پنجمین نسل از دودمان شیخ علی - عیسی
در حدود صد سال پیش ( تاریخ حاضر 1376 ) عیسی اولین فرزند و اولین پسر آحسین به دنیا آمد. سه سال بعد نیز مولود دومین فرزند و اولین دختر او به جمع خانواده پیوست. طولی نکشید که این دو فرزند در کنار مادر بیمارشان زندگی را سپری می کردند. مادر بیمار روزهای سختی را در پیش داشت و حالش هر روز بدتر از روز قبل بود تا اینکه از هر دو پا فلج شد. پدربزرگم برای نگهداری از بچه ها و اداره خانه ناچار با زبیده دختر نقی یعنی دختر عمویش ازدواج کرد.
در اینجا لازم است از زبیده قدردانی گردد چرا که این زن با صبر و متانت از هوو و دو بچه اش نگهداری می کرد و زندگی شوهر را اداره می نمود. عیسی نهمین بهار و مولود ششمین بهار زندگیشان را می گذراندند که مادر دارفانی را وداع گفت.
پدرم عیسی به مکتب رفت سواد قدیمه را فراگرفت و چون به جوانی رسید فردی با سیاست با تدبیر بود. مدتی هم در خانه پدربزرگ با افراد سرشناس آشنا می شد و از نظر آداب معاشرت از آنها تجربه کسب می کرد. چون به سن رشد رسید مانند اکثر اهالی ده به چارواداری مشغول شد او با قاطرهای پدرش مسیر بین تهران و شهرهای مازندران را می پیمود از مازندران برنج و زغال می خرید و به تهران می آورد و می فروخت گاهی هم از تهران نمک می خرید و به مازندران می برد.
پدر همراه همسر و سه دخترش با زن پدر و بچه های او تحت فرمان پدرش زندگی می کردند و این وضع ادامه داشت تا محمود عموی من که از همسر دوم پدربزرگم بود بزرگ شد و توانست از نظر چارواداری جای پدرم را بگیرد. آنوقت بود که پدر بزرگ ، پدر را جدا کرد و خواست تا او مستقل زندگی کند. پدر نیز برای تامین معاش روانه تهران گشته و کارگر ساده ساختمان شد. او کار می کرد و از مزد خود مایحتاج زندگی را به ده می فرستاد و مادر و خواهرانم با قناعت زندگی می کردند. اما سرنوشت برگ دیگری را ورق زد و پدرم به بیماری حصبه مبتلا شد و پس از دکتر و دارو برای استراحت روانه ده گشت.
سرانجام روزهای بیماری او به پایان رسید اما هنوز رنگ رخساره اش حاکی از ضعف جسمانیش بود که با وساطت شوهر خواهرش ( حاج محمدعلی مجاوری ) از طرف مردم به دهبانی روستا « کدخدایی » انتخاب شد.
صغری اولین فرزندش بود دوران کودکی را می گذراند که دومین فرزند و اولین پسرش بنام رمضان به دنیا آمد او بیش از یک سال نداشت که به دنیای باقی شتافت. سومین فرزند سلطنت بود که همبازی صغری شد. چهارمین فرزند ابراهیم نام داشت که او نیز در کودکی درگذشت. پنجمین نفر عذرا که تعداد دخترانش را به سه رساند. ششمین نیز کبری بود که تصادفاً این دختر نیز عمر بسیار ناچیزی کرد. تا این که هفتمین فرزند تیمور ( این حقیر ) نیز قدم به عرصه دنیا گذاشت. سرانجام بعد از من دختری به دنیا آمد که باز او را کبری نام نهادند که او نیز در کودکی از دنیا رفت نهمین فرزند پسری بود بنام عزیز که او نیز در دو سالگی آنطور که به یاد دارم در اثر آبله از دنیا رفت. دهمین فرزند منور و یازدهمین اصغر و دوازدهمین قاسم می باشند.
درباره مادرم هنوز چیزی نگفتم به دلیلی که می باید مطلبی را به اطلاع برسانم.
قبل از این نام همه فامیلهای برگیجهانی را نوشتم و می دانید که دو طائفه جان نثاری و کوشکستانی هم در میان آنها بودند.
در زمان موردنظر بزرگ خاندان جان نثاری کربلائی محمدعلی که در ده بنام « کل ممدلی » معروف بود هفت پسر و یک دختر به نام لیلا داشت که مادربزرگ این حقیر است. در حقیقت مادرم هفت دایی داشت که متواضع و فروتن و مهربان بودند و در این زمان که می نویسم فقط یک دائی « حاج حیدر علی جان نثاری » در قید حیات است. بزرگ فامیل کوشکستانی « کربلائی حسن » که او هم هفت پسر و یک دختر داشت و یکی از هفت پسر اصغر پدر مادر من می باشد یعنی مادرم شش عمو داشت حال پدرم داماد یکی از این هفت برادر بود.
او در کنار کدخدایی یک مغازه داشت که خود ساخته بود عطاری ، قصابی و قهوه خانه نیز دایر کرده بود. هر چند کدخدایی را پس از چند سالی رها کرد ولی عطاری و قصابی و قهوه خانه را سالها داشت تا آنکه به مرور عطاری و قهوه خانه را کنار گذاشت ولی قصابی همراه او بود تا پیری.
پدرم پیری مانوس شده بود و به خاطراتش فکر می کرد کم کم زندگی برای او یکنواخت شد و پیری بر او پنجه می افکند. در این گیرو دار سه بار سکته قلبی کرد که دو بار آن پس از بستری شدن در بیمارستان سلامت را بدست آورد. اما بار سوم شنوائی خود را از دست داد. از این پس زندگی برایش جهنم شد. به زمین و زمان بد می گفت از اینکه دیگران صحبت می کنند و او نمی شنود بسیار غمگین و افسرده بود و رنج خود را با دستورات غیرمنطقی و داد و فریاد نشان می داد.
در این میان مادرم نیز به دام بیماری افتاد و پس از مدتی در سال 1365 در یک شب سرد زمستانی در منزل ما دارفانی را وداع گفت و در برگجهان به خاک سپرده شد بعد از مرگ او زندگی برای پدر مشکل تر شد.
با این شرایط سخت بهار را به امید تابستان و پائیز را در انتظار زمستان سپری می کردیم تا سرانجام در روز پنجشنبه 31 خرداد سال 1370 که به ده رفته بودیم پس از صرف چای و گرفتن وضو به اتاق خود رفت و با یک سکته ما را تنها گذاشت و به سوی ابدیت رهسپار شد.
محمود
فرزند سوم آحسین محمود ، از همسر دوم او یعنی زبیده بدنیا آمد. پس از گذراندن طفولیت و رسیدن به جوانی توانست به چارواداری رفته و جای پدرم را بگیرد. محمود نیز مانند اکثر جوانان مدتی به چارواداری مشغول بود تا با دختری به نام شمسی یکی از عموزاده های خود ازدواج کرد و چون این خانم در تهران بزرگ شده بود مهاجرت شوهرش را به تهران تسریع کرد.
محمود به تهران آمد و در وزارت دارائی استخدام شد و چندی بعد به عنوان کار دوم در دفتر وکیل دادگستری مشغول به کار شد. محمود مردی متواضع ، متین کم حرف و با تدبیر و با سیاست بود و به همین دلیل دوستان و اقوامش برای او احترام خاصی قائل بودند.
داوود و ایوب
داوود و ایوب دو عموی دیگرم هستند که پس از گذشت دوران کودکی و نوجوانی و ازدواج هر دو توسط اخوی خود محمود در بانک ملی استخدام شدند و برای داشتن زندگی بهتر و استخدام روانه تهران شدند. هر دو با زندگی آرام و یکنواخت خو گرفته بودند. داوود در اواخر عمر با بیماری قند زندگی را بدرود گفت و ایوب در حال حاضر تاریخ 25/10/75 در قید حیات می باشد.
حاج یحیی
فرزند ارشد کربلائی نبی پس از گذراندن دوران طفولیت و جوانی به کار کشاورزی مشغول شد. در برگجهان ازدواج کرد منتها با درآمد بسیار ناچیز. لذا برای زندگی بهتر در تکاپوی کار بهتر و بیرون آمدن از ده بود. همزمان با این مسائل جاده تهران - چالوس ساخته می شد. مهندس ضرغامی یکی از ضرغامی های کلات لواسان بود از مسئولین رده بالای احداث جاده فوق بود. با وساطت پدر حاج یحیی که با پدر مهندس ضرغامی آشنا بود حاج یحیی نیز در این جاده مشغول کار شد. پس از مدتی با خانواده عازم تهران شد. در کوچه آبشار خیابان ری در مغازه عطاری آقای دفتری مشغول به کار شد. زمانی که گذشت در اداره فرهنگ حومه وزارت فرهنگ ( نام قدیمی وزارت آموزش و پرورش ) بصورت خدمتگزاری استخدام و به خار ورامین رفت.
یک سال بعد به گلندوک مرکز لواسانات که در آن زمان ده کوچکی بود منتقل شد و چند سالی در آنجا ماند. در این اثنا زمینی با برادر خود خرید و خانه ای ساخت و به تلاش افتاد که به تهران منتقل شود ولی موفق نمی شد تا آنکه اتفاق جالبی افتاد.
این حقیر نیز کلاس ششم ابتدایی را در گلندوک در منزل حاج یحیی پسر عموی پدرم بودم و تحصیل می کردم.
یحیی که بعدها به مکه مشرف شد و حاج یحیی نام گرفت مردی بسیار آرام متواضع ، ساده و متین بود. او بعد از ظهرها به قهوه خانه می رفت. این عادت را تا زمانی که توان داشت بیرون برود ادامه داد. اما اتفاق جالب :
حاج یحیی طبق معمول روی صندلی قهوه خانه مقابل پنجره رو به خیابان نشسته بود ، قهوه خانه خلوت بود. میز بغلی او یک آدم با شخصیت بالا ، جنتلمن و شیک پوش نشسته بود. مرد شیک پوش کم کم صندلی خود را به صندلی حاج یحیی نزدیک و سخن را به این صورت آغاز کرد.
آقا شما اهل اینجا هستید ؟
حاج یحیی : خیر من فقط در اینجا کار می کنم.
مرد شیک پوش : اما من امروز کاری داشتم به اتوبوس نرسیدم ناچارم امشب در قهوه خانه بخوابم و بسیار ناراحتم تا حالا در عمرم قهوه خانه نخوابیده ام.
حاج یحیی : همانطور که گفتم اهل اینجا نیستم فقط یک اتاق محقر در اختیار دارم. اگر برای شما امکان دارد به منزل من بیا و شب را با من باش.
مردشیک پوش : مزاحم شما نمی شوم.
حاج یحیی : نه مزاحم من نیستی خیلی هم خوشحال هستم که شما مهمان من هستید. مهمان حبیب خداست فقط اگر بتوانی در اتاق محقری شب را به صبح برسانی.
مرد شیک پوش - هر چه هست بهتر از قهوه خانه می باشد.
دونفری به راه افتاده و به منزل رفتند. تا پاسی از شب صحبت می کردند. از هر دری تا اینکه مرد شیک پوش گفت : شما اهل کجا هستید ؟
حاج یحیی : اهل برگجهان لواسان.
- دوست داری به برگیجهان منتقل شوی و در مدرسه آنجا کار کنی ؟
حاج یحیی : خیر چون در آنجا پسر عمویم کار می کند ( حاج علی جان طوسی ) و به یک نفر بیشتر احتیاج ندارند.
- دوست داری منتقل تهران شوی ؟
حاج یحیی : خیلی هم دلم می خواهد اما موفق نمی شوم.
- اگر روزی به تهران منتقل شوی مایل هستی در کدام ناحیه کار کنی؟
حاج یحیی : ناحیه 5 ( منطقه 14 امروزی ) چون در این قسمت خانه ای دارم.
- کدام مدرسه نزدیک به خانه ات می باشد.
حاج یحیی : نزدیک ترین مدرسه به خانه ام در تهران دبستان قریب است.
و باز صحبتهای دیگری به میان آمد و تا اینکه خوابیدند و صبح مرد شهری خداحافظی کرد و رهسپار تهران شد.
هنوز یک هفته نشده بود که ابلاغ انتقال حاج یحیی برای دبستان قریب در ناحیه (5) را گرفت. بعدها حاج یحیی فهمید که همان مرد شیک پوش یکی از مسئولین رده بالای وزارت فرهنگ ( آموزش و پرورش ) می باشد.
او زندگی را با قناعت سپری کرد تا اینکه بازنشسته شد و در سن80 سالگی دنیا را وداع گفت.
یوسف
او پسر دوم کربلائی نبی بود ، چون دیگران دوران کودکی را در ده پشت سرگذاشت جوان شد اما تن به کار نمی داد. تنبلی برایش بهتر از کار کردن بود. گاهی هم در کشاورزی به پدر و برادر کمک می کرد. آن را هم رها نمود و در ژاندارمری استخدام شد در این گیرودار با زنی ازدواج کرد و از این ازدواج دارای پسری شد و او که هر کاری برایش مشکل بود ژاندارم و ژاندارمری را نیز ترک کرد.
زن که نیاز به تامین زندگی داشت از او طلاق گرفت و با پسرش جداگانه مشغول زندگی شد. مدتی گذشت زن با مرد دیگری ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد. پسر که در خانه مادر بود بزرگ شد و در جوانی دچار بیماری شد و دیگر هیچ کس از چگونگی زنده یا مرگ او اطلاعی ندارد مادر نیز سرانجام مرد و ثروت او که یک خانه بود به دخترش رسید.
یوسف گاهی در مبل سازی کار می کرد و عادت داشت پایان روز هرچه مزد گرفته بود همان شب با خریدن غذا و میوه خرج کند و زمانی هم که سر کار نمی رفت هیچ پولی نداشت ، بطوری که غذای او را برادرش می داد.
مقدار ناچیزی زمین در ده داشت که هیچ وقت مدعی آن نبود و برادر نیز یک اتاق کوچک از خانه اش در تهران در اختیار او گذاشته بود تا شب را بخوابد یوسف هم سرانجام بیمار شد و چند روزی توسط برادر زاده های خود در بیمارستان امام حسین بستری شد و در همان جا از دنیا رفت.
مهدی
مهدی پسر سوم کربلائی نبی نیز در تهران با قناعت زندگی می کرد تا آنکه پسرش بزرگ شد و به کار مشغول شد و دیگر نگذاشت پدرش کار کند. و اکنون ( 27/7/77 ) هر دو در قید حیاتند و انشاءالله خداوند سالیان سال به ایشان سلامتی عنایت فرماید.
جهانگیر
همانطور که در صفحات قبل گفتیم حبیب اله خان پسرسوم محمد صادق ( باشی ) خود دارای سه دختر و یک پسر بود.
پدر خیلی برای آینده پسر آرزو داشت و همین که جهانگیر 17 یا 18 ساله شد برایش زن گرفت، دختر حاج جده را.
جهانگیر از دختر حاج جده صاحب پسری شد بنام امیرارسلان ( جهانسوز ) اما دختر حاج جده خیلی زود از دنیا رفت و حبیب اله خان سرپرستی نوه خود را بعهده گرفت که امروزه بعضیها فکر می کنند جهانسوز پسر حبیب اله خان است در صورتیکه نوه او می باشد. جهانگیر کارمند وزارت دارائی شد و در تهران با دختری اهل قزوین که ساکن تهران بود ازدواج کرد و از او صاحب دو پسر و یک دختر شد. این خانم نیز پس از مدتی بیمار شد و جهانگیر برای ادامه زندگی و نگهداری از همسر بیمار با دختر مشهدی میرزا بعنوان همسر سوم ازدواج کرد. همسر بیمار در اثر همان بیماری درگذشت و هم اکنون با همسر سومش که از او دارای دو پسر و یک دختر شد زندگی می کند.
محمد ابراهیم
فرزند چهارم مرحوم محمد صادق بود او سه پسر و سه دختر داشت.
پسر بزرگش هوشنگ کارمند مخابرات بوده و در حال حاضر در کرج زندگی می کند و بازنشسته است. پسر سوم حاجی ، که برایش همسری گرفتند و صاحب یک دختر نیز شد. اما پس از جدا شدن از همسرش در زمان حیات پدر و مادر جان خود را از دست داد.
تنها بازمانده او توسط پدربزرگ و مادربزرگ رشد کرد و بزرگ شد.
حسن اولین فرزند جعفر در تظاهرات مردمی در 12 محرم ( 15 خرداد ) سال 1342 درخیابان مجاهدین روبروی بیمارستان شفا به شهادت رسید .
در پایان اگر از کسانی نامی برده نشده یا نامی ذکر شده است و بر آن شرحی نیست تنها به دلیل عدم اطلاع نویسنده میباشد که امیدوار هستیم کسانی که اطلاعات بیشتری دارند یاری رسان هرچه کامل تر شدن شجره نامه باشند.
پایان
دریافت فایل چارت شجرنامه با فرمت DOC
ارسال کننده : امین طوسی
-
2010-01-26 18:05:23 | علی اکبر لبافی
ضمن عرض خسته نباشید.واقعا خسته نباشید.من متوجه نشده جعفر پدر شهید حسن چه ارتباطی با محمد ابراهیم دارد.آیا مطلبی از قلم افتاده یا من کم دقتی کرده ام؟
-
سلام
در متن اصلی شجره نامه برای دودمان ربیع، نقی، تقی، محمد و محمدزکی متنی وجود ندارد و فقط چارت ارائه شده است و چون در سایت چارتها همراه متن نیست این مشکل پیش آمده است. جمله حسن فرزند جعفر... تنها جمله مربوط به دودمان نقی می باشد که در سایت (و نه در متن اصلی) بلافاصله بعد از بخش محمد ابراهیم قرار گرفته است.
پایدار باشید.
تنها کاربران عضو شده در سایت می توانند نظر خود را ارسال کنند!
اگر در سایت عضو هستید با نام کاربری و رمز عبور خود در سایت وارد شوید
برای ارسال نظر لطفاً قوانین سایت را در نظر داشته باشید...



و تصور من این است که برگجهان برگی است از جهان در مقیاسی به نسبت اسمش. با تمامی خاطرات خوب و بدش.