" خر " ، علاوه بر اين كه نام نوشته ای از جناب " حقک " در اين سايت است ، در سراسر ادبيات منظوم ، منثور و عاميانه ی اين سرزمين نيز ، سربلند و با گردنی افراشته !! ، حضوری همه جانبه دارد. از قرون اوليه تا زمان معاصر و تا هذه السنه ، از " خرنامه " های رند زاكان گرفته تا خرنامه ی اعتماد السلطنه و عشقی و... و تا ضرب المثل های بيشماری كه در آن " خر " پرسوناژ اصلی ست. بگونه ای كه حقير در ازای پانزده دقيقه از وقت گرانبهای ! ناقابلم ، توانستم قريب چهل ضرب المثل منظوماً ! و منثوراً ! كه خر در آن همه كاره است ، بر برگی يادداشت كنم و دخترم بر برخی از آنان كاريكاتور بكشد. حالا ننشينيد بگوييد برای دخترش نوشابه باز می كند ؛ تا وقتی من هستم دخترم وارد اين سايت نخواهد شد. لطفاً اصرار نكنيد !
و اما قطعاً دوستان می دانند كه اين استنباط خاص از اين حيوان مظلوم زحمتكش ، تنها در مشرق زمين به چشم می خورد و در ديگر ملل دنيا [ خاصه در بلاد يوروپ و امريک ] حيوانی نجيب و دوست داشتنی ست و هيچكس دلش نمی آيد به او بگويد : آخه خر ِ نفهم... ! . و خطاب كردن ديگران با نام " خر ! " ، اگر مؤدبانه نباشد ، قطعاً چندان توهين آميز هم نيست. شايد يكی از دلايل جا افتادن و رسوب اين نگاه در اين قطعه ی ارض ، كلام خدا باشد آنجا كه در سوره ی لقمان آيه ی 19 می گويد : " بی گمان ناخوش ترين صداها ، صدای درازگوشان است. " و يا اشاراتی به شكلی كلی از چارپايان در قرآن ديده می شود. اما به نظر حقير بايد چشم ها را از اين تصاوير مغلوط ِ ما انسان ها شست و به اين آيه ی مباركه چشم دوخت : ... آنان را ديدگانی ست كه نمی بينند با آن و آنان را گوش هايی ست كه نمی شنوند با آن و براستی كه آنان مانند چارپايانند بلكه گمراه تر ... ( اعراف - 179 )
و اما دو روستای همسايه ی " افجه " و " برگ جهان " از قديم [ به اصطلاح جوان ها ] با هم كـَل كـَل داشته اند. قصد حقير از ساختن اين نظم كه به دوستان هر دو روستا پيشكش می شود ، هرگز هرگز استخفاف يكی و استعلای ديگری نبوده است. انگيزه ام صرفاً نگهداشت گوشه ای از فرهنگ عاميانه ی برگ جهان در ادامه ی [ دست كم يكی از ] اهداف سايت بوده و بس.
خَـــــــــــــرنامه
شنيدم به " افجـــــــــه " يكی مرد نيک ......... خری داشت با رخت و پالان شيـــــــک
فراوان فراوان خرش دوســت داشت ......... الاغش دو سه " تاتو " بر پوست داشت
" هِر کْ سـِيشِن " موی يال و دُمَـش ......... و يا جلوه ی " مــانيكور " سُمَـــــــش
ازو ســــاخـــته يک آلامُــــــــد الاغ ......... نبـــودی نظيرش به صــــــحرا و باغ
به چشمــــــش يكی لنز آبـــــی زده ......... بـــه او ، رنگ موی شـــــــرابی زده
زيرَ ابــــروی او را چــــو برداشتی ......... تو گويـی كه يک " ماچه خر " داشتی
خلاصــــــه كنم ، بــود با خر رفيق ......... رفيقی ســـــراســـــر انيس و شفيـــق
شبی از پس بـــــرف و باران و باد ......... كه لعنت بر آن ســــوز ســــوزنده باد
خرش كه چنان چون رپ بی كلاس ......... بجز زيرپوشی نبــــــــودش لبــــــاس
زد و عاقبت شــــد دچــــــــار زكام ......... كه شادی به مرد و به خر شد حرام
درانديشه شد افـــــــــجه ای مرد ما ......... كه از درد او شــــــــد فزون درد ما
همی راه رفت و همی فكر كــــــرد ......... به يك لحظه انديشه ای بكر كــــرد
به خود گفت تـَسخر به جان می خرم ......... الاغــــــــم بــــه حمــــام ده می برم
كه گرمابه گـــــرم است نمدار و داغ ......... عــــلاج تـــــن دردمــــــــــــند الاغ
ولی بردن خـــــــــر چه دشوار بود ......... كـــه سنگين تن و لـَخت و بيمار بود
خرش را چو ناچار " لـَكـَّش " نمود ......... بـــــه يكباره از خستـــگی غش نمود
ولی عاقبت خــــــر بــــــه حمام شد ......... درآخــــــر علاج خـــــــــر انجام شد
************************
ازين سو شنيدم كـــه در بلگه جان ......... كه ماننده اش نيست اندر جهان
يكـــی روستايی ، يكـــی نيک مرد ......... به وقت سحر عزم صحرا بكرد
وزينرو پس از خوردن نان و چای ......... به آغل شد آن مرد فرخنده رای
درآن روزگاران عصــــر شتــــــر ......... نبودی " پرايد " و نه حتی موتور
نه " سانتافه "بود و نه " سی ال اس " ی......... نه بودی " جی ال ايكس " بهر كسی
كسی از" پـرادو " و از " اِل نود " ......... "سِری 6 " و " مزدا تری " دم نزد
نبود " آز ِرو " در جهان آن زمان ......... بويژه به ايستگاه بــرگ جــــهان
به صحرا شدن بی خر و بی الاغ ......... بسان سفر در شـــب و بی چراغ
ولكن مهم تر ز خــر ، نــــان بُوَد ......... كه نـان و خورش قوّت جان بُوَد
به زن گفت تدبيـــری آور كه من ......... گرسنــــه نمانم بــه دشت و دَمَن
زنش بــود " فرمانبر و پارســـا " ......... كه شــــوهر برايش بُدی پــادشا (1)
دويـدی به سـرعت مثــــال غزال ......... دو سه نان نهادی به يک دستمال
كمی ماست هـــم ريخت در باديه ......... كه قاتق كنـــد شــــوی در باديه (2)
بشــد روستــايی ســوار خـــرش ......... ســوار خــر خوب غـم پـرورش
به مقصــد رسيـــده الاغ و سوار ......... تن و جان خـر خسته از روزگار
به جای تشــكر و تقـــدير ، مــرد ......... خر خويش را بند و زنجير كرد
چو رفت آن طرف كار آغاز كرد ......... خر ِ خسته زنجير خـود باز كرد
گرســنه خــر ِ بينــــوا ، بی هدف ......... ســـراسيمه در جستجـــوی علف
نمی خواست يک بشكه ی كاه و جو ......... نه يک دشت سرشار از برگ مو
نــه يک بــاغ لبــريز از يُنجـــه را ......... نه يک آخور خوب سرپنجه را (!)
دريغ از كمـــی خـــاربوتهْ گـَــوَن ......... چـو يك لقمــه ی تيغ اندر دهن
به هر جا نظر كرد و هر نقطه ديد ......... نجويـيـد حتی يكی برگ بيـــــد
بنــاچار و از روی جبــر شـــــكم ......... دل آزرده و دردمنـــــــد و دُژَم
سر ِ توشه ی صـــاحبش بازگشت ......... خجول از چنين كار پست و پلشت
به آهستگی سفره ی نــان گشــود ......... گره را به پوز و به دندان گشود
نگه كرد اطراف و صـاحب نديد ......... و اوضـــاع را نامناسب نديــــد
به يک قورت آن كاسه ی ماست خورد ......... بليسيد و ته مانده هــــا را سترد
چو برگشت مرد و چنين كار ديد ......... جــهان پيش چشمش همه تار ديد
شد از خشم بر بام گيتی ســـوار ......... شدی جان ستان جای پروردگار
يكی ضربه زد بر بناگوش خــر ......... كه هم زيستن شـــد فراموش خر
بدان ! كاسه ليسی نباشد هنـــــر ......... كه جان باخت در راه اين كار خر
و نـَقل جنايت همـــه راست بود ......... و انگيزه اش " كاسه ای ماست " بود
كسی خواست كز خر حمايت كند ......... همان به كه " زهرا " حكايت كند
************************
خدا را شما خود قضاوت كنيد ......... قضاوت به راه عدالت كنيد
ازين قاتل خر ، از آن يكـّه مرد ......... كدامين يكی بهترين كار كرد ؟
***************************************************************
(1) با اجازه از سعدی كه گفته : زن خوب فرمانبر پارسا ..... كند مرد درويش را پادشا
خودمانيم اين سعدی شيرازی هم خيلی فناتيک و اُمُـّل و عقب افتاده و... يكی جلوی منو بگيره !!!!
(2) البته واضح و مبرهن است كه همه ی اولوالالباب می دانند كه " باديه " ی مصرع اول به معنای كاسه ی بزرگ و " باديه " ی مصرع دوم به معنای بيابان است. پس نتيجه می گيريم كه آقای مرتضی لبافی و خانم مهسا اثباتی نمی توانند مرا به تكرار قافيه متهم كنند. نقطه سر خط.
-
2010-05-06 19:18:37 | ارمغان اثباتی
با سلام و خسته نباشید خدمت زهرا خانم
خرنامه زیبایی بود اما سرنوشت خر دوم دلمان را سوزاند. واقعا راست بوده ماجرا؟ قصه اولی را شنیده بودم اما دومی را نه. بیچاره خر دومی بدشانس بوده .
سبک قشنگی دارید. موفق باشید
-
2010-05-08 09:56:19 | rahesol - ما بي چرا زندگانيم...
"بسيار بجاست كه بخاطر داشته باشيم كه انسان از بسياري جهات زياد ترقي نكرده است و با حيوانات ديگر تفاوتي نيافته است .شايد بعضي حيوانات از بعضي جهات از انسان بهتر و عاليتر باشند ممكن است اين حرف احمقانه اي به نظر برسد و حتي كساني كه اطلاعات بيشتري ندارند به آن بخندند ....اما به روز فرخنده اي بينديش .....من در انتظار آن روز خواهم بود و فكر آن دل تيره ام را روشن و شادمان مي سازد ...."
اين چند سطر تكه هايي از نامه اي است كه " جواهر نعل نهرو" به دخترش هنگامي كه در زندان بود نوشت .و آن را در راستاي متن شما دانستم .اميدوارم در راهي كه پيش گرفته ايد پيروز باشيد .
-
2010-05-08 15:31:52 | haghghag
زهرا خانم سلام
خوشحالم با کار مضاعف دارید دیر آمدنتان به جمع نویسندگان سایت را جبران می کنید.
یک نکته در حاشیه آن است که من شنیدم خر معروف حمام افجه متعلق به یک برگجهانی بوده که در افجه دچار سرمازدگی می شود وبا بردن به حمام خر درمان می گردد.
اما در ایران دودسته خر داریم. خر اصیل و خرهای قلابی یا خرنماها.
من اگر آقای راه سول ناراحت نشوند عاشق و حامی خرهای اصیل هستم. همانها که ذکر ویادشان را به تفصیل در مقاله خر آوردم. ارادت من به آنان به قدری است که به مناسبت روز جشن الاغها در ستون آزاد برایشان مطلب نوشتم و اسنادی هم که اخیرا آقا مرتضی در بخش خاطره نویسی منتشر کرده اند نشان می دهد در بیست سال پیش هم به یادشان بوده ام. اگرچه از کاربرد واژه سقط در آن زمان حالا شرمنده ام. باید واژه محترمانه تری به کار می بردم.
اما من از خرنماها بسیار متنفرم. برعکس آنچه شما نوشتید، اینگونه خرها برخلاف خرهای اصیل در کشور ارج وقرب دارند و برای عرعر کردن انواع میکرفن و بلندگو را هم در اختیار دارند. من چون فکر می کنم قرآن خطا نکرده وحکمتی دارد که گفته است بدترین صداها مربوط به خرهاست، تصور می کنم منظور خداوند همین خرنماها باشد. و گرنه صدای خرهای اصیل برای من بسیار هم دلنشین است.
-
2010-06-04 09:03:01 | esmaeil esbati
این ماجرای خرها بسیار شیرین است. و در ادبیات ما واژه ها و عبارات بسیاری است که به خران برمیگردد. و اولین باری که خران حزب تشکیل دادند مربوط میشود به اوایل سال نشر نشریه توفیق که در زیر تیتر آن نوشته بود:
به سر طویله حزب خران نوشته به زر
که نیست حزبی از این حزب در جهان بهترحالا هم که خرنامه و بزرگداشت روز خران و خرکاری های ماو خر خونی ها و ولی ما همین جا اعلام میکنیم که خر ما از بچگی دم نداشت بنابراین اگر خر دم بریده ای دیدید بدانید ما صاحبش هستیم
تنها کاربران عضو شده در سایت می توانند نظر خود را ارسال کنند.
اگر در سایت عضو هستید با نام کاربری و رمز عبور خود در سایت وارد شوید ، همچنین عضویت در سایت رایگان می باشد.
برای ارسال نظر لطفاً قوانین سایت را در نظر داشته باشید...
مثنوی خرنامه


قیاس زندگی [ و سرنوشت ] این دو " خر " خیلی جالب بود...
واقعاً عدالت چیست !؟ بیشتر از یک واژه است !؟
با کسب اجازه ، آیه کامل سوره اعراف رو می نویسم
وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَـئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَـئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ
و حقّا كه ما بسيارى از جن و انس را ( گويى ) براى دوزخ آفريدهايم، زيرا كه دل ها دارند ولى ( حقايق را ) بدان نمىفهمند، و چشم ها دارند ولى بدان ( به عبرت ) نمى نگرند و گوش ها دارند ولى بدان ( معارف حقّه را ) نمى شنوند آنها مانند چهارپايانند بلكه گمراه ترند ( زيرا با داشتن استعداد رشد و تكامل ، به راه باطل مىروند ) و آنها همان غافلانند.