روستا برگ جهان، لواسان، لواسانات، طبیعت گردی، کوه نوردی

English Version Persian Version

شما اینجا هستید: طوایف برگ جهان طایفه طوسی شجرنامه طایفه طوسی - بخش دوم
آخرین مطالب


شجرنامه طایفه طوسی - بخش دوم

فرستادن به ایمیل چاپ
میانگین امتیار کاربران: / 6
ضعیفعالی 

فرزندان باشی - حسین

قبل از آنکه شرح حالی از حسین فرزند ارشد محمدصادق ( باشی ) را در حد اطلاعات و امکاناتم بیان کنم لازم می دانم موضوعی را به اطلاع برسانم.

در گذشته که اسم فامیلی بوجود نیامده بود افراد را با عناوین مختلفی می نامیدند ، مثلاً کسیکه به مکه مشرف شده بود با کلمه حاجی که امروزه هم مرسوم است و کسانی که به کربلا رفته بودند کربلائی یا آنانکه به مشهد می رفتند را مشهدی لقب می دادند ، که این دو لقب اخیر ، امروزه کمتر شده و به فراموشی سپرده می شود.

اما در کنار آنچه گفته شد حرف « آ » که مخفف کلمه آقا می باشد به گروه خاصی اطلاق می شد که از منزلت بالایی برخوردار بودند. بعنوان مثال : حسین ( آحسین ) ، حبیب ( آحبیب ) ، نبی ( آنبی ) ، عیسی ( آعیسی ).

اگر بخاطر داشته باشید باشی زندگی شلوغ و پر سرو صدایی را پشت سر گذاشت در آن منطقه هم بسیار معروف گشت که خلاصه بسیار ناچیزی از آن را به اطلاع رساندم اما برعکس او حسین بسیار آرام ، متواضع ، کم حرف و گوشه گیر بود. در مجالس ده شرکت نمی کرد و با مردم آن طور که باید معاشرت نداشت ، به دنبال زندگی آرام و ساده خویش بود. یا مشغول کشاورزی بود و یا استراحت در منزل و گاهی هم در کوچه روی ریشه درخت توت تنومند می نشست. بسیار کم سخن می گفت ولی هر چه می گفت با ارزش و گرانبها بود. امروزه هم هر یک از نوادگان او حرفی بزنند که برای جمع جالب باشد می گویند از سخنان آحسین است و گاهی هم حرفهایش را ضرب المثل قرار می دهند.

مثلاً در همه جای دنیا داد و ستد و معامله به صورت سیه مرسوم و متداول است به همین شکل در برگجهان نیز معمول بود. گاهی مردم با آحسین داد و ستد می کردند از او گاو ، گوسفند ، بره ، گندم و جو و چیزهای دیگر می خریدند. خریدار می گفت : آحسین یا دایی و یا عمو من این بره ای را که خریده ام می برم و فردا صبح یا دو روز دیگر پولش را برایت می آورم لبخندی می زد و می گفت : نمی شود هر دو پیش شما باشد. یکی پهلوی شما یکی هم نزد من اگر پول نزد شما است پس بره پیش من باشد و اگر قرار است بره را با خود ببری پس باید پول آن نزد من باشد. که امروزه این سخن ضرب المثل است.

آحسین وقتی تصمیم به ازدواج گرفت با یکی از دخترهای حاج تقی عموی خود به نام سلطنت وصلت می کند ( سلطنت از همسر رشتی حاج تقی بوده ) خداوند یک پسر و یک دختر به این خانواده عطا می فرماید که سلطنت بیمار می شود و  حالش رو به وخامت می رود تا اینکه بستری می گردد.

آحسین ناچار برای نگهداری از دو بچه خود و پرستاری از زن بیمار با دختر عموی دیگرش که زبیده نام داشت ازدواج کرد که از ازدواج دوم نیز صاحب پنج فرزند ، سه پسر و دو دختر شد. مدتی زبیده هم از سلطنت بیمار مراقبت میکرد هم از دو فرزند او و هم از بچه های خود و شوهرش. سرانجام زمانی که پسر سلطنت نه ساله و دخترش هفت ساله بود ، این زن بیمار که گویا سرطان داشت درگذشت.

آحسین که بقیه عمر خود را با زبیده سپری کرد اهل مسافرت و زیارت نبود و در موقع خرج خیلی سختگیری می کرد. عیسی پسر بزرگش زمانی با خرج خود پدر و زن پدر را برای زیارت به قم برد که من هم ( نویسنده ) همراه آنها بودم البته ده سالی بیش نداشتم.

آحسین فقط  63 تابستان از عمرش گذشت که دار فانی را وداع گفت.

 

نبی

پسر دوم محمدصادق نبی یا آنبی پس از گذراندن دوران طفولیت و سوادآموزی در حد مکتب آن روز ، دوران جوانی و زندگی را آغاز کرد.

زندگی آنبی دو مرحله دارد ، در مرحله جوانی بدور از اعتقادات مذهبی و بدون پایبندی به رسوم و سنتهای زمان خود بود ، یک انسان خوش گذران که اوقات او را بیشتر مجالس عروسی و پایکوبی پر می کرد.

در مرحله دوم چند سالی که از جوانی او گذشت تحولی فکری در او پدید آمد و مردی شد متدین ، صادق و پرهیزکار که تمام اوقات بیکاری خود را با خواندن قرآن و دعا می گذراند که ثمره این تلاشها این بود که هنگام پیری بینایی خود را از دست داد و باز از حفظ به خواندن دعا و قرآن مشغول بود.

وی مدتی با عطاری و دوره گردی اموراتش را می گذراند. به اندوختن مال دنیا توجهی نداشت در همان حدی که بتواند زندگی خود و خانواده اش را در کمترین سطح تامین کند بسنده می کرد. مدتی نیز با پسرعموی خود حاجی رستم در برگجهان مغازه عطاری دایر کردند.

آنبی به خاطر سختیهای زندگی و مشکلات دیگر خیلی زود شکسته شد و در اواخر جوانی چون مردی سالخورده بنظر می رسید.

می گویند روزی برای باشی مهمانی از کجور مازندران رسید. طبق معمول همه خانواده باشی با مهمان در اتاق مهمانی نشسته بودند و از هر دری سخن می گفتند. آنبی بعنوان پسر خانواده برای مهمان و پدرش آب ، غذا ، چای و قلیان می برد. مهمان رو به باشی کرده و گفت: من خجالت می کشم که ابوی چای و قلیان می آورد. باشی لبخندی زده و گفت که او پدر من نیست پسرم می باشد.

آنبی در زمان حیاتش به کربلا مشرف شد و توفیق زیارت مرقد امام حسین ( ع ) نصیب او گشت و ملقب به کربلایی نبی شد.

در زمان او دو واقعه مهم در برگجهان رخ داد. یکی اینکه چند روز متوالی زلزله شد البته نه چندان شدید. مردم از ترس جانشان به صحرا پناه بردند تعریف می کنند که در اثر زلزله مرتب از کوهها سنگ فرو می ریخت همه در اضطراب و دلهره بسر می بردند. ده خالی از جمعیت بود. فقط کربلائی نبی بود که تنها در همان خانه خشت و گلی زندگی می کرد و می گفت اگر خداوند بخواهد در همین خانه هم مرا حفظ خواهد کرد.

گرنگهدار من آنست که من می دانم ؛ شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد

و دوم در آن زمانها بیماری وبا در ده شایع گردید و خیلی از مردم در آن سال مردند. مردم از شستن مرده ها و به خاک سپردن آنها امتناع میکردند. تعدادی از افراد بسیار متدین که وظیفه شرعی خود می دانستند در کفن و دفن مرده ها تلاش می کردند. آنبی به عیادت بیماران می رفت و در کفن و دفن مرده ها تلاش می کرد. بدون اینکه کمترین نگرانی داشته باشد. سرانجام او نیز به بیماری وبا مبتلا شد.

او خود چنین تعریف می کرد : من دیگر مطمئن بودم بزودی می میرم ولی هراسی نداشتم. پایان زندگی همین است. دو سه روزی به بیماری مبتلا بودم همه چیز را تمام شده می دیدم و در انتظار مرگ ، اما خداوند نظر دیگری داشت و سلامت خود را باز یافتم. او قصص قرآن را خوب می دانست و همانطور که گفتم در اواخر عمر نابینا شد اما بیشتر دعاها را از حفظ و در اوقات فراغت می خواند مخصوصا دعای سحر ماه مبارک رمضان را و چون من ( نویسنده ) در آن زمان کودک بودم همینکه به سراغش می رفتم یکی از قصه های قرآن را برایم تعریف می کرد که هنوز آنها را به یاد دارم.

آنبی که در اواخر عمر در کنار خانواده پسران خود زندگی می کرد در زمستان بیشتر با مهدی پسر کوچکش بود و در تابستان در برگجهان با حاج یحیی پسر بزرگش زندگی می کرد. تا وقتی که توان داشت روزها به مجالس دعا و قرآن می رفت و یا در مساجد مشغول نماز و عبادت بود و آنگاه که در خانه بود اوقاتش را با ذکر و دعا می گذراند.

وی خوابهای عجیب و غریب می دید مثلاً خواب دید افرادی با او صحبت می کردند وقتی سوال کرد شما که هستید گفتند ما اصحاب کهف هستیم. یا در عالم رویا باغی به او نشان دادند و گفتند این باغ و خانه وسط آن از آن توست. شبی هم در خواب دید مرده و در قبرستان برگجهان پای درخت چناری دفنش می کردند و چون بیدار شد وصیت کرد که پس از مرگش در صورت امکان او را در همانجا دفن کنند و چنین هم کردند. خدا رحمتش کند.

لازم است بگویم آنچه درباره خانواده شیخ علی و طائفه طوسی در این ورق پاره به تحریر در می آورم دو قسمت است. قسمت اول درباره قبل از تولد و دوران طفولیتم می باشد و قسمت دوم آنچه را که خود دیده ام. البته قسمت اول را از قول کربلایی نبی که بارها برایم تعریف کرده به تحریر می آورم و کمتر کسی همه مطالب را به یاد دارد.

حبیب ( حبیب اله خان )

سومین پسر باشی که به او آحبیب می گفتند مردی بلند قد بود با صورتی تراشیده و سبیلی بلند که اگر بگویم در حد یک خان یا خان زاده جلوه می داد سخن به گزاف نگفته ام چون او را پدری چون باشی بود که همه شمال می شناختندش و مادریکه که در برگجهان به خانم رشتی معروف بود زنی ثروتمند از شهر زیبای لاهیجان.

واقعاً از نظر قیافه و ابهتی که داشت خان بود مخصوصاً وقتی که کلاه شاپو بر سر می گذاشت و سوار بر اسب خوش رنگش می شد و با غرور خاص خود حرکت می کرد. کمتر می خندید محکم حرف می زد به دیگران با صدای بلند دستور می داد گاهی خشمگین و گاهی آرام بود فقط یک ضعف داشت ، شم اقتصادی او ضعیف بود که مجبور شد مقداری از سهمیه ثروت پدری را بفروشد و برای ادامه زندگی روانه تهران شود او با دختر ربیع یعنی با دختر عموی خود که ( خانم جان ) نام داشت ازدواج کرد و دارای یک پسر و سه دختر شد که در حال حاضر ( 9/9/76 ) هر چهار نفر در قید حیاتند ولی همسرش خیلی زود از دنیا رفت و او مجبور شد از ده لواسان بزرگ همسر دیگری اختیار کند که به علت نازا بودن حبیب الله خان دیگر بچه دار نشد.

من ( نویسنده ) از زمانی که به یاد دارم زن دوم او راه دیده ام و جالب اینکه همسر اول حبیب الله خان خانم جان نام داشت و زن دوم او خانم باجی.

آحبیب با آنکه در تهران زندگی می کرد علاقه عجیبی به برگجهان داشت طوریکه تمام پنجشنبه ها به برگجهان میرفت و جمعه بعدازظهر بر می گشت و مسئله علاقه او از این موضوع آشکار می شد که پنجشنبه وقتی به ده می رسید بسیار خوشحال بود و با همه احوال پرسی می کرد فرزندانش را جمع می کرد و برای شاد کردن آنها کلمات طنز می گفت اما چون ساعت ده صبح روز جمعه می شد که می دانست ساعت دو یا سه بعدازظهر باید به تهران باز گردد قیافه اش در هم می رفت بی جهت فریاد میزد و همه از کنارش می گریختند ، دو یا سه بعدازظهر پیاده به طرف تهران حرکت می کرد و خود را به ده افجه یا سینک می رساند و بقیه راه را نیز با ماشین می پیمود و تا پنجشنبه دیگر و بار دیگر.

آحبیب اوائل سلطنت رضاشاه کدخدا بود وقتی مامور برای دادن شناسنامه ( در قدیم سجلد می گفتند ) و عنوان فامیلی به برگجهان آمد طبق معمول مامور به خانه کدخدا وارد شد و در وقت مناسب که مشغول دادن شناسنامه بود به کدخدا گفت برای شما چه فامیلی بنویسم ؟

آحبیب گفت من و پسر عموهایم همه از نسل شیخ علی هستیم که از طوس خراسان آمده و فامیل ما را طوسی بنویسید که از آن زمان به ما هم فامیل طوسی می گفتند و هم فامیل شیخ علی.

سرانجام زمانی که بین هفتاد تا هشتاد سال از عمرش می گذشت بیماری او را از پای در آورد. در حدود یک ماه در برگجهان بستری بود و استراحت می کرد یک ساعت قبل از مرگش یکی از سه دامادش ( حاج یعقوب پلوی ) او را به حمام برد و پس از شستشو با کول به منزل می برد ، در این هنگام من و پدر و مادرم از درب آشپزخانه که مشرف به خانه آنها بود نظاره میکردیم.

پدرم وقتی حبیب اله خان را که عمویش بود در آن حال دید آهی کشید و گفت نگاه کنید از آن هیکل و از آن ابهت و مقام و منزلت جز یک جسم نیمه جان که پاهایش روی کول دامادش تلوتلو می خورد چیزی باقی نمانده است. یک ساعت بعد جهانسوز نوه پسری او آمد و گفت : آقاجان مرده و بالاخره یکی گفت آحبیب مرده یکی گفت حبیب اله خان مرده یکی گفت پسرباشی که گویا همان باشی است مرده و مثل همه مردم پیمانه عمرش پر شد و دارفانی را وداع گفت.

محمد ابراهیم

محمد ابراهیم نام چهارمین پسر باشی می باشد و از همسر رشتی باشی دومین پسر است. او از نظر اخلاقی هیچ شباهتی به پدر و برادرها نداشت. جوانی خوشگذران بود لذا در راه هدفی که داشت مجبور شد آنچه به او ارث رسیده بود همه را بفروشد و خرج کند حتی خانه مسکونی خود را نیز فروخت و روانه تهران شد و برای گرفتن یک حقوق بخور و نمیر در وزارت راه استخدام شد و اتاقی اجاره کرد و تا پایان عمر هم اجاره نشین بود تا اینکه بالاخره دفتر زندگی او نیز بسته شد.

فرزندان تقی

پسران حاج تقی برعکس پدر هیچ کدام موفقیتی کسب نکردند. مقدار زیادی از ثروت پدر را فروختند از جمله آن خانه خیابان ایران ( عین الدوله ) را ، به هر حال من چیزی از آنها برای نوشتن ندارم.

فرزندان ربیع

ربیع چهار پسر و سه دختر داشت. فرزند بزرگ ربیع ، عبداله نام داشت که او به اتفاق سه پسرش نه تنها زندگی و ملک های خود را اداره میکرد. بلکه زندگی برادر خود رستم را که بچه نداشت و ثروتمند بود هم اداره می کرد. تقدیر هم در زندگی نقش مهمی دارد چرا که چهار پسر ربیع به ترتیب عبداله اول ، رستم دوم ، اسداله سوم ، احمد چهارم هر کدام برای خود کار می کردند ، رستم که ثروت زیادی داشت چون از داشتن اولاد محروم بود می باید از ثروت او کسانی نگهداری کنند که این قرعه بنام سه پسر عبداله افتاد. فرزندان اسداله و احمد که از دور نظاره گر صحنه بودند نگران که چرا آنها در اطراف ثروت عمو پرسه نمی زنند. اما یک نور امیدی در پنهان برای خود داشتند که می پنداشتند چون عبداله فرزند ارشد است و پیرمرد شده قبل از سه برادر می میرد بعد رستم که حاجی رستم بود می میرد و ثروت او به دو برادر کوچکتر ( اسداله و احمد ) می رسد. ولی تقدیر رقم دیگری زد اسداله قبل از سه برادر از دنیا رفت و فرزندانش دندان طمع از مال عمو کندند. بعد از چند سال احمد نیز از دنیا رفت
حاجی رستم و عبداله همچنان در قید حیات بودند. دوباره نور امیدی در دل فرزندان اسداله و احمد بوجود آمد که حالا اگر عبداله زودتر از رستم بمیرد ارث رستم به تمام برادر زاده ها می رسد ولی برخلاف انتظار رستم هم مرد و همه ثروت او به عبداله رسید یعنی همانهایی که از اول این ثروت را در اختیار داشتند. جالبتر اینکه همسر حاجی رستم که او نیز زنی ثروتمند بود به ازدواج پسر کوچک عبداله بعنوان همسر دوم در آمد یعنی نه فقط ثروت حاج رستم سهم پسران عبداله شد بلکه همسر او هم سهمیه همان خانواده شد.

فرزندان نقی

نقی دو پسر با نامهای ناصر و جعفر داشت که هر کدام صاحب فرزندانی به صورتی که در نمودار نشان داده شده است شدند.

فرزندان محمد زکی

دو پسر بودند ، یکی محمدباقر که در تهران با کارگری زندگی می کرد و دیگری ابوالقاسم که تا پایان عمر در ده با کار کشاورزی زندگی را پشت سرگذاشت. البته ناگفته نماند کسانی که در اثر مشکلات مالی راهی تهران می شدند به این امید که در تهران زندگی بهتری را داشته باشند دست به این کار می زدند و در حال حاضر نیز چنین فرهنگ و طرز فکری بر گروهی از مردم حاکم است.

فرزندان محمد

محمد صاحب سه پسر و یک دختر شد. پسران محمد هر سه در تهران با کشاورزی در منطقه دولاب زندگی میکردند و به آنها لقب کوهی داده بودند.

دریافت فایل چارت شجرنامه با فرمت DOC

ارسال کننده : امین طوسی

 

BuzzFacebookTwitter
نظر (6)
  • leila labbafi

    خدا قوت! به راستي كه جامع و كامل بود.
    من در سال 1383 نوشتن شجره نامه ي خانواده هاي لبافي را شروع كردم ، اما متاسفانه بعد از 4 سال كه با عدم همكاري تعداد زيادي از خانواده ها مواجه شدم اين شجره نامه را نيمه كاره رها كردم.
    اميدوارم روزي بتوانم اين كار را با كمك فاميل تكميل كنم...

  • علی اکبر لبافی

    این شجره نامه به نظرم شاهکاری منحصر به فرد است. من هرگز نمی توانستم همه ی خانواده ی طوسی را کسی بتواند در قالب یک شجره نامه وآن هم از ریشه ی یکنفر ارایه دهد. این قضیه که خانواده ی گسترده و بزرگی چون طوسی ریشه ی واحدی دارند بعید نیست خانواده های کوچکتری چون لبافی هم ریشه ی واحدی داشته باشند.اما بعید به نظر می رسد کسی از این سابقه مطلع باشد.

  • امین طوسی

    باسلام
    خانم لبافی به نظرم باید بجای رها کردن کار با ارزشتان ریشه های عدم همکاری اقوام را پیدا کرده و برای رفع آن تلاش کنیید.
    امیدوارم به زودی شجره نامه خانواده (کوچکتر؟) لبافی و شجره نامه برگجون تکمیل شود.

  • leila labbafi

    آقاي طوسي
    وقتي برگه هاي شجره نامه را به خانواده ها مي دادم، گمان مي كردم پر كردن جاهاي خالي آن ( نام، نام خانوادگي،...) كار سختي براي افراد نباشد ...
    ولي به طور مثال بعد از 6 ماه كه خبري از برگه هاي پر شده نشد( با اينكه بارها در اين مدت سراغشان را گرفته بودم ) به خانه ي يكي از همين افراد رفتم و با اين جمله مواجه شدم: " برگه ها واسه تو بود؟ من قكر كردم مهم نيست ريختمشون دور!!!!!"

  • امین طوسی

    وقتی ما حتی به فرمهای آماری و پرسشنامه های رسمی و دولتی توجه نمی کنیم، خوب خیلی عجیب نیست.
    با احترام به شما، شاید لازم باشد تعدادی از بزرگان خانواده لبافی شما را یاری کنند.
    هرچند من بیرون گود هستم ولی امیدوارم نا امید نباشید و تلاش کنیید.
    موفق باشید.

  • محمود فیض آبادی  - رابطه عليت

    رابطه عليت ميگويد : هر معلولي علتي دارد...


تنها کاربران عضو شده در سایت می توانند نظر خود را ارسال کنند!
اگر در سایت عضو هستید با نام کاربری و رمز عبور خود در سایت وارد شوید
برای ارسال نظر لطفاً قوانین سایت را در نظر داشته باشید...