روستا برگ جهان، لواسان، لواسانات، طبیعت گردی، کوه نوردی

English Version Persian Version

شما اینجا هستید: طوایف برگ جهان طایفه طوسی شجرنامه طایفه طوسی
آخرین مطالب


شجرنامه طایفه طوسی

فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 3
ضعیفعالی 

جوانترین سرشاخه هنگامیکه مغرورانه نور را به مقصد خورشید می شکافد ، آب حیات بخش را از ریشه هایش دریافت میکند.

مطالب ارائه شده حاصل تلاش جناب آقای تیمور طوسی میباشد ، البته با کمی دخل و تصرف با امید مفید قرار گرفتنش برای آنانکه خواهان دانستن بیشتر هستند.

مقدمه

این حقیر « تیمور » فرزند عیسی هستم که او فرزند حسین و حسین فرزند محمد صادق و محمد صادق نیز پسر حسین و نوه شیخ علی خراسانی ( طوسی ) می باشد.

دوران کودکی را در ده برگجهان پشت سر گذاشتم و پس از آنکه برای اولین بار در ده توسط وزارت فرهنگ دبستان دایر شد ، جزو اولین دانش آموزان قدم به مدرسه گذاشته و باز جزو تعداد قلیلی از دانش آموزان بودم که در سال اول ، کلاس اول و دوم را با موفقیت گذراندم و چون در آن زمان دبستان ده فقط تا کلاس پنجم داشت بدین جهت برای گذراندن کلاس ششم ابتدایی به روستای گلندوک مرکز بخش لواسانات رفتم و با ساکن شدن در منزل پسر عموی پدرم ، حاج یحیی طوسی که او نیز خود در آنجا ساکن بود و کار می کرد به تحصیل ادامه دادم. سال بعد برای دوران دبیرستان روانه تهران شدم با آنکه تحصیلات یک نفر دیپلم در اقیانوس بیکران علم حتی قطره ناچیزی بحساب نمی آید با این وجود اولین فرد فامیل بودم که به اخذ دیپلم نائل آمدم و شاید بیش از سه نفر نبودیم که جزو اولین دیپلمه های روستای خود بودیم. مرحوم سرهنگ حاج کاظم شاهانی و کمال اثباتی و اینجانب آن سه نفر هستیم. نتیجتاً در خردادماه 1339 دیپلم گرفته و شهریور همان سال با دختر دوم حاج یحیی طوسی ازدواج کردم.

مهر 39 برگ تکفل نظام وظیفه گرفته و آبان 39 با سمت آموزگاری روانه روستای برگجهان شدم. لازم بذکر است به علت طرز فکری که در آن روزها بر خانواده ما حکم فرما بود و با توجه به اینکه من می توانستم در اداراتی مانند شرکت نفت ، بانکها ، وزارت امور خارجه ، سازمان برنامه استخدام شوم اما به سراغ وزارت فرهنگ که بعدها به وزارت آموزش و پرورش تغییر نام یافت رفتم تا به سمت آموزگاری استخدام شده و روانه این روستا گردم و این سرنوشت کاریم بود که سر از وزارتخانه ای درآوردم که در آن روز و امروز و فردا یکی از ضعیفترین وزارتخانه ها می باشد و این انتخاب بزرگترین اشتباه من بود.

اما نوشتن و یا به نوشتن روی آوردن چیزی بود که از زمان تحصیل به آن می اندیشیدم گاهی داستانهای تخیلی را در قالب انشاء به تحریر در می آوردم تا آنکه در سالهای 39 و 40 و 41 یکی از آن داستانهای تخیلی را که حدود 450 صفحه بود نوشتم و برای چاپ آن به این در و آن در زدم.

ابتدا توسط دامادمان حاج نوراله لبافی که در استخدام دانشکده ادبیات بود نزد استادی فرستادم او مطالعه کرده و پسندید اما گفت چون نویسنده هنوز بعنوان یک نویسنده ، معروف نیست چاپخانه این نوشته را چاپ نمی کند و می بایست با سرمایه خود دست به چاپ این اثر بزند. اما متاسفانه بعلت مشکلات مالی بدون چاپ ماند و بعد از سال 42 یکی از دوستان روحانی که چند روز در ده مهمان ما بود به نام حاج محمود مجتهد ساوه ای نوشته را مطالعه کرده و برای چاپ به تهران آورد که دیگر از نتیجه اقدام وی خبری نشد تا آنکه دو سال قبل حاج محمود مجتهد دار فانی را وداع گفت و شاید وارثانش آن نوشته را بعنوان کاغذ باطله ای به سطل زباله ریختند.

در کنار این طرز فکر همیشه به دنبال این مسئله بودم که چرا به ما فامیل طوسی می گویند و گاهی هم فامیل شیخ علی و این فکر مرا وادار کرد تا از هر مطلعی پرس و جو کنم. سرانجام متوجه شدم کربلائی نبی عموی پدرم و پدربزرگ همسرم کاملاً مسائل را می داند و آنچه در صفحات بعد به تحریر در می آورم نقل قولی است از مرحوم کربلائی نبی که سالها در ذهن خود حفظ کرده ام و چون این آگاهی منحصر به فرد بود سعی کردم بنویسم تا بعد از من به فراموشی سپرده نشود و آیندگان نیز از آن آگاهی یابند.

البته بعضی از اقوام و خویشان نیز اصرار بر نوشتن آن داشتند از جمله برادرم آقای قاسم طوسی و آقای حجت اله فرزند مرحوم ناصر.

در پایان این نکته را باید یادآوری کنم که اگر مسائلی نوشته می شود که بعضی ها برایشان آشکارا است خرده نگیرند چرا که برای نسلهای آینده نیز نوشته می شود و همچنین چون نویسنده نیستم و مهارت آن را  ندارم هر کجا که از نظر دستوری اشتباهی بود مرا ببخشید و این هدیه ای است به اقوام و نسلهای آینده.

به تاریخ 21 بهمن 1375 مطابق اول شوال 1417 هجری قمری حاجی تیمور طوسی

 

شیخ علی

اوایل حکومت قاجار بر ایران بود با ولایات و استانها و شهرها و روستاها با مردمش و فرهنگ مردم آن زمان. به خراسان می رویم سری به مشهد مقدس می زنیم به زیارت حضرت علی ابن موسی الرضا به اطراف مشهد به طوس جایگاهی که زمانی ستاره خراسان بود و شخصیتهای برجسته ای را تحویل جامعه داد، مانند : خواجه نظام الملک طوسی ، خواجه نصیرالدین طوسی ، فردوسی طوسی... اما مسئله ای که برای ما روشن نیست این است که آیا در آن زمان مورد نظر طوس مثل حالا یک قصبه کوچک بود یا مثل گذشته شهری بزرگ که در این مورد میبایست به اساتید فن مراجعه کرد.

در بین خانواده ساکن طوس خانواده موردنظر ما که هیچ اطلاعی از تعداد افراد آن و خصوصیات آنها نداریم پسری زندگی می کرد که ملبس به لباس روحانی بود و علی نام داشت از این رو به شیخ علی معروف شده بود. میان علی و پدرش به علت نامعلومی اختلاف پیش آمد و علی خانه پدر را بدون مقصد مشخص ترک کرد. شیخ علی از این روستا به آن روستا یا از این شهر به آن شهر مسافرت می کرد. در مسیر راه با پول ناچیزی که از رفتن به منبر بدست می آورد نانی می خورد و امروز را به فردا می رساند، سرانجام این دربدری و سرگردانی به روستای برگجهان رسید.

در گذشته که مردم بسیاری از داشتن سواد محروم بودند برای جبران این کمبود از یک روحانی یا یک مرد مذهبی باسواد که به ملای ده معروف بود نگهداری می کردند و شیخ علی وقتی به این روستا رسید مردم از او خواستند تا برای همیشه در ده بماند که او نیز پذیرفت. لذا شیخ علی بعنوان روحانی و ملای ده در مراسم ازدواج خطبه عقد می خواند و در مراسم عزاداری قرآن تلاوت می کرد و چون زمان داد و ستد و معامله می رسید ، اسناد و قرارداد و نامه های لازم را می نوشت. این مسئله نیز قابل توضیح است که پس از مدتی از طرف پدرش پرسان پرسان به سراغش آمدند تا او را به خراسان و به خانواده پدری بازگردانند ، که شیخ علی نپذیرفت. شیخ علی پس از مدتی ازدواج کرد.

البته تاریخ ازدواج یا همسر او که از کدام فامیل بود برنویسنده معلوم نیست. فقط آنچه مشخص است ثمره ازدواج او یک دختر و سه پسر می باشد که پسرانش حسین ، رضا ، ابراهیم نام داشتند.

ابراهیم در جوانی برگجهان و لواسان را ترک گفت و به تهران آمد هیچ کس دیگر از او یا فرزندان او اطلاعی ندارد. دو پسر دیگر در کنار پدر ماندند بزرگ شده ازدواج کرده هر کدام صاحب فرزند شدند و فامیل شیخ علی را تشکیل دادند حسین فرزند ارشد شیخ علی دارای شش پسر و یک دختر شد که گویا این دختر به خانواده اثباتی رفت و شوهری از آن فامیل سرنوشتش را رقم زد.

رضا یکی از سه پسر شیخ علی فردی باسواد و اهل مطالعه بوده که معروف به ملارضا شده بود. آنچه از او نقل شده می گویند : کتابی مطالعه میکرد که برمبنای نوشته هایش به مردم میگفت روزی می رسد که شهرها به یکدیگر نزدیک می شوند ، انسانها پرواز میکنند که مردم پس از شنیدن می خندیدند و او را مسخره می کردند یا متهم به دیوانگی می نمودند در صورتی که امروزه به حقانیت گفته هایش پی برده اند یعنی فاصله آن روز روستای برگجهان تا تهران ده ساعت بود و امروزه با ماشین در حدود یک ساعت طی می کنند ، که این کتاب بعدها به دست ربیع یکی از برادرزاده های رضا افتاد و آنچه را در بالا گفته شد از ربیع نیز نقل
می کردند.

حسین کشاورزی را دنبال کرد و با داشتن شش پسر چون زمین نداشت ، بکارد و برداشت کند زندگی را با فقر و تهیدستی پشت سر می گذاشت تا آنکه ربیع یکی از شش پسر حسین بدنبال کار به شمیران آن روز مهاجرت کرد و بیشتر عمر خود را در این محل با کارگری و تلاش پشت سرگذاشت در نتیجه توانست سرمایه ای تهیه کند و در برگجهان مقداری زمین خریداری کرده خود جزو زمین داران و ثروتمندان آن روز گردد.

دو برادر دیگر به نامهای محمدصادق و تقی جهت کار راهی لاهیجان استان گیلان شدند که در این مورد نیاز به بررسی بیشتری است.

در آن روزها دو برادر در رأس حکومت لاهیجان بودند که به آنها والی می گفتند. یکی فضل اله خان والی و یکی عبداله خان والی و این که کدام یک اول و کدام یک دوم قدرت را بدست داشت یا هم زمان هر کدام در محلی بر اریکه قدرت تکیه زده بودند ، یا احیاناً یکی مرد شماره یک و دیگری مرد شماره دو بوده بر نویسنده معلوم نیست و نمی دانم به چه دلیل این دو برادر در برگجهان مقدار زیادی زمین داشتند. هر سال تعدادی از جوانان روستا یا بهتر بگویم بیکاره های روستا به لاهیجان می رفتند و در دستگاه این دو برادر کارگری می کردند آقای کربلایی حسنعلی از فامیل لبافی بعنوان « مباشر » یا « سرکارگر » افراد را با خود به لاهیجان می برد و خود نیز سرپرستی این کارگرها را برعهده داشت لذا محمدصادق و تقی به دنبال کار خود را به کربلایی حسنعلی معرفی و جزو این گروه روانه لاهیجان شدند. ناگفته نماند در دستگاه برادران والی عنوان کربلایی حسنعلی آبدارباشی بود که ایشان یا هر کس دیگر وقتی این پست را اداره می کرد به او « آبدارباش » می گفتند. ( آبدارباشی یعنی سرپرست کارگرها )

حالا مشخص نیست سال اول یا سال دوم یا سالهای بعد بود که روزی کربلایی حسن علی از حاکم تقاضای مرخصی کرد تا به برگجهان برگردد و از خانواده اش دیداری بعمل بیاورد یا به کارهای شخصی اش سروسامانی دهد ، لذا به این فکر که محمد صادق از دیگران در گروه خود با سیاست تر و مدیرتر می باشد به عنوان جانشینی موقت خود به حاکم معرفی نمود که تا زمان برگشت ، کارها و وظایف او را رتق و فتق کند و این مرخصی هم برای کربلایی حسنعلی هم برای محمد صادق سرنوشت ساز بود ، چرا که محمدصادق در مدتی که موقتاً مسئوولیتی به عهده داشت چنان لیاقت و کاردانی از خود نشان داد که برای همیشه در این پست ابقا شد و لقب آبدارباش را از کربلایی حسنعلی گرفتند و به محمدصادق دادند جالب آنکه تا زمانی که محمدصادق در لاهیجان کار میکرد عنوان آبدارباش را با خود یدک داشت و همینکه به برگجهان آمد کلمه آبدار نیز از عنوان او حذف شد و محمدصادق بنام « باشی » معروف گشت. که امروزه هم خیلی از افراد نمی دانند باشی همان محمدصادق بوده و می باشد لذا از این به بعد هر کجا نام محمدصادق گفته شد یعنی باشی و هر کجا نام باشی برده شد یعنی محمدصادق.

محمدصادق ( باشی )

قبل از آنکه سرگذشت باشی را درحدی که می دانم بیان کنم می بایست به مطلبی اشاره نمایم. در زمانی که مورد بحث ما است برای سفر به کربلا و نجف بصورت کاروانی اقدام می شد این مسافرت ماه ها طول می کشید. و در توان هر کسی نبود تا به زیارت مرقد امام حسین ( ع ) و سایر شهدا در کربلا مرقد مولای متقیان علی ( ع ) در نجف اشرف نائل آید و گروه اندکی از ثروتمندان که توان آن را داشتند ماه ها در مسافرت هزینه های سنگینی را تقبل می کردند و موفق به این مسافرت و زیارت می شدند. به کسی کربلائی می گفتند که به کربلا مسافرت کرده و توان مالش از خیلی از حاجی ها و حاجیه خانمهای امروزی بیشتر بوده پس به هر کسی که کربلایی گفته می شد گویای ثروت و تمکن مالی او بود. دوم اینکه در آن روزها در اطراف ایستگاه فعلی بر گجهان که « پاده » می گفتند دو برادر ثروتمند و با قدرت زندگی می کردند که این دو برادر از پدر جدا واز مادر یکی بودند یکی بنام کربلایی محمدعلی از فامیل جان نثاری و یکی کربلایی حسن از فامیل کوشکستانی که هر یک به طور مساوی هفت پسر و یک دختر داشتند. خواهر این دو برادر با کربلایی حسن از پدر و مادر یکی بودند کربلایی سکینه نام داشت که اولین همسر محمدصادق بود. چندی بعد محمدصادق با دختر کریم از فامیل اثباتی ازدواج کرد یعنی صاحب دو همسر شد که البته از این زن بچه دار نشد و هنگامی که در لاهیجان با تقی برادر خود مشغول کار بود هر کدام از آن دیار نیز زنی انتخاب کردند که برای باشی زن سوم و برای تقی زن دوم بشمار می آمد. هرگز مشخص نیست اما شاید این دو زن خواهر هم بودند و در برگجهان به زن رشتی معروف شدند. مردم به آنها می گفتند « زن رشتی باشی » یا « زن رشتی تقی » گویا این دو زن مال و منالی داشتند. زیرا در روزیکه به برگجهان آمدند کاروانی از قاطر اسباب و اثاثیه آنها را حمل میکرد. در همین ایام بنا به دلائل نامعلومی برادران والی تصمیم گرفتند املاک خود را برگجهان بفروشند و این ماموریت را به باشی و برادرش واگذار کردند که این دو برادر یعنی باشی و تقی کلیه املاک را خود خریدند و یکباره جزو ثروتمندترین افراد روستا شدند.

باشی دیگر آن کارگر دیروز نبود، بکله ارباب و مالک ثروتمند امروزه برگجهان به حساب می آمد. در زمین بزرگی یک خانه بزرگ در شان و مقام خود بنا نهاد. ساختمان دو طبقه ای با اتاقهای بسیار که به یکدیگر راه داشت برای سرستونها، دربها، پنجره ها از مازندران نجار آورد که مدت شش ماه در برگجهان کار می کردند که تعدادی از آن ستونها و درب و پنجره ها هنوز هم باقی مانده و با اینکه امروزه بیش از ده نفر بر قسمتهایی از آن خانه بزرگ مالکیت دارند باز بنام حیاط باشی معروف است.

باشی مردی با کفایت با سیاست و با درایت در کارها بود با مردم معاشرت می کرد اکثر اوقات در منزلش افراد سرشناسی مهمان بودند.

البته با ثروتمند شدن باشی و تقی که به حاج تقی نیز معروف گشت و ربیع و ازدیاد جمعیت مثل برادران و برادرزاده ها و تشکیل یک فامیل یا به عبارت دیگر تشکیل یک طائفه حسادت دیگر طوائف را برانگیخت که در نتیجه تخم اختلاف و دودستگی با مردم ده بذرافشانی شد تا آنکه بهانه ای بوجود آمد.

هنوز اوائل دوره قاجار بود و ارتش به آن شکلی که امروزه می بینیم وجود نداشت اما برای امنیت دربار قاجار و کشور ایران از هر روستا و از هر فامیلی یک سرباز به سربازخانه آن روز اعزام می شد ، که البته این خدمت زمان مشخصی نداشت و هزینه سرباز و خانواده اش را دیگر افراد فامیل برعهده داشتند. لذا طبق معمول همه فامیلها سرباز روانه می کردند جز این فامیل که به طائفه شیخ علی معروف بودند در حالی که هم امکانات مالی داشتند هم نیروی جوان. این مسئله زمینه اعتراضی را برای دیگران بوجود آورد که شما هم یک طائفه هستید، هم ثروت دارید و هم جوان ، شما هم می بایست سرباز بدهید که البته حق هم چنین بود.

و اما این طائفه - که ما از بازمانده های آن هستیم- نمی پذیرفتند و با یک جمله ساده که ما خوش نشین هستیم، امروز اینجا و روز دیگر جای دیگر از مسئله می گذشتند. این گونه مسائل و حسادتها دست بدست هم دادند و نزاعها و دعواها را شکل دادند که شاید به شکل ضعیفی همچنان باقیمانده است. بالاخره نتیجه دعواهای آن روز چنین شد که طائفه شیخ علی با یک طائفه دیگر به نام طائفه شیخ عباس ( فامیل مجاوری امروز ) عقد دوستی و مودت ببندند با این شرط که سرباز را طائفه شیخ عباس بدهد و هزینه آن را طائفه شیخ علی.

جالب است یکی از این دعواها را بازگو کنم. وقتی دو طرف بهم می ریختند چوبها بالا می رفت سنگها فرو می ریخت دست تقدیر یکی از سنگها بر سر آمحمد از طائفه اثباتی که هرگز در دعوا نبود خورد و سرش شکست.

مجروح را به منزل بردند بلافاصله اعلام شد که حال مجروح وخیم است. اما اینکه سنگ از کجا آمد و چه کسی آن را پرتاب کرد هنوز معلوم نشده است. بالاخره مرد مجروح پس از چهار پنج روز درگذشت. توضیح اینکه آ محمد یک پسر داشت بنام اسمعیل و او نیز یک پسر داشت بنام محمد که در حال حاضر در قید حیات است.

لازم است قبل از آنکه به شرح حال فرزندان باشی بپردازیم ، در رابطه با این زد و خورد مساله ای را عنوان کنم.

یکی از پسران باشی بنام حبیب اله ، فردی جاه طلب و مغرور و مدعی خان که به او حبیب اله خان نیز می گفتند وقتی سنگ به سر آمحمد خورد و همه از خود پرسیدند کار چه کسی بوده دوست یا دشمن ؟ حبیب اله خان برای کسب شهرت ادعا کرد سنگ را من زده ام و همین اعتراف قتل آمحمد دامن باشی چسبید از طرفی یکی دیگر از پسران باشی مردی بود آرام متدین و دور از جنجالهای پدر و خانواده او تا زمانی که آمحمد در بستر بیماری بود شب هنگام مخفیانه و از روی پشت بامها به عبادتش می رفت و از او دلجویی می نمود اما سرانجام آمحمد مرد و دیگران این قتل را به باشی نسبت دادند و بر وسعت آن دامن زدند بطوریکه باشی مجبور شد به خانواده آمحمد چهار کلاه نمدی پر از سکه های رایج آن روز خون بها بپردازد. باشی از فرط غضب و ناراحتی وقتی چهار کلاه خون بها را پرداخت این قضیه را پیش کشید که من این جسد را خریده ام می خواهم او را به درخت آویزان کنم و بسوزانم و از دفن جسد جلوگیری بعمل آورد تا آنکه با خواهش تعدادی از ریش سفیدان ده از گفته اش منصرف شد و جسد آمحمد به خاک سپرده شد.

عکس- سمت راست « باشی » و سمت چپ « مشهدی ولیخان » یکی از ثروتمندان و خانهای نیکنامده


حاجی تقی

درباره باشی ( محمد صادق ) آنچه می دانستم کم و بیش گفتم اما تقی برادر دوم که در کنار باشی مدتی از عمر خود را در لاهیجان گذرانده بود و او نیز زنی از لاهیجان بعنوان همسر دوم برگزیده بود، چون از نظر اعتقادات مذهبی از باشی جلوتر بود رنج راه طولانی مکه را تقبل کرد و به زیارت خانه خدا نائل گشت و به حاجی تقی معروف شد.

وی در خیابان ایران ( عین الدوله سابق ) خانه بزرگی در مقابل خانه عین الدوله صدر اعظم زمان قاجار خریداری کرد. پدرم که نوه دختری حاج تقی بود برایم نقل کرد گاهی که به تهران می آمدیم به این خانه و به دیدار پدربزرگ میرفتیم و چون کودک بودم برای سرگرمی ساعتها در پشت پنجره می نشستم و کالسکه هایی را که به خانه عین الدوله رفت و آمد می کردند ، تماشا می کردم. البته این خانه پس از مرگ حاج تقی فروخته شد.

ربیع

ربیع برادر دیگر نیز برای تامین زندگی به روستاهای شمیران رفت و در این مسیر تلاش زیادی کرد تا توانست سرمایه ای اندوخته کند و املاک زیادی را در برگجهان تهیه نماید. او نیز جزو ثروتمندان برگجهان شد. گویا در هزینه ها بیش از حد مراعات می کرد یا بهتر بگویم مقداری خسیس بود.

داستان کوتاه زیر دلیل بر این ادعا می باشد.

لازم است بدانید طبق فرهنگ عامیانه روستا گاهی به عمو ( عم ) نیز می گفتند که عمو ربیع به عم ربیع معروف شده بود، این آقای ثروتمند برای تهیه نکردن روغن چراغ قبل از مغرب شام می خورد و چون اذان می گفتند نماز خوانده و می خوابید که این عمل برای آیندگان روستا ضرب المثل شد چرا که هر کس زود بخوابد می گویند تو عم ربیع هستی که زود می خوابی و یا اینکه طرف عم ربیع می باشد.

اما سه برادر دیگر یعنی نقی ، زکی و محمد چندان ترقی نکردند و از زندگی آنها نکته قابل توجهی در دست نیست، شاید هم فقیر بودند لذا مانند اکثر انسانها زندگی را با سختی و مشقت و یا به هر شکل ممکن گذراندند تا اینکه عمرشان به پایان آمد و دنیا را به فرزندان و آیندگان واگذار کردند.

دریافت فایل چارت شجرنامه با فرمت DOC

ارسال کننده : امین طوسی

 

BuzzFacebookTwitter
نظر (10)
  • esmaeil esbati

    جدا عالی بود بخصوص شجره نامه ولی طبق معمول مردسالار. مرحوم مادر بزرگ من که از طایفه طوسی بود. شاید بهتر باشد بقیه که از نسل زنان طوسی ( شیخ علی ) هستند به تکمیل این شجره نامه بپردازند شاید در انتها این فامیل بزرگ برگجهان و این تافته دیگر جدا بافته نباشد.

  • morteza labbafi

    جناب آقای حاج تیمور طوسی
    با سلام و عرض صمیمانه ترین خوش آمدها
    وجد و شعف بنده از خواندن مقاله ی بسیار زیبا و سودمندتان بی پایان بود . بدون اغراق حداقل هشت بار مطلب شما را خواندم و عاقبت لازم دانستم که نسخه ی چاپی آن را نیز داشته باشم .
    روشن است که چنین مطالبی برای نسل های بعد [ حتی اگر نیاز و ضرورت آگاهی از آن فعلاً محسوس نباشد ] بسیار بسیار لازم است . بخصوص این که در مورد روستای ما [ متأسفانه ] ، بطور خاص تاریخ مدون و مکتوبی وجود ندارد و لاجرم باید بسیاری اقوال که از منابع معتبری چون شما صادر می گردد ، مبنا قرار گیرد .
    این نوشته برای خود حقیر بسیار بسیار راهگشا بود . فی المثل در جستجوی خود راجع به " موشا " ، به روستایی نزدیک سیاهکل لاهیجان برخورده بودم که برایم معما شده بود . اما حالا نوشته ی ارزشمند شما موجب یافتن حلقه ی مفقوده گردیده که اگر عمری باشد به تفصیل معروض خواهم داشت .
    با آرزوی صحت و توفیق برای شما ، امیدوارم کسب فیض از محضر مبارکتان ادامه داشته و ما را از گنجینه ی گرانسنگ یاد و خاطرتان محروم نفرمایید .
    لازم می دانم از جناب آقای امین طوسی نیز که زحمت ویرایش و درج مطلبتان را کشیده اند صمیمانه تشکر و قدردانی کنیم و همچنین فرصت را مناسب دانسته از احوال جناب آقای اکبر طوسی جویا شویم که جای ایشان هم فی الواقع در این سایت خالی ست . سلام حقیر را به ایشان برسانید .
    با عرض ارادت -- مرتضی لبافی

  • محمود فیض آبادی

    بسیار عالی بود ؛
    تلاش می کنم ساختاری برای ارائه چارت شجرنامه تحت وب پیدا کنم تا بتوانیم ساختار درختی شجرنامه را در سایت و تحت وب داشته باشیم.

    و امیدوارم شجرنامه طایفه لبافی هم تکمیل و منتشر گردد.

  • علی اکبر لبافی

    خسته نباشید.خسته نباشند جناب آقای تیمور طوسی و مهندس امین.خسته نباشند محمود فیض آبادی که نهال شجره ی طیبه ای را غرس نمودند که شاخه های پاک آن رو به رشد است.رشدی که باورش سخت است و گاهی مرا به هراس می اندازد.هراس از اینکه به قدری مقاله هایش متین، مستند و جذاب شود که عموم اهالی خانواده ی برگجهان احساس کنند که نمی توانند درآن مطلب بنویسند.مثل این است که من تصمیم بگیرم در کنفرانس بین المللی که در ژاپن برگزار می شود راجع به مقاوم کردن آسمانخراشها در مقابل زلزله مقاله بدهم!
    ضمنا خیلی خوشحالم از اینکه حاج تیمور به آموزش وپرورش رفتند.زیرا اگر به شرکت نفت رفته بودند احتمالا ا لآن ایران نبودند و حداقل اینکه علاقه ای به گردآوری مقاله ای این چنینی نداشتند و ما امروز از این مقاله محروم بودیم.
    حق این است که خانواده محترم وبزرگ طوسی بیش از این در سایت حضور داشته و مطلب درج کنند.

  • امین طوسی

    باسلام به دوستان و اقوام گرامی
    از طرف خودم و پدرم ممنون از لطفتون با تشکر ویژه از آقای فیض آبادی
    بزودی بخشهای بعدی شجره نامه را ارسال خواهم کرد
    امیدوارم فعالیت دوستان و خودم بیشتر شود و دوستان فعالتری به جمع ما بپیوندند
    با آرزوی روزهای بهتر برای سایت و برگجون.

  • ارمغان اثباتی

    با سلام
    فوق العاده بود آقای طوسی. مقاله جالب و مفیدی بود که من آن را چندین بار خواندم. با خواندن این مقاله دیگر آ حبیب و باشی و زن های باشی برای ما اسم های توخالی نیستند آدم هایی هستند که نوشته شما به آنها جان داد.
    شجره نامه خانواده طوسی هم بسیار حالب بود.
    یک نکته: نام صحیح دختر عبدالله فرزند ربیع - ماه سلطان- بوده که به اشتباه در شجره نامه سلطان ماه نوشته شده.
    البته کاری که شما انجام داده اید بسیار با ارزش تر از این حرف هاست و فقط به عنوان یک نکته کوچک به این مورد اشاره کردم.
    پاینده باشید.

  • امین طوسی

    با سلام خدمت خانم اثباتی
    ممنون از توجه و تذکر شما
    اصلاح در سایت به عهده آقای فیض آبادی ( البته اگر ممکن باشد)، و حتما در متن اصلی شجره نامه اصلاح خواهد شد.

  • محمود فیض آبادی

    اصلاح شد :)

  • زالزالک  - با تشکر از آقای تیمور طوسی

    با سلام خدمت آقای طوسی

    ما از نوادگان ملارضا هستیم .

    درست است فامیلی ما موسی است ولی ما از طایفه طوسی هستیم .

    ملارضا دو پسر و دودختر داشتند به نام های موسی و کریم ، دخترها حلیمه و ربابه ما از نوادگان موسی خان هستیم . موسی خان خودشان دو پسر و یک دختر داشتند پسرها به نام علی اصغر طوسی و محمدعلی طوسی همسرشان منورخاتون پلوئی فرزند مشهدی ابراهیم پلوئی و دخترشان به نام سکینه طوسی همسر مشهدی عباس پلوئی بوده اند.

    بازم از آقای تیمور طوسی کمال تشکر را داریم . دوستدار تمام برگجهانیها مخصوصاً طایفه طوسی .

  • امير طوسي

    جناب آقای تیمور طوسی

    با عرض سلام وخسته نباشید . از بابت مقاله زیبایتان ( شجره نامه ) طایفه طوسی بسیار ممنون هستم .

    امیر طوسی - فرزند عباس


تنها کاربران عضو شده در سایت می توانند نظر خود را ارسال کنند!
اگر در سایت عضو هستید با نام کاربری و رمز عبور خود در سایت وارد شوید
برای ارسال نظر لطفاً قوانین سایت را در نظر داشته باشید...