من این بیت شعر را از کودکی از بر بودم. اما ادامه ی آن را نه می دانستم و نه کنجکاو بودم بدانم. با افتتاح بخش شعر و قصه سایت ، بسیار علاقه داشتم داستانها و شعرهایی که بومی است یا به گویش روستاست در آن درج شود. حتی از دوستانی که طبع شعر دارند ( برعکس خودم که اصلاً استعدادی در این زمینه ندارم ) تقاضا کردم به زبان برگجونی چند بیتی شعر بگویند ، اما هنوز چیزی به دستم نرسیده است.
با وجود این تلاش کردم اشعاری بومی را کشف کنم که تا حالا به جز همین شعر چیزی دستگیرم نشده است. این شعر را هم با کوشش فراوان تکمیل کردم و هنوز هم مطمئن نیستم کامل شده باشد. پیش از آنکه بیشتر راجع به آن بگویم ابتدا آنچه را یافته ام ببینید ( خواهشمندم به گویش برگجونی خوانده شود تا وزن زیبای آن درک گردد. ) :
هسبونیکگ ثانی ثانی - خنه کیلیکگ هیچی دنی
گردن گوساله دره – گوساله بن دره
باباش تهرن دره – ننش خراسن دره
گوساله بشا کاه بخوره - بفتا پایین ، کلا نان - پیش عروس دما نان
عروس بخورد - دما نخورد
دما بگفت گوشت نماخام ، دنبه ماخام – مارزن کون گنده ماخام
ترجمه :
افسانه و قصه دوتا دوتا – توی انبار ( اتاق قفل دار ) هیچی نیست
گردن گوساله است – گوساله توی پشت بام است
باباش در تهران است – مادرش در خراسان است
گوساله رفت کاه بخوره – افتاد پایین ، توی تنور گذاشتنش ( تا کباب درست کنند ) – ( کباب را ) نزد عروس و داماد بردند
عروس خورد – داماد نخورد
داماد گفت گوشت نمی خواهم ، دنبه می خواهم – مادر زن کون گنده می خواهم !
کوتاهی شعر ، پراکنده گویی و تسلسل ابیات آن نشان می دهد سه موضوع می تواند مشمول این شعر گردد :
1 - ممکن است این شعر گسترده تر بوده و ابیاتی از آن در لابلای سطرها فراموش شده است. همین موضوع سبب بی نظمی در ابیات و نیز نامفهوم بودن معانی و پیوستگی مطالب شده است. من حتی خودم بیتی از آن را که با وزن شعر جور نبود حذف کردم. به نقل راوی ( خانم مرضیه لبافی ) در ادامه سطر سوم بعد از : " ننش تهرن دره " این جمله وجود دارد : " داداشش مازندرن دره " که من آن را حذف کردم. همچنین بیت آخر چنین نقل شده است که : " دما بگفت من گوشت نما خام " که من کلمه ی " من " را حذف کرده ام. زیرا به نظر می رسد بی مورد و توسط ناقلان اضافه شده است.
2 - ممکن است این شعر اصولاً طنز گونه ای موزون و به زبان شعر باشد که هدفی جز سرگرمی شبیه لالایی ها نداشته باشد. بنابراین نباید معنا و مفهومی اخلاقی را یا داستانی دارای سرو ته را در آن جستجو کرد. لذا مجموعه ای است از جمله های پراکنده و بی ربط. و برای حفظ وزن و قافیه حتی از عباراتی غیر اخلاقی نیز دوری نشده است. هر چند در زبان عام و اشعاری که نقل محافل بوده است چنین عباراتی رایج بوده و چندان غیر اخلاقی قلمداد نمی شدند. به ویژه آنکه کاملاً به صورت طنز بیان شده است.
3 - اما نظر دیگر اینکه این شعر برخلاف ردیف 2 کاملاً هدفی معین را دنبال کرده و معنای اجتماعی – سیاسی پیچیده ای دارد. مثل طنزهای اصل و ریشه دار ظاهری دارد و باطنی. وزن زیبا و روانی کلام با جملاتی کوتاه نشان از چیره دستی شاعرابیات است. شاعری به این چیره دستی احتمال دارد مفاهیمی عمیق تر را از شعرش منظور نظر داشته است. شاید شعر او انعکاسی از جامعه آن روز شاعر بوده است. جامعه ای که بی برنامه و بی نظم بوده و همه چیز در آن غیر منطقی و شعار گونه است. با این پیش فرض ترجمه ی شعر چنین می شود :
هسبونیکگ ثانی ثانی : بوق و کرناها و افسانه ها و شعارها تا دلت بخواهد زیاد است و گوش انسان را کر می کند ( بخوانید رجز خوانی مردمان و حاکمان ایرانی را در طول تاریخ که ما اند فرهنگ و تاریخیم و نسل آریایی و فرزندان کورشیم و الیم و بلیم و جیم بلیم... )
خنه کیلیکگ هیچی دنی : این درحالی است که چیزی در بساط نداریم و سفره ی مان خالی است ( ببینید سفره مردم و بضاعت اقتصادی و علمی و نظامی کشور را در طول تاریخ به ویژه زمان سراییدن این شعر... که احتمالاً مصادف است با فقر و قحطی دوره قاجار و از دست رفتن بخشهایی از خاک وطن و... )
گردن گوساله دره : چه کسی مقصر است ؟ گوساله ! مقصری کاملاً بی ربط و خط دادنی کاملاً انحرافی ( بخوانید حرفهای بی ربطی که عقب ماندگی و بدبختی کشور را به هر چیز و هر کسی نسبت می دهند جز آنها که مسببین اصلی هستند و اینچنین فرا فکنی کرده و رد گم می کنند... )
گوساله بن دره : تازه نه گوساله ای که دم دست باشد و بتوان آن را گرفت و بازخواست کرد. اصولاً گرفتن گوساله کار ساده ای نیست ، چه رسد گوساله ای که در پشت بام است و معلوم نیست چطور رفته آنجا. لابد این گوساله دارای نیرویی خارق العاده هم هست. جالب است که بدانیم عمده ی پشت بامهای روستا صرفاً از طریق نردبان دارای دسترسی است و گوساله ای نمی تواند آنجا برود. ( بخوانید نسبت دادن مشکلات مملکت را به حمله ی اعراب و مغول و روس و انگلیس و افغان و دین اسلام و فرهنگ و... )
باباش تهرن دره – ننش خراسن دره : حتی پدر و مادر گوساله هم حضور ندارد که بتوان از طریق فشار از بالا یا واسطه تراشی و کدخدا منشی یا پناه بردن به کسی که گوساله او را قبول دارد یا از او حساب می برد دادمان را از او بستانیم ( من نمی دانم در روزگاران قدیم چه کسی نقش پدر گوساله را به عهده داشته است ولی امروز می توان سازمانهای بین المللی را واجد این نقش دانست. امروزه هم این پدر دست نیافتنی است چون خود شریک جرم است و قوانین آنها هم در حمایت از گوساله است. چون گوساله های تمثیلی در آن حق وتو دارند و قوانینشان هم کاغذ پاره ای بیش نیست و تعاریفی که از حقوق بشر دارند بر اساس الگوهایی است که خود گوساله ها تعریف کرده اند. نه معیارهایی که ما به آن معتقدیم. )
گوساله بشا کاه بخوره بفتا پایین : حسب اتفاق و بدون آنکه اراده ی ما نقشی در آن داشته باشد گوساله بر اثر طمع کاریهای خودش افتاد و از بین رفت ( بخوانید حکومتهای ظالمی که در طول تاریخ ازبین رفتند و نمونه هایش را امروز در فروپاشی شوروی و دیکتاتوری صدام می بینیم )
کلا نان ، پیش عروس دما نان - عروس بخورد دما نخورد : حالا که باید از این واقعه تاریخی حداکثر استفاده را کرد بین افراد خانواده اختلاف افتاده است. یکی می خواهد از این اتفاق که گوشت کباب شده ای است استفاده کند یکی دیگر امتناع می کند ( در تعبیر این شعر بخوانید گوشت را پرونده حق 50 درصدی ایران از دریای خزر بعد از فروپاشی شوروی و پرونده گرفتن غرامت 8 سال جنگ تحمیلی عراق علیه ایران در دو دوره مختلف... )
دما بگفت گوشت نماخام دنبه ماخام - مار زن کون گنده ماخام : آقای داماد معتقد است برای او دنبه یا چربی بهتر از گوشت است. جالبتر آنکه گوساله اصلاً دنبه ندارد. ( در تعبیر این شعر بخوانید دنبه را پرونده ی جدید باز شده در خصوص دریافت غرامت خسارات جنگهای جهانی اول و دوم از دول غربی ) و دست آخر اینکه آقا داماد به جاده خاکی رفته و ادعای نامربوط و در عین حال خنده آوری را مطرح می کند و آن تعیین شرط و شروط برای مادر زن است که اختیاری راجع به آن ندارد یا اختیارش تا این اندازه نیست ( بخوانید پرونده ی آمال و آرزوهای مدیریت بر جهان و ارایه راه کارهای برون رفت جهان از بحران اقتصادی را... )
هر چند همه ی استدلالات بالا می تواند بی پایه و اساس باشد و بدون آن که لازم باشد در مورد صحت و سقم آنها بحث کنیم ، یک استفاده را از این استدلال می کنم و آن اثبات امکان وجود اعتبار برای موضوع ردیف 3 در مورد شعر است که با این نوع نگرشها می توان شعر به ظاهر بی ربط بالا را شعری اجتماعی یا سیاسی با مضامین و مفاهیمی عمیق قلمداد کرد که نه تنها در دوره ی خود بلکه برای امروز جامعه ی ما هم می تواند معنا دار بوده و طنزی اجتماعی قلمداد گردد. گذشته ی روستا و فرهنگ بومی آن را فراموش نکنیم زیرا می تواند دنیا دنیا در همین عبارات ساده و بی پیرایه ی به یادگار مانده از گذشته ی دور حرفهای شنیدنی نهفته باشد.
-
2010-01-21 09:38:46 | محمود فیض آبادی
به قول دکتر زیبا کلام : " ما به همین دلیل با آمریکا دشمنی می کنیم که برای مشکلاتی که از حلشان عاجز هستیم مقصری داشته باشیم و چه مقصری بهتر از آمریکا... "
اگر سراینده این شعر اکنون در قید حیات بود به جرم تشویش اذهان عمومی و تهدید علیه امنیت ملی و چند جرم قلمبه و سلمبه دیگه محاکمه می شد !
-
سلام
منم هم بچه برگ جونم
خوشحالم که سلیقه به خرج دادید و زحمت می کشید
بعضی مخاطبین همه چی رو سیاسی می کنند یه ضرب المثلی هست میگه فلان چی ربطی داره به شقیقه اگه ربطی داره ثابت کن آقا
-
2010-01-23 19:33:48 | haghghag
با سلام خدمت برادر عزیز احمد جان نثاری
واقعا خوشحالم که یکی دیگر از اعضای بزرگ برگجون را اینجا ملاقات می کنم.از فعال بودن شما در دنیای اینترنت هم خوشحال شدم. واقعا جای تعجب است که اعضای این خانواده تا بدین حد جلو هستند و کمتر از آن خبر داریم.در این دنیای کوچک که با زدن چند دکمه می توان به هر گوشه ی دنیا سرک کشید در همسایگی مان آقای جان نثاری نه با یک سایت محتوی دنیایی شعر مذهبی و معنوی حضور دارند، بلکه دست توانمندی در سیاست داشته و ضمن اداره ی سایتی سیاسی در خبرگزاریها هم خبرساز هستند ولی ما از آن بی خبر بوده ایم.
نظرات شما هرچه هست موضوع سخنم نیست زیرا قرار نیست به این مسایل بپردازیم.مهم این است که شما عضوی از خانواده ای هستید که ما می خواهیم دور هم باشیم.پس دوستتان داریم .
ضمنا نیاز نیست ما چیزی را اثبات کنیم.چون قرار نیست کسی چیزی را به کسی القا کند.خوانندگان محترم خودراجع به نوشته ها قضاوت می کنند.مهم این است که در این خانه هر عضوی حرفش را بزند.اگر قرار باشد حرفها را بزنیم وبعد شروع به دعوا کنیم خانواده ای نمی ماند. ضمن آنکه مطالب سیاسی را باید در سایتهای سیاسی به مباحثه گذاشت.اینجا سایت فرهنگی است و هر کس نظر خودش را می نویسد.بدون آنکه بخواهد فضا را متشنج کند.
من از محمود خان تقاضا می کنم سایت شما را در گروه برگجونی ها اینک کنند.
-
2010-01-24 10:00:26 | haghghag - باز هم آقای جان نثاری
نخست تصحیح یک کلمه در سطر آخر : کلمه لینک به اشتباه نوشته شده
اما مطلب اصلی اینکه بخش خانواده ی محترم جان نثاری در سایت خالی است.اگر فرصت داشتید دوسه خطی در آن مطلب بگذارید.ممنون می شویم. مثل این است که قسمت شده خانواده های برگجونی به ترتیب از سرده به سایت وارد شوند.اینطوری هم که حساب کنیم حالا دیگر نوبت خانواده ی جان نثاری است.
-
2010-01-24 22:49:26 | saeed - این آقا نماینده جان نثاری ها نیست
آقایی که ادبشان را در اولین ورود به سایت به همه ثابت کرده اند همه کاره هیچکاره ایست که نمیتواند نماینده این طایفه باشد . ما در طایفه انسان های بسیار دانشمندی چون حجت الاسلام جان نثاری ودکتر محمد جان نثاری و ... داریم که اگر بی ادبی این آقا را بشنوند دلشان به درد می آید . اگر به وبلاگ این آقا سر بزنید متوجه میشوید هر شعری که چاپ کرده اند اگر ارزشی دارد مطمئنا مال خودشان نیست و شعرها را سرقت کرده اند . و شعرهای خودشان هم هیچ ارزشی ندارد .
-
2010-01-25 11:24:10 | احمد جان نثاری
سلام دوستان عزیزم
از همه الطاف خفیه و جلیه همگی ممنونم
اولا دوست عزیزی که من رو متهم به بی ادبی کرده اند امیدوارم دقت داشته باشند صرف استفاده از یک مثل آن هم به صورت غیر مستقیم (چون عین لفظ استفاده نشده) دلیل خوبی برای بی ادبی نیست.
در ضمن بنده تحصیلات حوزوی دارم و در حال حاضر در دانشگاه در رشته علوم سیاسی مشغول تحصیل هستم.
شاعر هستم و در گذشته مداحی می کردم و قاری قرآن هم بوده ام.
راستی قرآن را در هیئت جان نثاران حسینی از عموی گرامی همان دانشمندی که اشاره کرده اند آموخته ام.
می توانید یک سری به دکتر محمد و مجید هم بزنید و از احوالم جویا شوید ،چرا کاملا با هم آشنا هستیم.
در وبلاگ من تنها یک شعر از مرحوم آغاسی همان شعر معروف شیعه یعنی وجود دارد و بقیه اشعار از حقیر است.
کاش قبل از حرف زدن کمی فکر کنیم و به راحتی به افراد تهمت نزنیم.
لینک یکی از اشعارم در سایت شهید نیوز
http://www.shahidnews.com/comment.php?comment.news.239
راستی من ادعای نمایندگی جان نثاری ها را نکرده ام و از آنها هستم.
آقا سعید اینقدر راحت به افراد تهمت نزن
خیلی ازت ناراحت شدم چون هم به من بی ادبی کردی و هم تهمت زدی
شما را به مولای خودم واگذار می کنم/ یا علی
-
2010-01-25 11:26:52 | احمد جان نثاری
راستی من حدود 6 ماهی است که به سایت سر می زنم ولی به خاطر مشغله هایی که داشتم ، فرصت نکرده بودم که بیشتر وقت بگذارم و فقط از مطالب و خصوصا تصاویر بهره می بردم.
پس اولین ورودم به سایت مربوط به شش ماه پیش است.
-
2010-01-25 12:03:35 | haghghag
آقا سعید عزیز
مرا ببخشید که بعضی بدیهیات را یادآوری می کنم. بیاییم برای ساختن ایرانی متفاوت با حالا، متفاوت باشیم. هدیه دادن گل به مخالف و شعار زنده باد مخالف یک تعارف نیست.یک روش عملی وجدی برای رسیدن به زندگی بهتر وپایدار است. امام حسین می گوید اگر دین ندارید آزادمرد باشید.
اصلا ناراحت نباشید از اینکه دیگران مثل شما نیستند. شما آزادگی را ملاک زندگی خود کنید.وقتی پیامبر از اینکه مردم ایمان نمی آوردند بسیار غمگین بود خداوند به او گفت چرا اینقدر ناراحتی؟اگر خدا می خواست می توانست همه را مومن بیافریند.پس رمز ورازی در اختلاف نظر هاست که خدا خودش می داند و بعضا به دلایلش هم اشاره کرده است.باز باید بگویم نظر هر کسی محترم است،برای خودش، ولی مهم آزاد بودن در ارایه ی آن است.
ایشان هم آزادند البته با رعایت ادب نظرشان را بدهند.شما هم اگر عصبانی شوید خطر این را دارد که از ادب به دور بمانید.
آیا بهتر نیست بجای استفاده از کلمه ی سرقت ، یکی دو نمونه از اشعار را بیاورید وسراینده ی اصلی آن را نیز معرفی کنید؟
دست آخر اینکه هیچکس نماینده ی فرد دیگری نیست.دوره ی نمایندگی گذشته است.هرکس نماینده ی خودش است.و هر کس متناسب توان وعلاقه اش می تواند در کارها مشارکت کند.من از همه ی جان نثاری ها تقاضا می کنم در بخش طایفه ی خودشان مطلب درج کند.نه اینکه یک نفر به نمایندگی کل خانواده ی جان نثاری.
-
2010-01-25 17:39:24 | محمود فیض آبادی
با سلام
در این سایت هیچ کس نماینده طایفه ای خاص نیست و پیشنهاد من هم همانند مهندس علی اکبر این است که جناب احمد جان نثاری و جناب سعید جان نثاری و همه بزرگواران طایفه جان نثاری ، بخش طایفه جان نثاری را بدون مطلب نگذارند...
این بخش تا به امروز بدون مطلب است...
بخش های سایت متنوع می باشد ، دست به قلم ببرید...
-
2010-01-25 18:42:33 | احمد جان نثاری
سلام دوستان عزیز
آقا سعید
محمود عزیز
آقا مهندس
و همه دوستان
خیلی خیلی دوستون دارم
یه نظر دادم با یه مثل اگه به کسی بی ادبی شد معذرت
انسان ممکن الخطا است
از یه مشت آب و خاک توقعی بیشتر از این نیست ،مگر لطف الهی شکوفام کند که آن هم در ما بعید است.
اینقدر دوست دارم یه هفته برم برگه جون تنها باشم تا بتونم باز چند بیتی شعر بگم چون قیل و قال این آشفته بازار خفم کرده
یا علی
-
2010-01-25 18:54:45 | محمود فیض آبادی
سلام آقای احمد
تا به حال به این موضوع فکر کردید که در مورد برگ جون چند بیتی شعر بگید...
من به یکی از دوستانم که شاعر بود این موضوع را گفتم ولی ایشان گفتند که به دلیل اینکه درکی از برگ جهان ندارم نمی توانم شعری بگویم.
امیدوارم فرصت و زمان کافی داشته باشید تا در مدح برگ جهان شعری بسرایید...
-
2010-01-26 05:03:08 | saied esbati
با سلام
با تشکر از علی اکبر عزیز و سپاس از زحمات فراوانش.
سالها پیش و شاید حدود ۴۰ سال پیش ایام تابستان که برگجون بودیم بعضی شبها حوس میکردیم در پشت بام بخوابیم. پشت بامی بسمت دره تنگه مرق با نسیمی خنک و آسمانی پر ستاره بخصوص وقتی ماه در آسمان نبود.
در آن شبها آسمان پر از شهاب بود پدرم میگفت قدیمیها این شهابها را امامزاده هایی میدانستند که یه زمین میایند. از قضا یکی از شبهای پر شهاب یکی از این شهابها در احظه آخری که در خط افق با زمین قرار میگرفت و ناپدید میشد از دید یکی از اهالی به شیروانی ساختمانی برخورد کرده بود و آن شخص با صدای بلند فریاد زده بود آخ آخ امام مفتامینه حلبی. همیشه وقتی من هم شهاب میبینم یادش میفتم. آیا کسی هست که این داستان را شنیده باشه؟
-
2010-01-26 09:48:26 | haghghag
آقا سعید، سلام
خیلی جالب بود.آخ آخ امام بفتا مینه حلبی! من گاهی فکر می کنم افراد بی دین و کافر خیلی به دین خدمت کرده اند.چراکه اگر آنها نبودند سرنوشت دین معلوم نبود به کجا می کشید.من داستان شما را نشنیده ام ولی یادم هست که بابام می گفت هیچوقت دست دراز نکنی که از میوه درختان مردم بخوری.او می گفت تا زمان امامها کسی تا دستش را دراز می کرد دزدی کند دستش به همان حالت خشک می شد. بعد امامها دیدند اینجوری آن فرد دیگر نمی تواند زندگی کند موضوع را با خدا در میان گذاشتند و نهایت این شد که دستش خشک نشود ولی باید دست را قطع کرد.اینو شما شنیدید؟
مادرم می گفت وقتی خورشید یا ماه می گرفت می رفتند بالای پشت بام با کوبیدن تشت و ایجاد صداهای ترسناک کاری می کردند شیاطین که خورشید یا ماه را می خواستند بدزدند فرار کنند.
باز هم شنیدم وقتی حضرت علی قصد داشت عمرو بن عبدود را با شمشیر به دو نیم کند فرشته ای آمد بازوی علی را گرفت وفرشته ای هم بالش را زیر عمرو پهن کرد تا در اثر ضربه ی حضرت علی جهان دو نیمه نشود. وقتی ایشان در اثر ضربه ی سریع وبرق آسا عمرو را زد عمرو که نفهمید چی شد،گفت همه ی زورت همین بود؟ حضرت گفت یک تکان به خودت بده.آنوقت با یک تکان نیمی از عمرو به یک طرف ونیم دیگرش به طرف دیگر افتاد.اینو چی شنیدی؟
گاهی با عشق کورکورانه به امامان ضربه ای به دین زده ایم که هیچ کافری نزده است.نتیجه ی این نوع تدین همین است که امام نهایتا مفته مین حلبی.
راستی فکر کردم 40 سال پیش معدودی از خانه ها شیروانی داشت.خیلی کم.یکی خانه ی رضا (شاشو) در شاهون.یکی خانه ی کلبسن (فرید افشین) در سرده.یکی تکیه سرده، یکی امامزاده. جاهای دیگه رو یادم نیست.
-
2010-01-27 18:39:32 | مصطفي لبافي
دو قبيله كَاوْس و خَزْرَج نام داشت – يك ز ديگر جانِ خون آشام داشت
كينه هاي كهنه شان ، از مصطفي – محو شد در نورِ اسلام و صفا
اوّلا اِخوان شدند آن دشمنان – همچو اَعدادِ عِنَب در بوستان
وز دمِ " اَلْمُؤمِنُون اِخْوَه " به پند – درشكستند و تنِ واحد شدند
صورت انگورها اِخوان بود – چون فشردي ، شيرة واحد شود
غوره و انگور ضِدّان اند ، ليك – چون كه غوره پخته شد ، شد يار نيك
غوره اي كو سنگ بَست و خام ماند – در ازل حق كافرِ اصلي اش خواند
نه اَخي ، نه نفسِ واحد باشد او – در شَقاوت نحسِ مُلحِد باشد او
گر بگويم آنچه او دارد نهان – فتنة اَفهام خيزد در جهان
سِرِّ گبرِ كور ، نامذكور بِهْ – دودِ دوزخ از اِرَم مهجور بِهْ
غوره هاي نيك كايشان قابل اند – از دمِ اهلِ دل آخِر يك دل اند
سوي " انگوري " همي رانند تيز – تا دويي برخيزد و كين و ستيز
پس در " انگوري " همي درّند پوست – تا يكي گردند ، و وحدت وصف اوست
( دفتر دوم مثنوي – ابيات 3741- 3729)
تنها کاربران عضو شده در سایت می توانند نظر خود را ارسال کنند.
اگر در سایت عضو هستید با نام کاربری و رمز عبور خود در سایت وارد شوید ، همچنین عضویت در سایت رایگان می باشد.
برای ارسال نظر لطفاً قوانین سایت را در نظر داشته باشید...
هسبونیکگ ثانی ثانی - خنه کیلیکگ هیچی دنی


واقعا جالب و زیبا بود...به خصوص تحلیل سوم از این شعر، بسیار خواندنیست
و نه تنها این شعر انعکاسی است از شرایط اجتماعی-سیاسیِ دوران سرایش آن، بلکه بسیار گویای وضعیت کنونی جامعۀ ماست....
کمی فکر کنید، واقعا از این زیباتر، واقعی تر و کنایه آمیزتر می توان امروز را روایت کرد؟؟؟؟؟
با سپاس فراوان از آقای علی اکبر عزیز.....