کن.

ستان

فرهنگ فارسی معین

(س) [په .] (پس .) 1 - پسوند مکان. الف - به اسم ذات پیوندد دال بر بسیاری و فراوانی دارد: بوستان، گلستان، نیستان. ب - به اسم معنی پیوندد و افادة محل کند: فرهنگستان ،... ستان

فرهنگ فارسی معین

( ~ .) (ری . اِفا.) در ترکیب به معنی «ستاننده » آید: دلستان، جانستان.

ستان

فرهنگ لغت عمید

  1. جای فراوانی چیزی (در ترکیب با کلمۀ دیگر): باغستان، تاکستان، خارستان، ریگستان، سروستان، سنبلستان، گلستان، گورستان، نخلستان، نیستان.۲. با نام‌های اقوم و طوایف ترکیب می‌شه
  2. اگر کوشک را قصر و ستان را پسوند مکان بدانیم کوشکستان یعنی جایی که قصر زیاد داردو کوشکستانی یعنی کسی که اهل این مکان است.
  3. اگر کوشک را باریک اندام و ستان را پسوند طایفه بدانیم کوشکستانی را به طایفه ای از باریک اندامان میتوان نسبت داد.
  4. اگر کوشک را قصر و ستان را از ستاندن یعنی گرفتن بدانیم آنگاه کوشکستانی را گیرنده یا ستاننده قصر میتوان نام برد.

البته من اخیرا متوجه شدم که در برگ جهان دره ای به نام کوشکستان وجود دارد شاید بتوان با توجه به معنی کوچک کوشک در واقع کوشکستان را اطلاق به جایی کوچک کرد که می تواند همان دره ی مورد نظر باشد.

ما البته در کشورمان روستاهای زیادی با نام کوشک و ترکیبات آن داریم، شاید هم ما مهاجرانی از آن روستاها به برگ جهان باشیم. نظر شخص من با توجه به نگاه لطیف برگ جهانی ها به ادبیات فارسی و علاقه مندی به شعر و داستان و… آنست که پیشینیان ما نیز انسان هایی ادب دوست بوده و نام گذاری مکان ها و به دنبال آن طایفه ها را با توجه به تطابق معنی واژه و خصوصیات منطقه مورد نظر انجام می دانند از این رو اهل جایی کوچک بودن شاید درست تر از بقیه معانی باشد.