سلسله موی دوست حلقه دام بلا ست
هر که درین حلقه نیست فارغ ازین ماجرا ست
بنده در این نوشتار در تلاشم که تاریخچه ای مختصر از شرکتهایی که در خانواده محترم لبافی شکل گرفته ، به اطلاع دوستان و آشنایان و خصوصاً نسل جوان برسانم و هیچگونه قصد و نیت دیگری نداشته و صرفاً مطالب مطرح شده خاطرات و نظرات شخصی بنده میباشد. ضمناً لازم است چند نکته دیگر را هم عنوان نمایم. اولاً اگر در این مطلب در جایی از واژه های بزرگه و کوچیکه استفاده شده صرفاً نامهای رایج در آن زمانها بوده و خدای ناکرده قصد جسارت به هیچ کس را ندارم و ثانیاً اگر در خصوص دوستان و عزیزان حاضر و یا غائب در مکانهایی که در مقاله به آنها اشاره گردیده ، از آنها نام برده و یا ذکری نگردیده ، مطمئن باشید که مشکل آن حافظه بنده بوده و هیچگونه عمدی در آن نیست.
شرکت بزرگه
چیزهایی دیدم در روی زمین :
کودکی دیدم ، ماه را بو می کرد.
قفسی بی در دیدم که در آن ، روشنی پرپر می زد.
نردبانی که از آن ، عشق می رفت به بام ملکوت.
من زنی را دیدم ، نور در هاون می کوفت.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزی بود ، دوری شبنم بود ، کاسه داغ محبت بود.
من گدایی دیدم ، در به در می رفت آواز چکاوک می خواست و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز.
بره ای دیدم ، بادبادک می خورد.
من الاغی دیدم ، ینجه را می فهمید.
در چراگاه " نصیحت " گاوی دیدم سیر. (1)
در سالهای آخر دهه 30 شمسی به همت و پشتکار مرحوم حاج ذبیح ا.. لبافی شرکتی شکل گرفت با اهدافی چون کمک و مساعدت مالی در قالب قرض الحسنه به اعضاء و حتی خارج از اعضاء و همچنین مشاوره و همکاری و همیاری در ارتباط با مسائلی که به نوعی به خانواده محترم لبافی در برگجهان و ساکنین تهران مربوط می شد.
تا آنجا که به خاطر دارم اعضاء این شرکت در ابتدا عبارت بودند از : مرحوم حاج ذبیح ا.. لبافی ، مرحوم حاج حسن لبافی ، مرحوم حاج نورا.. لبافی ، مرحوم حاج رحیم کوثری ، مرحوم حاج حجت ا.. لبافی ، مرحوم حاج علی اصغر لبافی ، حاج مصیب لبافی ، حاج اسماعیل لبافی ، حاج باقر کوثری ، حاج غلام لبافی و حاج احمد لبافی. جلسات شرکت بصورت ماهیانه و به نوبت در منزل یکی از اعضاء برگزار می شد. از دستاوردهای این شرکت کمک و مساعدت به اعضاء در امر خرید زمین و ساخت و ساز منزل مسکونی و همچنین خرید اشتراک آب و برق بود ضمناً یکی دیگر از دستاوردهای شاخص آن زمان شرکت ، ثبت نام جهت واگذاری 8 و یا 9 خط تلفن جهت منزل مسکونی اعضاء بود. این خطوط در زمان تحویل و اتصال 6 رقمی و با پیش شماره 33 به مشترکین واگذار شد. سیاه مشقی جهت ورود به عصر ارتباطات !
در آن زمان به ابتکار روانشاد مرحوم حاج دبیح ا.. لبافی جلساتی با نام جلسه قرآن نیز پایه گذاری گردید که اولین آن در منزل ایشان و سپس بطور هفتگی و به نوبت در منزل دیگر افراد طایفه برگزار می شد. در این جلسات صرفاً قرائت قرآن و رعایت تلفظ صحیح حروف عربی تدریس می گردید. البته در چندین جلسه اول آن قرائت نماز برای تمام حاضرین لازم الاجرا بود و اشتباهات تلفظی آن به خواننده گوشزد میشد بطوریکه تا چندین جلسه آن شخص میبایست نماز را قرائت کند تا از صحیج خواندن آن اطمینان حاصل گردد.
زمان در حال گذر بود و تحولات اقتصادی و اجتماعی در کمین آینده شرکت !؟ در اواخر دهه 40 نسل جدیدی در خانواده با اندیشه و تفکرات و آیده هایی جدید شکل گرفت که طبق سنتی تاریخی با نسل گذشته در تعارض بود.
شرکت کوچیکه
به کجا چنین شتابان ؟ گون از نسیم پرسید :
دل من گرفته زینجا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان
همه آرزویم امّا ! چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را (2)
متولدین دهه 20 و 30 نسل جدیدی را در دهه 40 و 50 تشکیل دادند که بر خلاف نسل قبلی شان که سالهای قحطی را هنوز فراموش نکرده و خاطرات حضور متفقین در این سرزمین را مرور نکرده مزه نان سیلو بر زبانهایشان باقیمانده بود ، به مرور زمان بوی نفت چاههای جنوب کشور ، چونان بوی گل یاس در بهاران در مشامشان خوش می نشست ! و تب و تاب روشنفکری در ذهنشان جای می گرفت.
بگذریم. دوستان و عزیزان و در گذشتگانی را که از آن سالها به یاد دارم عبارت بودند از : مرحوم شادروان فریدون لبافی ، حاج محمد لبافی ، حاج سیف ا.. لبافی ، حاج داوود لبافی ، سرهنگ حسین لبافی ، مهندس محمد لبافی ، مهندس علی لبافی ، حاج عباس لبافی و آقای رجب لبافی. به هر صورت شرکت دیگری با نام شرکت کوچیکه با مشخصه های شرکت اولی که از این زمان نام آن شرکت بزرگه شد شکل گرفت که اعضاء آن را عمدتاً این نسل جدید تشکیل میدادند البته تعداد قلیلی از اعضاء شرکت بزرگه نیز در این شرکت حضور داشتند.
دستاوردهای شرکت کوچیکه تا آنجا که من در جریان بودم با حجمی کوچکتر تا حدودی شبیه شرکت بزرگه بود.
و باز زمان به سرعت می گذشت و تحولاتی در کمین سرنوشت شرکت کوچیکه !
شرکت تعاونی خانواده های لبافی
شهر پیدا بود :
رویش هندسی سیمان ، آهن ، سنگ.
سقف بی کفتر صدها اتوبوس.
گل فروشی گل هایش را می کرد حراج.
در میان دو درخت گل یاس ، شاعری تابی می بست.
پسری سنگ به دیوار دبستان می زد.
کودکی هسته زردآلو را ، روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد.
و بزی از " خزر " نقشه جغرافی ، آب می خورد.
در اواخر دهه 60 جنگ تحمیلی خاتمه یافت و اندیشه سازندگی و اقتصاد آزاد فراگیر شد. کسانیکه به تعبیری بازماندگان شرکت بزرگه و شرکت کوچیکه بودند با این تفکر وارد صحنه دیگری از شرکت داری در خانواده لبافی شدند و گام در راهی نهادند که احتمالاً به گذشته و آینده نیم نگاهی داشتند.
به پیشنهاد تعدادی از دوستان و عزیزان خصوصاً آقای ابراهیم لبافی جلسه ای در منزل حاج اسماعیل لبافی برگزار گردید که اگر اشتباه نکرده باشم حاضرین در جلسه عبارت بودند از : شادروان مرحوم حاج نورا.. لبافی ، حاج اسماعیل لبافی ، حاج غلام لبافی ، حاج سیف ا.. لبافی ، حاج احمد لبافی ، مهندس محمد لبافی ، مهندس یدا.. لبافی ، آقای احمد لبافی ، آقای ابراهیم لبافی و بنده.
در این جلسه بعد از بحث و تبادل نظر مقرر گردید که بنده و آقای ابراهیم لبافی پیش نویس اساسنامه شرکت را تهیه و در جلسه بعدی آن را جهت بررسی و اصلاح ارائه نماییم که این امر تحقق پیدا کرد و پایه های شرکت تعاونی خانواده های لبافی ریخته شد. در اینجا این توضیح لازم است که با توجه به نقطه نظرات و پیشنهادات ارائه شده در جلسه اول ، اینجانب اساسنامه پیشنهادی را در چارچوب قانون تجارت و ترکیبی از قوانین شرکتهای سهامی و شرکتهای تعاونی تنطیم نمودم که با تعدیلاتی به تایید و تصویب هیئت موسس رسید. پس اگر در جایی واژه موسسین شرکت تعاونی خانواده های لبافی را شنیدید و یا خواندید بدانید که منظور ، اعضاء حاضر در جلسه اول مورد اشاره میباشد.
اکثراً از کم و کیف شرکت تعاونی اطلاع داشته و نیازی به ذکر آن در این مقال نیست ولی در این رابطه چند توضیح را ضروری می دانم :
الف – گزیده هایی از قانون تجارت بشرح زیر میباشد :
گزیده ای از لایحه اصلاحی قسمتی ازقانون تجارت مصوب 24/12/1347 :
ماده 2 – شرکت سهامی شرکت بازرگانی محسوب میشود ولو اینکه موضوع عملیات آن امور بازرگانی نباشد.
ماده 83 – هرگونه تغییر در مورد اساسنامه یا در مورد سرمایه شرکت یا انحلال قبل از موعد منحصراً در صلاحیت مجمع عمومی فوق العاده می باشد.
ماده 86 – مجمع عمومی عادی میتواند نسبت به کلیه امور شرکت به جز آنچه که در صلاحیت مجمع عمومی موسس و فوق العاده است تصمیم بگیرد.
ماده 118 – جز درباره موضوعاتی که به موجب مقررات این قانون اخذ تصمیم و اقدام درباره آنها در صلاحیت خاص مجامع عمومی است مدیران ( هیئت مدیره ) شرکت دارای کلیه اختیارات لازم برای اداره امور شرکت می باشند مشروط برآنکه تصمیمات و اقدامات آنها در حدود موضوع شرکت باشد.
قسمتی از قانون شرکت های تعاونی مصوب 16 خرداد ماه 1350 :
ماده 2 - شرکت تعاونی شرکتی است که به منظور رفع نیازمندیهای مشترک و بهبود وضع اقتصادی و اجتماعی اعضاء از طریق خود یاری و کمک متقابل و همکاری آنان موافق اصولی که در این قانون مطرح است تشکیل میشود.
ماده 7 – مجمع عمومی عالیترین مرجع اتخاذ تصمیم و ابراز اراده جمعی اعضاء برای اداره امور شرکت است که در آن تمام اعضاء حق دارند حضور بهم رسانند و رای خود را درباره موضوع دستور جلسه مجمع بدهند. در مجمع عمومی هر عضو قطع نظر از تعداد سهام فقط دارای یک رای است.
ماده 48 – هیئت مدیره وظایف خود را بصورت جمعی انجام می دهد و هیچیک از اعضاء هیئت مدیره حق ندارد از اختیارات هیئت منفرداً استفاده کند مگر در موارد خاص با داشتن وکالت یا نمایندگی از طرف هیئت مدیره.
ب – تا آنجا که بنده مطالعه کرده و یا شنیده ام در هیچ یک از مواد قانون تجارت ، اگر نام شرکت وجود دارد هیچگونه اشاره ای به کارهای فرهنگی نگردیده و اگر هم شنیده و یا دیده اید که در نام شرکتی از فرهنگ و هنر استفاده شده صرفاً کار این شرکتها در قالب چاپ و تکثیر آثار هنری و فرهنگی است که بطور تلویحی نوعی عملیات اقتصادی و بازرگانی و لزوماً انتفاعی میباشد.
ج – فعالیتهای فرهنگی و هنری را در انجمنها ، کانونها و یا موسسات مربوطه باید پیدا کرد نه در شرکتها. پس اگر دوست و یا عزیزی راه را اشتباهی رفته نباید گناه آن را به گردن دیگران بیندازد !
د – گیریم که شرکت تعاونی بخواهد وارد کار فرهنگی بشود آیا شرکت تعاونی نماینده تمام اعضاء خانواده لبافی میباشد ؟
ه – با فرض محال اگر شرکت تعاونی نماینده تمام خانواده های لبافی باشد ، نماینده تمام خانواده های برگجهانی نیز میباشد ؟
پس دوستان و عزیزان بیائیم دست از سر شرکت تعاونی برداریم و در هر مسلخی آن را قربانی نکنیم و هدفی را که خود ترسیم کرده ایم از مسیر واقعی اش بپیمائیم . و اگر قرار به دویدن است در جاده پرفراز و نشیب فرهنگ و هنر تمرین دویدن کرده و رو به آینده حرکت کنیم.
ما را به شرکت چه حاجت است ؟!
صبح ها نان و پنیرک بخوریم.
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند.
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.
و بدانیم اگر کرم نبود ، زندگی چیزی کم داشت.
و اگر خنج نبود ، لطمه میخورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت.
و بدانیم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون می شد.
و بدانیم که پیش از مرجان خلائی بود در اندیشه دریاها.
و نپرسیم کجاییم،
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را.
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست.
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی ، چه شبی داشته اند.
پشت سر نیست فضایی زنده.
پشت سر مرغ نمی خواند.
پشت سر باد نمی آید.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است.
پشت سر خستگی تاریخ است.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سر دسکون می ریزد.
لب دریا برویم ،
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب.
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم.
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
( دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین ، می رسد دست به سقف ملکوت.
دیده ام ، سهره بهتر می خواند.
گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است.
گاه در بستر بیماری من ، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس. ) (4)
زندگی دنیوی چونان قطاری ست که از خلقت شروع و در " اِلَیهِ راجِعون " می ایستد و ما مسافرانی هستیم که در ایستگاه تولد ، عریان و گریان پا درین قطار گذاشته و در ایستگاه حکمت الهی ، سر درگریبان و عریان جهت رفتن به جایی دیگر پیاده می شویم.
چون بنگری آن چنان که رای است
این مرگ نه مرگ نَقل جای است
از خُردگهی به خوابگاهی
از خوابگهی به بزم شاهی (5)
و به تعبیری زیبا ، درین مجال کسی می خزد ، کسی می دود ، و کسی می پرد. در امتداد عظمت بی کران خلقت ، زندگی هر انسانی در دنیای زمینی به ثانیه ای بیش نمی ماند که این خلقت ، خود نظر و تبلوری کوچک از پرتو نور عشق الهی میباشد .
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد
جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت که قلم بر سر اسباب دل خرم زد
و حال ما درین فرصت به چه کاری آمده ایم و باکوله باری از راز آفرینش که با اختیار ، عدالت و ستار العیوب بر شانه های ما قرار دارد چه خواهیم کرد. و به این پرسش چه جوابی خواهیم داد ؟
از کجا آمده ام ؟ آمدنم بهر چه بود ؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم ؟
عمر می گذرد و ما همچنان بدنبال گمشده ای می گردیم و درین جستجو گاهی کوره راهی را دنبال می کنیم که در انتهایش مقصود را نیافته ، پریشان حال و سردرگم چونان کسیکه به باتلاقی فروافتاده به هر چیزی متوسل شده و تر و خشک را نیز اسیر می کنیم. در چنین حالتی ، نوایی که پرتویی از رحمانیت الهی ست در گوشمان چنین زمزمه می کند که : صد بار اگر توبه شکستی بازآی.
و ما سراسیمه به خود می آییم و باز مسیری دیگر در انتظارمان !
سخن به درازا کشید و می دانیم که شب درازست و قلندر بیدار.
در خاتمه به تمام دوستان و عزیزانی که در عرصه های فرهنگی و هنری گام نهاده اند درود می فرستم و توفیق روزافزون آنان را از درگاه خداوند متعال خواهانم.
--------------------------------
توضیحات :
(1) و (3) و (4) برگرفته از شعر صدای پای آب زنده یاد سهراب سپهری.
(2) شعر استاد شفیعی کدکنی با عنوان به کجا چنین شتابان ؟
(5) مولانا
-
2010-02-14 13:23:55 | haghghag
باسلام خدمت آقا مصطفی
بی شک شرکت تعاونی خانواده های لبافی می تواند نمونه ی موفقی باشد برای خانواده هایی که دوست دارند کار جمعی بکنند که مشابه سایر کارهای جمعی مرسوم مانند هیاتهای عزاداری یا جلسات قرآنی یا صندوقهای قرض الحسنه نباشد. این شرکت توانست با اهدافی که ترسیم نمود بزرگترین جمع خانوادگی را نه تنها در برگجهان بلکه بی اغراق تا آنجا که من مطلع هستم در تهران حول محوری بجز سه محور یاد شده فراهم آورد.
اگرهدف همین بوده علی رغم ریزشهای مکرری که صورت گرفت شرکت کماکان موفق بوده است،هرچند به انتظارات اولیه پاسخ نداد.اینجا باید گفت شاید انتظارات اولیه به دور از واقعیتها و بسیار خوشبینانه در اذهان ترسیم شده بود.
من از درج مقاله ی مستدلتان که به نظرم می رسد پاسخی در مرحله نخست به موضع گیریها و نظرات بنده است بسیار خرسند شدم زیرا این نخستین بار است که یکی از موسسین محترم شرکت که با عملکرد من مخالف هستند بدون قهر و عصبانیت با دلیل و منطق و از طریق گفتگوی رو در رو و نه ارسال پیغام وپسغام این موضوع را طرح کرده اند.
من از خوانندگان سایت عذر خواهی می کنم زیرا شاید تصور کنند این موضوعات خانوادگی است و ارتباطی با سایت ندارد، باید اضافه کنم این سایت نمی تواند مسایل خانواده ها را نادیده بگیرد. علاوه برآن شروع کار این سایت به شدت با این شرکت گره خورده بود تا جایی که لااقل قصد من این بود که این سایت به نام شرکت مذکور فعالیت کند که خوشبختانه اینطور نشد.
همه ی آنچه آقا مصطفی فرموده اند درست است.نادرست تصور من از هدف تاسیس شرکت بوده است.آنچه من فکر می کردم این بود که هدف اصلی موسسین کار فرهنگی و جمع کردن خانواده بوده است.ولی چون سابقه ی کار فرهنگی وجود نداشته است محور کار را بر تدوین اساسنامه ی فعالیت های اقتصادی قرار داده اند.
انجام کارهای فرهنگی جنبی مانند اهدای جوایز فرهنگی و تاکید سخنرانان روز مجمع به اینکه تجمع خانواده از فعالیت اقتصادی مهمتر است و اینکه بارها و بارها به خاطر مسایل خانوادگی روشهای مناسبتر و سودآورتر اقتصادی نادیده گرفته شد که اساسا با شرکتی که هدفش کار اقتصادی است در تناقض بود.اینها مرا گمراه کرد.
در این میان الزام کردن من به کاندیدا شدن مجدد در حالی که یک مرحله به دلیل عدم انجام کار فرهنگی استعفا کرده بودم مرا دوباره دچار گمراهی کرد. جالب است بیشترین رای را هم زمانی آوردم که مدعی انجام کار فرهنگی در شرکت شدم.این رای بالا باز مرا گمراه کرد.پس از چند جلسه حضور با انگیزه و عدم توجه مجدد به مسایل فرهنگی سبب شد دوباره راه قبلی یعنی عدم حضور در جلسات را پی بگیرم که این بار از من خواسته شد بیایم و به تعدادی از این امور فرهنگی اشاره کنم.رفتم و چند مساله از جمله تدوین کتابی در مورد برگجهان را مطرح کردم که یادم هست آقا سیف الله بیان کردند آقای جان نثاری مدتی است این کار را دارند انجام می دهند.من موضوع سایت را مطرح کردم که بیان شد باید بیشتر راجع به آن تحقیق شود وما در دوری افتادیم مشابه مذاکرات هسته ای ایران.آنچه مهم بود وقت کشی یا خرید زمان بود.کاش آقا مصطفایی بود وهمان روز اول حرف آخر را که امروز می فرمایند می گفتند.همین
-
2010-02-14 14:13:49 | leila labbafi - شركت بزرگه
از پدرم شنيدهام كه هدف تأسيس شركت بزرگه جمع آوري حق السرانه از خانوادهها بوده است، چون تا جايي كه در جريان هستم آن زمان بين برگ جهان و سينك هم اختلاف وجود داشته و هر طايفه بايد هزينه هاي اين اختلافات را نيز پرداخت ميكرده ...
-
2010-02-15 14:02:48 | rahesol - ?!
سلام
در ابتدا طرح يك موضوع انحرافي (.لعنت خدا بر قومي كه ايكون را افريد ! )
در جايي شاملو خطاب به سپهري و در مصاحبه اي گفته بود :جوي و ابي كه مي گويي گل نكنيم خوني است، و شعر هاي او را يك "عرفان نا بهنگام "خوانده بود.
چيزي را متوجه نمي شوم .،رابطه ي شعر هاي مولوي ،كدكني،و سپهري و همگي در يك متن كه موضوع ان مربوط به شركت بازرگاني و يا...طايفه ي خاصي است .و براي اثبات غير قابل تغيير بودن ماهيت شركتي از اين دست كه هدفي به ظاهر اقتصادي داشته ،متوسل شدن به شعر ،ان هم در سپهري و اين همه سهراب سپهري در اين نوشته....
-
2010-02-18 17:56:14 | مصطفي لبافي
لازم ديدم چند نكته را به دوستان و عزيزاني كه نقد و متني در ارتباط با مطلب فوق را نگارش فرموده اند عرض كنم :
دوست عزيز (آفتاب كوه)
1 – اميدوارم در سپيده دمي زود هنگام پرتو آفتاب محبت و دوستي از وراي آن كوه برآيد و ما دوباره دست در دستان هم شاد و خندان به استقبال آن بدويم تا خاطره غلطيدن در برف را به نوعي زيباتر دوباره بازيابيم .
2 – شعري از آقاي شهاب مغربين با عنوان " هواي تازه " را در جايي خواندم و آنرا حتي اگر شنيده و يا خوانده باشي ، به تو تقديم مي كنم :مي خواستم دنيا را عوض كنم
دنيا عوض شد
اما كار من نبودمي خواستم انسان را دگرگون كنم
انسان ها دگرگون شدند
نه آنگونه كه من مي خواستمحالا ديگر
فقط مي خواهم
تو را نگه دارم
همانگونه كه بودي
بي هيچ تغييري
پيچيده در روياهاي كاغذي امو تو
مي دانم
عوض نخواهي شد
همانگونه كه بودي گريزپا
پر طغيان و تغير
ويرانگر
رودخانه آتشدوست عزيز ليلا خانم
بنده از شركت بزرگه خاطراتي دارم كه اگر نگويم از خاطرات پدر شما مهم تر بوده اند قطعا اهميت كمتري نداشتند ولي باز توضيح ميدهم كه : ما براي وصل كردن آمديم – ني براي فصل كردن آمديم ! و سعي كنيم در خاطره هايمان از دوستي ها ياد كنيم .و خلاصه اينكه اميدوارم بتوانيم درخت دوستي بنشانيم .دوست عزيز (راه سول)
1 – اگر جسارت تلقي نگردد اميدوارم كه در آينده از واژه " راه صلح " جهت نام كاربري در سايت استفاده كنيد !
2 – به اعتقاد بنده و به جرات زنده ياد شاملو يكي از ستارگان نادر و درخشان شعر و ادبيات معاصر بوده و خواهد بود .
3 – ........( در جايي شاملو خطاب به سپهري و در مصاحبه اي گفته بود :جوي و ابي كه مي گويي گل نكنيم خوني است، و شعر هاي او را يك "عرفان نا بهنگام "خوانده بود) .......آنطور كه بنده خوانده و يا شنيده ام ، اين مطلب را زنده ياد شاملو در سال 1359 و در ارتباط با شعر " " آب را گِل نكنيم " خطاب به سهراب سپهري گفته اند . در اين رابطه لازم به ذكر ميباشد كه زنده ياد شاملو در سال 1374 اگر نگوييم اين گفته را پس گرفت بلكه بطور قطع آنرا اصلاح كرد .
-
2010-02-22 17:09:51 | rahesol - در ادامه...
سلام
مقصود شما را از تغيير نام كاربري ام متوجه نشدم .در مورد شعرهاي سپهري هم بحث هاي زيادي است كه سعي مي كنم به اجمال به آن اشاراتي داشته باشم .در مورد اصلاح يا پس گرفتن حرف شاملو هم پي گيري كردم اما موفق به دريافت آن نشدم لطفا اگر منبعي وجود دارد بفرماييد.
دوست عزيزم شما را ارجاع مي دهم به" شعري كه زندگي است " از شاملو . و اينكه شاعر بايد در عصر ما اساسا چگونه باشد .متعهد به اجتماع ،جغرافيا و تاريخ چه به لحاظ فرم و چه محتواي شعر .
بايد تاكيد كنم كه تعهد شاعر با شعر سياسي ويا سياه تفاوت دارد و منظور هم اين نيست كه بخواهيم يك نسخه ي از پيش نوشته شده را براي شاعر در نظر بگيريم.سارتر، مقاله اي دارد به نام" مسئوليت نويسنده "كه در آن اشاره مي كند "اگر نويسنده اي در مورد يكي از قسمت هاي جهان سكوت كرد اين حق را داريم كه از او بپرسيم چرا جاي اين موضوع در باره ي فلان موضوع صحبت كرده اي؟
مقايسه كنيد: من از نهايت شب حرف مي زنم / من از نهايت تاريكي /و از نهايت شب حرف مي زنم /اگر به خانه ي من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار /و يك دريچه كه از آن /به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم (فرخزاد)
به سراغ من اگر مي آييد / نرم و آهسته بياييد/ مبادا كه ترك بردارد /چيني نازك تنهايي من.(سپهري)آقاي سپهري !
آيا شعر شما تبليغ همان روحيه ي برج عاج نشيني برخي هنرمندان نيست كه ترس از ترك برداشتن و بر چيده شدن بساط آن داريد؟
آيا شعر شما همان خاطره اي نيست –دوستمان نيز در بالا اشاره كرده اند –كه ما را از شناخت اصولي بدي ها باز مي دارد؟
چرا ،وقتي طناب دار/ چشمان پر تشنج محكومي را/ از كاسه با فشار بيرون مي ريخت.
شما در اين جغرافياي محكوم و گرسنه –در طول تاريخ - به غير از انار ،شقايق ، سيب ،و...از اينگونه فانتزي هاي غير قابل باور نديدي؟
وقتي كلاه گل و گشادي به نام خوشبيني بر سر آدم گذاشته اند(به جاي واقع بيني) در يك "سال كبيسه" و با كمك بي دريغ و بي وقفه رسانه ها از داخل و خارج مرزها و شست و شوي مغزي و بيست و چهار ساعته ي جريان هاي ضد انساني كه هيكل ديو گونه ي خود را گستر ده اند و با ريشخندي به حر كت هاي نا چيز و انساني مي نگرند و وقيحانه آنان را محتوم و بي جربزه نشان مي دهند ....
چرا آقاي سپهري!شاعر زمانه ي خويش نبودي؟ و مردم بيچاره زمان خود را كه سفره هاي خالي شان آنان را تا مرز جنون بر ده بود.(نه به خاطر يك شاعر متعهد) بل به خاطر يك انسان آنان را متوجه" ديو و دد" هاي شوم آن روزگار نساختي و يك ريز به آنان "خاطره" ي آن سفره ها را ياد آوري كردي تا سر نخ را گم كنند.
جداي از اينها شعر سپهري ايرادات فني دارد مثلا شما همين شعر كه در متن آمده را مي توانيد براحتي به جز يك سطر حذف كنيد بي آنكه به ساختمان شعري آن لطمه وارد شود و مفهوم شعر از بين برود.,و مواردي از اين دست كه در اين مجال نمي گنجد.
در قحط روح و عشق و ايمان آدمي ، يك رفاه نسبي و بخور و نمير را با چنگ و دندان طلب مي كنيم !
حقيقت كجاست؟
زياده گويي بنده را در اين باره مي بخشيد.
.
-
2010-02-22 22:03:33 | مصطفي لبافي
مروري مجدد بر شعر امروز
ممكن است درباره آخرين برداشتهاىتان در مورد شعر صحبت كنيد؟
- نمىدانم اين خوب است يا بد، اما سالهاى درازى است كه برداشتهاى من تغيير نكرده. به خلاف ِ اميدها و آرزوها كه با بالا رفتن سن و نزديك شدن به انتهاى راه بهكلى ديگرگون مىشود. روزگارى همه آرزوهايم در موسيقيدان شدن به بنبست مىرسيد. بعد به شعر پرداختم. پشيمان نيستم.
اماامروزهمه دغدغهامايناستكهآخرينشعرمچيزىباشدكهبههمهزندگيم بيرزد. چيزىباشدمثلآخرينكمانكشىآرشوبهعقيدهفرنگىهامثل آخرين آواز قو. مىگويند قو به دريامىزند و پس ازخواندن زيباترين آوازش مىميرد.هنوزنتوانستهامباهمهجانمبهدريابزنم و براىهميناست كههنوززندهام.
شعر يك حادثه است. حادثهئى كه زمان و مكان سبب سازش هست اما شكلبنديش در «زبان» صورت مىگيرد. پس ترديدى نيست كه براى آن بايد بتوان همه امكانات و همه ظرفيتهاى زبان را شناخت و براى پذيرائى از شعر آمادگى يافت.
كلمه در شعر مظهر شىء نيست، خود شىء است كه از طريق كلمه در آن حضور پيدا مىكند، با رنگ و طعم و صدا و حجم و درشتى و نرميش، با القائاتى كه مىتواند بكند، با تداعىهائى كه در امكانش هست، با بارى كه مىتواند داشته باشد، با تمام فرهنگى كه پشتش خوابيده، با تمام طيفى كه مىتواند ايجاد كند و با تمام تاريخى كه دارد. بناچار اين همه بايد براى شاعر شناخته شده و تجربه شده باشد. او نمىتواند از تلخى زهر سخن بگويد مگر اينكه آن را چشيده باشد، و نمىتواند براى مرگ رجز بخواند مگر اينكه بهراستى در برابر مرگ سينه سپر كرده باشد. اما نخواهد توانست از اين تجربهها در آفرينش شعر سود بجويد مگر آنكه با روح هريك الفتى شاعرانه به هم رسانده باشد.
مىگويند بلاغت و هنر كلامى، درنهايت، احساس و عاطفه را مىپوشاند. حرف از اين بى معنىتر نمىشود. مثل آن است كه ادعا كنيم اگر نجار راز كامل اره كشيدن را دريابد تخته را كج مىبرد. زبان ابزار فعليت بخشيدن به شعر است. اين چه حرفى است كه هرچه به زبانِ شسته روفتهتر نزديك بشويم از شعر دورتر خواهيم افتاد حال آنكه تنها از اين راه است كه مىتوان جان شعر را متبلور كرد. بله اگر بخواهيم شعر قلابى بتراشيم با بهرهجوئى از زبانِ بسيار شسته رفته آسانتر به مقصود مىرسيم.
تصور مىكنم يك اشكال بزرگ كار در اينجا است كه بسيارى از خوانندگان شعر راه مواجهه با آن را نيافتهاند و معمولاً از زاويهئى با شعر برخورد مىكنند كه منقصه آفرين است. اين برگ كاغذ را بايد ابتدا از روبهرو نگاه كنيم. اگر از پهلو نگاهش كنيم ممكن است با يك تكه نخ عوضى بگيريم. البته پس از آنكه از برابر نگاهش كرديم براى آنكه ضخامتش را هم بفهميم لازم است نگاهى هم از پهلو بهاش بيندازيم.
گفتم كه كلمات در شعر مظاهر اشيا نيست بلكه خود اشياء است كه از طريق كلمات در شعر حضور پيدا مىكند. خواننده شعر اگر اين را نداند درصد زيانبارى از شعر را از دست مىدهد. از عبيد زاكانى است كه: «يكى پرسيد قيمه به قاف كنند يا به غين؟ - گفت اى برادر، غين و قاف بگذار كه قيمه به گوشت كنند.» - در حرف من چيزى هست در حد پاسخ آن مرد. منظورم اين است كه در شعر واقعاً قيمه به گوشت كنند.
- مثالى مىآوريد؟
- ببينيد. من مىگويم قنارى. اين قنارى قاف و نون و چند تا حرف و حركت و صدا نيست، يك معجزه حيات است. كلمه را بگذاريد و بگذريد. قنارى را ببينيد. حضور قنارى را دريابيد. خود پرنده را با همه وجودتان حس كنيد. رنگش را با چشمهاتان بنوشيد آوازش را با جانتان. وقت خواندن تماشايش كنيد - تجسم عينى يك چيز حسى - و به آن شورى انديشه كنيد كه تمام جان او را در آوازش مىگذارد. زيبائى خطوط اين حجم زنده پرشور را با نگاهتان بازسازى كنيد تا به عمق مفهومِ ظرافت برسيد. و تازه اين همهاش نيست؛ اينها همه نقطه حركت است تا درمجموع بتوانيد ژرفاى مفهوم معصوميت را دريابيد تا شفقت، درست در آن جائى كه بايد باشد، يعنى در سويداى قلب بيدار شود و با تمام انسانيت در برابر اين «جانِ موسيقى» به نماز بايستد. اشكال اصلى هميشه در شعر نيست، غالباً در طرز برخورد خواننده با شعر است.
(قسمتي از مصاحبه ناصر حريري با زنده ياد احمد شاملو )
-
2010-02-23 16:24:09 | مصطفي لبافي
مصاحبه با احمد شاملو - 1
- در باب سهراب سپهري نظرتان چيست ؟
- بايد فرصتي پيدا كنم يك بار ديگر شعرهايش را بخوانم ......
متاسفانه در حال حاضر تصوير گنگي از آن ها در ذهن دارم. ميدانيد؟ زورم مي آيد آن عرفان نا بهنگام را باور كنم. سر آدم هاي بيگناه را لب جوب مي برند و من دو قدم پايين تر بايستم و توصيه كنم كه "آب را گل نكنيد"! تصور مي كنم يكي مان از مرحله پرت بوديم ، يا من يا او. شايد با دوباره خواندنش به كلي مجاب بشوم و دستهاي بيگناهش را در عالم خيال و خاطره غرق در بوسه كنم . آن شعرها گاهي بسيار زيباست ، فوق العاده است ، اما گمان نمي كنم آبمان به يك جو برود . دست كم براي من "فقط زيبايي " كافي نيست ، چه كنم.* نقل از كتاب " هنر و ادبيات امروز " گفتگو با ناصر حريري -كتابسراي بابل - 1365.
--------------------------------------------------------------مصاحبه با احمد شاملو - 2
- آقاي شاملو ، از فروغ و سهراب شعر كدام يكي بيشتر به دلتان مي نشيند ؟
- فروغ . چون عرفان سهراب را باور نمي كنم .
گفتم : - زبان سپهري براي مردم دلپذير تر است . اما مثل اينكه شما با زبان سهراب زياد موافق نيستيد و حتا يك جايي گفته ايد آبتان با هم به يك جو نمي رود.
- ولي من با "زبان" سهراب اشكالي ندارم. چون او و فروغ را از اين لحاظ در عرض هم مي گذارم. مشكل من و سهراب دنيايي است كه او از آن صحبت مي كند . من دنياي او را درك نمي كنم. بهشت او اصلا از جنس جهنم من نيست. ببين : تو حتا وقتي كه تا خرخره لمبانده باشي هم مي تواني معني حرف مرا كه مي گويم "گرسنه ام " بفهمي. چون سيري تو و گرسنگي من از يك جنس است منتها در دو جهت . من اگر غذاي كافي بخورم حالت الان تو را درك مي كنم و تو اگر تا چند ساعت ديگر چيزي نخوري معني حرف مرا. اما من اگر خودم را تكه پاره هم بكنم نمي فهمم جغرافياي شعر سپهري كجا است. چاپلين در "لايم لايت" نقش گرسنه بيخانماني را بازي ميكند كه در وصف بهار ترانه يي مي خواند . بهاري كه او وصف مي كند بهار دلنشين همه مردم روي زمين است فقط نا گهان يك جا به يك دوراهي مي رسد كه مخاطبان ترانه بي اختيار به دو دسته تقسيم مي شوند :
گروهي كه از فرط خنده پس مي افتد و گروهي كه دل و چشم شان پر از اشك مي شود . و اين ، سطر پاياني ترانه است. آن جا كه ولگرد گرسنه خم مي شود گل خودرويي را مي چيند و مي گويد:
" بهار براي اين زيبا است كه اگر از گشنگي در حال مرگ باشي مي تواني با چيدن گل ها دلي از عزا در آري !".- پاره آستر آويزان پشت كتش را جلو سينه وصل مي كند و گل به آن زيبايي را با تشريفات كامل و اشرافي صرف يك غذاي رسمي، با لذت و اشتهاي تمام مي خورد ! - بهار ما و گل زيباي صحرايي گرسنگان از جنس واحدي نيست. مثل دنياي پر اضظراب من و دنياي عرفاني سهراب ... اما البته اين دو موضوع هيچ ربطي به مساله سوم ندارد. سپهري انساني بود بسيار شريف و عميقا و قلبا شاعر. مشكل من و او اين بود و هست كه جهان را از دو مزغل (1) مختلف نگاه مي كرديم بي اينكه شيله پيله اي در كارمان باشد.
- از سهراب سپهري هم تا اين جا كه من ديده ام خيلي حرف زده اند .
شاملو به سرعت گفت : -- زبان سهراب در تراز فروغ قرار مي گيرد اما شعر او را من نمي پسندم . زبان و شعرش گاهي بسيار زيبا است اما باب دندان من نيست.
قيافه خبر نگار پر از حيرت شد و شاملو به شتاب حيرتش را بر طرف كرد:- ببينيد خانم : شعر سهراب مي كوشد عارفانه باشد . من از عرفان سر در نمي آورم اما تا آن جا كه ديده ام و خوانده ام عرفا خودشان هم نمي دانند منظور عرضشان چيست . من و آنها با دو زبان مختلف اختلاط مي كنيم كه ظاهرا كلماتش يكي است.
سپهري هم از لحاظ وزن مثل فروغ است گيرم حرف سپهري حرف ديگري است. انگار صدايش از دنيايي مي آيد كه در آن پل پوت و ماركوس و آپارتايد وجود ندارد و گرفتاريها فقط در حول و حوش اين دغدغه است كه برگ درخت سبز هست يا نه . من دست كم حالا ديگر فرمان صادر نمي كنم كه " آن كه مي خندد هنوز خبر هولناك را نشنيده است " (2) ، چون به اين حقيقت واقف شده ام كه تنها انسان است كه مي تواند بخندد : و ديگر به آن خشكي معتقد نيستم كه " در روزگار ما سخن از درختان به ميان آوردن جنايت است " (3) ، چون به اين اعتقاد رسيده ام كه جنايتكاران و خونخواران تنها از ميان كساني بيرون مي آيند كه از نعمت خنديدن بي بهره اند و با ياس ها به داس سخن مي گويند . (4) قيافه عبوس آقا محمد خان قجر و ريخت منحوس نادر شاه افشار را جلو نظرت مجسم كن تا به عرضم برسي. آن كه خنده و ياس را مي شناسد چه طور ممكن است به سخافت فرمان بركندن اهالي شهر پي نبرد يا از بر پا كردن كله منار بر سر راهي كه از آن گذشته شرم نكند ؟
اين شعر را يك دختر بچه كودكستاني سروده :
اين گل رنگ است
شكفته تا جهان را بيارايد
قانوني هست كه چيدن آن را منع مي كند
ورنه ديگر جهان سحر انگيز نخواهد بود
و دوباره سپيد و سياه خواهد شد. (5)
من يقين دارم دستهاي اين كودك در هيچ شرايطي به خون آغشته نخواهد شد ، چون حرمت و فضيلت زيبايي را درك كرده است. من شعر اين دخترك پنج شش ساله را درك مي كنم و شعر سپهري را نه.
(1) : مزغل: بر وزن منظر ، شكافهاي بلند و باريك بالاي ححصارهاي برج و بارو كه از آنها به سوي دشمن تير مي افكندند.
(2): برتلدبرشت . همان ماخذ.
(3): همان ماخذ .
(4): شاملو: آخر بازي (ترانه هاي كوچك غربت ).
(5): Genevieve Gerst ساكن ميل ولي Mill Valley كاليفرنيا. شعر در ماهنامه Poetry Flash چاپ بركلي . شماره نوامبر 1990 به چاپ رسيده و در ترجمه اش دستكاري مختصري صورت گرفته .
تنها کاربران عضو شده در سایت می توانند نظر خود را ارسال کنند !
اگر در سایت عضو هستید با نام کاربری و رمز عبور خود در سایت وارد شوید ، همچنین عضویت در سایت رایگان می باشد!
برای ارسال نظر لطفاً قوانین سایت را در نظر داشته باشید...



جناب اقاي مصطفي لبافي متن شما را خواندم ونا خود اگاه با توجه به شعرهاي سپهري كه شما در متن اورده بوديد شعري به ذهنم رسيد كه اين چنين است:
كيست كه بتواند اتش بر كف دست نهد و با ياد كوههاي پر برف قفقاز خود را سرگرم كند
يا تيغ تيز گرسنگي را با ياد سفر ه هاي رنگارنگ كند كند
يا برهنه در برف ديماه فرو غلتد و به افتاب تموز بينديشد
نه ،هيچ كس هرگز چنين خطري را به چنان خاطر ه اي تاب نياورد
از انكه خيال خو بيها در مان بديها نيست
بلكه صد چندان بر زشتي ان مي افزايد...